۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

آرمان ها و واقعیت ها

آرمانها

آرمان ها و واقعیت ها

در طول تاریخ همیشه‌ این اندیشه‌ مطرح بوده‌ است که‌ کدام قسمت های یک اندیشه‌ یا یک مکتب حفظ می شود و ماندگار باقی می ماند یا به‌ بیانی دیگر معیارهای ارزیابی آنچه‌ که‌ زوال پذیر و موقتی است از آنچه‌ که‌ ماندنی است کدام است؟ تاریخ فلسفه‌ و تفکر اجتماعی سراسر بازاندیشی فلسفه‌ و تفکر اجتماعی نسلهای پیشین است. در این تاریخ همیشه‌ مواردی وجود دارند که‌ اصلاح می شوند، مواردی که‌ بررسی مجدد و تجدید نظر بر آنها اعمال می گردد و به‌ طور کلی درگاه‌ بحث و بررسی و تبادل نظر هیچ گاه‌ بسته‌ نمیشود. تفحص درباره‌ همه‌ رشته‌های دانش و شناخت بشری همیشه‌ ادامه‌ خواهد داشت. در تاریخ اندیشه‌ ،هر متفکری به‌ فراخور اهمیتی که‌ برای زمان حال دارد مطرح می گردد و نه‌ به‌ خاطر اهمیتی که‌ برای نسلهای پیشین داشته‌ است. پس میبینیم که‌ معضلات و دلبستگی ها و مشغولیت های زمان حال باعث تفسیر مجدد و مکرر و تجدید نظر در آثار و افکار نویسندگان گذشته‌ میگردد. جریان نقد هیچوقت متوقف نمیشود و همیشه‌ پای ارزیابی های جدید به‌ میان میاید. در این میان نویسندگان و فیلسوفانی که‌ انگشت بر اساسی ترین و حساس ترین مسائل زمان خود گذاشته‌اند و برای برخی از معضلات راه‌ حل ارائه‌ داده‌ و شیوه‌ای از جهانبینی آفریده‌اند با کارشان نه‌ فقط شناخت بشری را غنی تر کرده‌ بلکه‌ رد درازی از پیروان و مقلدان و مروجان و منکران و منتقدان از پس خود برجای نهاده‌اند. از آنگونه‌اند کسانی مانند افلاتون، ماکیاولی، کانت، نیچه‌، هگل و مارکس. گروهی در اهمیت و حقانیت اندیشه‌ آنها راه‌ غلو می پیمایند و آنها را مالک دم جادویی حقیقت درشمار میاورند: بزرگانی بری از خدشه‌ و شائبه‌. از خیل منکرانشان که‌ بگذریم، یعنی همان گروهی که‌ می کوشند اندیشه‌ های مطرح شده‌ در آثار این متفکران را دست کم و ناچیز جلوه‌ دهند، گروه‌ سومی هم وجود دارد که‌ می کوشد با سلاح نقد و چشمان بصیرت به‌ مصاف آثار این بزرگان برود و از خرمن تفکراتشان خوشه‌ چینی نماید. در قرن ما مارکس و فروید بیش از هر کس دیگری موجد پیدایش مکتبهای فکری بوده‌اند. افکارشان به‌ بینش بسیاری از نویسندگان و متفکران شکل و الهام بخیشده‌ است تا جایی که حتی‌ افرادی که‌ با همدیگر مخالف هستند خود را به‌ آنها مرتبط میسازند. به‌ عنوان نمونه‌ مارکسیسم در قرن بیستم جهت گیریهای مختلفی داشته‌ و به‌ شاخه‌های گوناگونی منشعب گشته‌ است و بسا دیده‌ایم که‌ دو طرف مارکسیست متخاصم هردو با استناد به‌ شخص مارکس به‌ همدیگر حمله‌ می کنند و در ابطال براهین یکدیگر می کوشند. از این چه‌ باید نتیجه‌ گرفت؟ آیا می توان منکