۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

ماریو بارگاس یوسا وجامعه‌ باز


در این مقله‌ کوشیده‌ام که‌ نظرات سیاسی ماریو وارگاس یوسا را شرح دهم،تا از او در مقابل تصویر کلیشه‌ای و نادرست نویسنده‌ای مخالف عدالت اجتماعی دفاع کنم،تصویری که‌ چپ افراطی از او به‌ دست داده‌ است و کاملا نادرست است.

برای بارگاس یوسا مقدم شمردن آزادیهای فردی بر اتوپی های سیاسی بازگشتی بود از سارتر به‌ کامو،و جدی گرفتن هشدار کامو در باره‌ دولت وعلی الخصوص دولت کمونیستی به‌ عنوان کالیگولایی هزار سر.بارگاس یوسا از آن پس به‌ منتقد جریانات تندرو چریکی با گرایشات مارکسیستی،لنینیستی.تروتسکیستی در پرو و کل امریکای لاتین مبدل شد.مخالفت او با پینوشه‌ و کاسترو مخالفت یک لیبرال بود با هر نظامی که‌ کارش تحدید آزادی وبه‌ بند کشیدن انسانها باشد.چنین نظامی از نظر بارگاس یوسا خواه‌ راست باشد و خواه‌ چپ،غیراخلاقی و مذموم است.لیبرال شدن یوسا پیوند تنگاتنگی با کار ادبی او به‌ عنوان یک رمان نویس دارد.او که‌ دغدغه‌ عدالت اجتماعی را داشت و بی عدالتی های جامعه‌ پرو را به‌ دست مایه‌ آثارخود تبدیل کرده‌ بود،در جریان خلق و آفرینش ادبی به‌ این نتیجه‌ رسید که‌ فقط دموکراسی می تواند پادزهری برای این بی عدالتی ها باشد.به‌ گفته خودش سوای این تجارب تلخ کتاب جامعه‌ باز ودشمنانش از پوپر به‌همراه آموزه‌های ایزایا برلین نقشی تعین کننده‌ دراین چرخش فکری داشته‌اند.یوسا همانند پوپر متقاعد شده‌ بود که‌ تمامی ایده‌ئولوژیهای اتوپیایی،یعنی ایده‌ئولوژیهایی که‌ در جستجوی مدینه‌ فاضله‌ هستند و به‌ عالم وآدم موجود رضایت نمی دهند و می خواهند انسان طراز نوین را بیافرینند،در نهایت چیزی جز دوزخ نخواهند آفرید.یوسا به‌ این نتیجه‌ روشن وساده‌ رسید که‌ تنها راه‌ برون رفت ازجامعه‌ بسته‌،لیبرالیسم است.جامعه‌ایی که‌ در آن ارزشهای لیبرالی دست بالا را داشته‌ باشند،جامعه‌ایی است باز وراه رسیدن به‌ چنین جامعه‌ای اقتصاد آزاد بازار،آزادیهای مدنی وفردی،آزادی مطبوعات و رسانه‌ها وبلاخره‌ دولت حداقلی است.باید کار رتق وفتق امور گوناگون به‌ خود مردم واگذار شود.این همان چیزی است که‌ در امریکای لاتین از آن به‌ عنوان چرخش بارگاس یوسا از چپ به‌ راست یاد می شود.چرخشی میمون یا نامیمون؟ فرخنده‌ یا نامطلوب؟در حقیقت بارگاس یوسا دراین چرخش فکری تنها نبود،روشنفکران زیادی در سراسر جهان به‌ همین نتایج رسیدند.از زمانی که‌ کتاب خدایی که‌ نگرفت با مقالاتی از آندره‌ ژید،سیلونه‌،کوستلر،استفن سپندر،ریچارد رایت و لوئی فیشر چاپ شد وآثاری مانند رمان ما از زامیاتین وقلعه‌ حیوانات و 1984 از اورول به‌ عنوان تفسیر توتالیتاریزم کمونیستی شهرت یافتند وبخصوص بعد از جاپ آثار سولژنیتسین در غرب،دیگر کمونیسم از اعتبار افتاده‌ بود وحتی سارتر نیز از آن فاصله‌ گرفته‌ بود،اما این برای بسیاری از روشنفکران به‌ معنای پذیرش لیبرالیسم نبود.بسیاری از روشنفکران چه‌ در امریکای لاتین وچه‌‌ در نقاط دیگر همچنان لیبرالیسم را به‌ عنوان یک مکتب وابسته‌ به‌ بورژوازی وهمدست سرمایه‌داری جهانخوار محکوم می کردند.از نظر این روشنفکران لیبرالیسم سرابی و نقابی بیش نبود،نقابی که‌ سرمایه‌داری برای اخلاقی نشان دادن خود بر چهره‌ زده‌ بود.از سوی دیگر در مورد روشنفکرانی مانند چسلاو میلوش یا واسلاوهاول که‌ ‌ برغیراخلاقی بودن کمونیسم ونظامهای برخواسته‌ از آن شهادت داده‌اند هیجکس اصطلاح چرخش فکری را به‌ کار نمی برد،یا سولژنیتسین را نیز به‌ این عنوان یعنی به‌ عنوان برگشته‌ از راه‌ نمی شناسند.، آنها نشان می دهند که‌ راهی وجود نداشته‌،حتی کژراهه‌ایی نیز نبوده‌ است این کمونیسم. بارگاس یوسا در امریکای لاتین به‌ عنوان یک دست راستی جیره‌ خوار ضد چپی دیگر چندان مطرح نیست واین خود نشان ازپاگرفتن قوام یافتن ارزشهای لیبرالی درآنجا دارد.چه‌ بخواهیم وچه‌ نخواهیم تسامح،تساهل ورواداری ارزشهایی لیبرالی هستند.این ارزشها قائم به‌ ذاتند،یعنی همیشه‌ وجود داشته‌اند واین لیبرالیسم نیست که‌ آنها را آفریده‌.این ارزشها از صفات محتسب و نیکوی بشری‌هستند.لیبرالیسم به‌ عنوان ایده‌ ریشه‌ در تاریخی کهن دارد که‌ در‌ آثارشاعرانی مانند حافظ وفیلسوفان ونویسندگان اعصار گوناگون قابل پیگیری است.به‌ هیچ وجه‌ تصادفی نیست اگر مولوی شناس بزرگی مانند دکتر سروش به‌ پوپر تأسی می جوید و یا بارگاس یوسا وشمار عظیمی از نویسندگان قرن بیستم به‌ دلایل اخلاقی از کمونیسم رو بر می گردانند.نکته‌ مهم در این است که‌ لیبرالیسم هم همان دغدغه‌ های اخلاقی را دارد و بیش ازهر مکتب دیگری آزادی تعرض ناپذیر فرد را در کانون اندیشه‌ خود قرار داده‌ است.هر چه‌ یک جامعه‌ از تساهل ومدارا بیشتر به‌ دور باشد در آن جامعه‌ راه‌ حل های شدید وخشونت آمیز نیز خریدار بیشتر خواهد داشت.میلان کوندرا می گفت در پشت جنایت های توتالیتاریسم فضیحت های مردم شناختی خوابیده‌ است،ناگهان سگ ها ی ولگرد را می کشند یا برگردن برخی از مردم لگن و آفتابه‌ می بندند،یا درختانی را که‌ از نظر برخی مقدس هستند ازریشه‌ قطع می کنند.البته‌ اشکال این نوع تحلیل در این است که‌ می پندارد با ظهور دموکراسی و نهادینه‌ شدن حقوق بشر فضیحت های مردم شناختی نیز از بین خواهند رفت ویا برعکس این فضایح ابدی هستند وهیچ سیستم سیاسی ایی نمی تواند آنها را از بین ببرد.مطالعه‌ آثار کوندرا از سقوط کمونیسم به‌ بعد نشان می دهد که‌ او بیشتر به‌ شق دوم باور دارد.برای یک لیبرال آنچه‌ که‌ از طرف سیاست به‌ مردم تحمیل می شود و آزادیهای فردی آنها را تهدید می کند اولویت دارد.بارگاس یوسا در نامه‌ای سرگشاده‌ به‌ گونترگراس از او می پرسد که‌ چرا به‌ جای خواستن دموکراسی و آزادی برای مردم کشورهای امریکای لاتین از آنها می خواهد که‌ به‌ دنبال مدل کوبا بروند؟ آیا آنها را لایق دموکراسی وسیستم پارلمانی و انتخابات آزاد نمی داند؟او به‌ نوعی دوگانگی در رفتار سیاسی برخی روشنفکران اروپایی اشاره‌ می کند که‌ نظام کوبایی را برای امریکای لاتین مناسب،اما همان نظام رابرای کشورهای خود نامناسب می دانند.او از این نوع تجویزات به‌ عنوان سیاست یک بام و دو هوا یاد می کند و عقیده‌ دارد که‌ در زیر ظاهر چنین موضعگیریهایی عقیده‌ای مکتوم و برزبان نیامده‌ مستتر است،عقیده‌ای که‌ می گوید امریکای لاتین هنوز لیاقت دموکراسی را ندارد و به‌ آن مرحله‌ از رشد نرسیده‌ است.عقیده‌ای که‌ می گوید از میان پینوشه‌ و کاسترو باید دومی را برگزید.این بحث ها در تمام طول دهه‌ هشتاد میان او برخی از روشنفکران اروپایی ادامه‌ یافت.در دهه‌ هشتاد تمام فعالیت سیاسی بارگاس یوسا معطوف به‌ این نکته‌ بود که‌ امریکای لاتین مجبور به‌ انتخاب در میان این دو شق نیست بلکه‌ راه سومی نیز وجود دارد و آن راه همانیست که‌ برای کشوری مانند آلمان مناسب است،یعنی نهادهای انتخابی و انتخابات آزاد و آزادی بیان و آزادی تشکل ها و احزاب سیاسی و حذف نظارت فرهنگی وسانسور دولتی. از نظر بارگاس یوسا نظام پینوشه‌ وکاسترو هر دو نظام هایی اند مبتنی بر پلیس مخفی وکیش شخصیت و راه حل امریکای لاتین برون رفتن از این دور باطل است.در دهه‌های بعدی چرخش امور در همان جهت مورد نظر بارگاس یوسا صورت گرفت.هر چند عوام فریبی از جنس چاوز با استفاده‌ از گفتمان فقیر و غنی وظاهر شدن در نقش یک امام زمان عرفی شده‌،توانست نمونه‌ ای دیگر از نظام امتحان پس داده‌ کوبا را در ونزوئلا روی کار بیاورد.بارگاس یوسا از همان آغاز به‌ مصاف این دجال عوام فریب وخدانشناس رفت.یوسا عمیقأ به‌ فساد هر نوع قدرت متمرکزی باور دارد.قدرت سیاسی متمرکز به‌ اقتصاد دولتی می انجامد واین نیز باعث می شود که‌ دولت مقتدر همه‌ چیز را در کنترل داشته‌ باشد.قرن ما از این دولت های انحصارگر و ناپاسخگو زیاد به‌ خود دیده‌ است.این نوع حکومت ها شاهرگ های حیات سیاسی و اجتماعی جامعه‌ را قطع می کنند و نظا می تک صد ائی و مبتنی بر سلسله‌ مراتب می آفرینند که‌ در آن اقلیتی از مواجب و امتیازات برخوردار و مجوز چپاول را در دست دارند.چنین دولت هایی در جهان اطلا عات و ارتباطات سرانجامی نخواهند داشت.برای چند صباحی با استفاده‌ از عوام فریبی و طرح افکندن اتوپی های واهی می توانند بر طول عمر خود بیفزایند. اساس تمامی این نوع نظامها که‌ یوسا به‌ راستی در شناخت آنها تبحری کم نظیر دارد بر پایه‌ فروش آینده‌ای طراز نوین به‌ بهای تخریب زمان حال است.سقوط بلوک شرق در حقیقت سقوط همه‌ آموزه‌هایی است که‌ به‌ مهندسی جامعه‌ از بالا مشغولند.این مهندسی برای جهت دادن به‌ انسانها و به‌ قالب ریختن دو باره‌ آنها در شاهراه‌ مصلحت است.آزادیهای فردی،سیاسی.رسانه‌یی و...فدای این مهندسی از بالا می شوند.این نقطه‌ مشترک تمامی نظام های توتالیتر است.برای لیبرالها نوع رابطه‌ فرد با دولت حساس ترین و مهمترین موضوعات است.جامعه‌ باز جامعه‌ایست که‌ درآن سلسله‌مراتب اجتماعی،نژادی ومذهبی کم رنگ می شوند و همزمان همه‌ اقلیت های قومی،مذهبی و جنسیتی به‌ مقام شهروندان برابر ارتقا می یابند.به‌ همین دلیل ،به‌ دلیل اهمیتی که‌ اقلیت های گوناگون در این نوع جوامع می یابند ،جامعه‌ باز نمی تواند تکثرگرا نباشد.هواداران آرمانشهر به‌غیر از جامعه‌ای بسته‌ نمی توانند نظامی دیگر بیافرینند،کار دیگری از آنها برنمی آید.بزرگترین دشمن آرمانشهر تکثر است.آزادی احزاب و نهادها، آزادیهای مطبوعاتی،آزادی اقلیت های سیاسی ،قومی یا مذهبی. آرمانشهریان می خواهند نظمی و تنظیمی تحمیلی به‌ امور ببجشند.جامعه‌ بسته‌ برای طولانی کردن عمر خویش به‌مردمی هممرام وهمکیش وهمگون نیاز دارد و چون این امر امکان ناپذیر است،دستگاه‌تصفیه‌برای دفع امور ناهمگون یا آمیان دگر اندیش به‌ کار می افتد.
در حال حاضر چپ اروپایی یا بهتر است که‌ بگوئیم جریان عمده‌ چپ اروپایی خود را سوسیال لیبرال می داند.این ایده‌ که‌ مارکسیسم با لیبرالیسم جور در نمی آید در عمل نقض گشته‌ وما با چپی روبرو هستیم که‌ عملا با لیبرال موکراسی وارزشهای لیبرالی مخالف نیست واز دیکتاتوری پرولتاریا فاصله‌ گرفته‌ است.در امریکای لاتین نیز در کشورهایی مانند برزیل وشیلی جریان چپ از طریق انتخابات دموکراتیک به‌ قدرت رسیده‌ وبه‌ انتخابات آزاد وسیستم پارلمانی پایبند است و مانند احزاب بورژوازی ماندن خود را در قدرت مشروط به‌ رای اکثریت می داند.چپی که‌ پذیرفته‌ است در صورت از دست دادن رای و حمایت اکثریت از قدرت کنار رود،همانگونه‌ که‌ در ایتالیا شاهد آن بودیم.چاوز نیز از طریق انتخابات آزاد به‌ قدرت رسید،همانگونه‌ که‌ فوجی موری دست راستی هم یک دهه‌ پیشتر بارگاس یوسا ی لیبرال را در انتخاباتی آزاد مغلوب کرد.کاری که‌ هر دو کردند ازبین بردن سیستم انتخابات آزاد بود.در حال حاضر هم چپ وهم راست می توانند حامی دموکراسی یا دشمن آن باشند.همچنانکه‌ در یادشت قبلی گفته‌ شد یک لیبرال نمی تواند قربانی شدن آزادیهای فردی در محراب اسطوره‌های تاریخی را بپذیرد.روشنفکرانی مانند سارتر از دیدگاه‌ اسطوره‌های انقلابی به‌ تاریخ نگاه‌ می کردند،در حالیکه‌ کسی مانند آلبر کامو به‌ کسانی می اندیشید که‌ بار آن اسطوره‌ها را بر دوش حمل می کنند.سارتر از دیدگاه‌ انقلاب فرانسه‌ به‌ تاریخ نگاه‌ می کرد،از دید او انقلاب ها مشروعیتی داشتند ورای زندگی های ناقابل فردی،زندگی هایی که‌ تنها در صورتی معنا می یابند که‌ با فرمان تاریخ به‌ حرکت درآیند.عنصری تعالی بخش وجود داشت که‌ به‌ زندگی افراد معنا می بخشید و فدا شدن آنها را توجیه‌ می کرد وآن همانا اسطوره‌ انقلاب و رهایی بود.بارگاس یوسا پیروزی لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال را به‌ عنوان پیروزی فرد بر جمع و عقلانیت بر اسطوره‌ قلمداد می نماید.دولت لیبرالی دولتی است که‌ در آن آزادیهای فردی محفوظ ومحترم شمرده‌ می شوند.آزادیهای عقیدتی و فرهنگی یا مذهبی نیز از آزادیهای فردی تفکیک ناپذیرند،همانند آزادیهای جنسی.یک لیبرال کسی است که‌ از حقوق کسانی که‌ با عقیده‌اش مخالف اند دفاع می کند.واکنش لیبرال های دست چپی و دست راستی نسبت به‌ اقلیت های مسلمان در اروپا تفاوت های مهمی را نشان می دهد.لیبرالهای واقعی چه‌ کسانی هستند؟چه‌‌ کسی جانش را فدا می کند تا تو عقیده‌ مغایرت را بگوئی؟بنیاد گرایان مسیحی و ناسیونالیستها مانند بقیه‌ ناسیونالیستها و بنیاد گرایان جهان کمترین درجه‌ تحمل را از خود نشان دادند.این دو گروه‌ در اروپا بیش از همه‌ اسلام هراس اند وگرایش های پناهنده‌ ستیز دارند.این دو گروه‌ در تمامی جهان نمایندگی افراطی ترین مواضع را بر عهده‌ می گیرند،اگر یهودی باشند اسلام ستیزاند و عرب ستیز ودر نفی حقوق مردم فلسطین می کوشند و اگر عرب باشند به‌ انکار هولوکاست بر می خیزند.این گروها شدیدن هویت طلب هستند،به‌ شکلی مرگبار هویت طلب اند.این گروه ها در اروپا با ساختن مساجد وپوشش اسلامی و...مخالف اند.سوسیال دمو کرات ها ولیبرال ها و چپ ها همگی ،البته‌ نه‌ بدون استثنا، مدافع ساختن مساجد و حق وحقوق مذهبی و فرهنگی اقلیت های مسلمان هستند.آزمون لیبرال بودن در چنین موقعیت هائی محک می خورد.در حقیقت در مواجه‌ با اقلیت های مسلمان پناهنده‌ این چپ های اروپایی هستند که‌ از همه‌ لیبرال تراند و بیشترین انعطاف و همدلی را از خود نشان می دهند،در حالیکه‌ احزاب لیبرال دست راستی یا نئولیبرال وطرفدار آزادی بی قید وشرط بازار،تقریبا کم یا بیش دراین اسلام هراسی شریک اند و همگی از سیاست های سخت گیرانه‌ تر پناهنده‌ پذیری حمایت می نمایند.همچنانکه‌ گفتیم جریان عمده‌ چپ اروپایی یک جریان سوسیال لیبرال است،یعنی از یک سو طرفدار آزادی های فردی و از سوی دیگر طرفدار سوسیالیسم به‌ معنای تقسیم برابر امکانات و فرصت ها در میان مردم است.باید از خود بپرسیم که‌ کی وکجا جریانات محافظه‌کار اروپایی از جریانات چپ لیبرال تر بوده‌اند؟ اگر به‌ مواضعی که‌ هر دو طیف راست وچپ در قبال مسائلی مانند حقوق کارگران و سندیکاهایکارگری،جنبش سبزها و محیط زیست،جنبش حقوق زنان و فمنیسم،پناهنده‌پذیری و حقوق پناهندگان،مبارزه‌ برای افزایش دستمزدهای طبقات کم درآمد و... دارند بنگریم می بینیم که‌ در تمامی موارد چپ ها مواضعی مترقی ترداشته‌اند وبیشتر از راست ها به‌ آزادی و عدالت بها داده‌اند.چپ اروپایی مترقی ترین جریان لیبرالیسم اروپایی است.بارگاس یوسا نیز با حمایت خود از حکومت های دست چپی برزیل و شیلی به‌ نوعی بر این دوگانگی در امریکای لاتین صحه‌ گذاشته‌ است.از یک طرف چپ نوع چاوز و کاسترو که‌ با انتخابات آزاد وآزادی رسانه‌ ها مخالف است واز سو دیگر جپی که‌ قواعد بازی لیبرالی را قبول کرده‌ است،یعنی چپی که‌ متکی به‌ رای مردم است و حاضر است در صورت لزوم از قدرت کناره‌ بگیرد.همه‌ این تحولات این امید را قوت می بخشد که‌ چپ های آینده‌ ازدشمنان قسم خورده‌ جامعه‌ باز نخواهند بود.از نظر بارگاس یوسا لیبرالیسم در امریکای لاتین فقط در احزاب لیبرال تجسم نمی یابد،احزاب لیبرال در امریکای لاتین اندک اند و محبوبیت چندانی ندارند،اما آنچه‌ که‌ مایه‌ امید است وجود فضایی لیبرالی است که‌ در آن طیف وسیعی از احزاب گوناگون به‌ فعالیت مشغولند،احزابی که‌ با وجود تفا وت ها یشان همگی به‌ انتخابات آزاد و دموکراسی معتقد و پایبند هستند.بارگاس یوسا می گوید که‌ چپ امریکای لاتین دارد ارزشها و پرنسیب های لیبرالی را به‌ خود جذب می کند و از این لحاظ حزب چپ شیلی از همه‌ بیشتر مایه‌ خشنودی او است.به‌ بارگاس یوسا نگاه‌ ضد چپ نکنیم.

جستجوی این وبلاگ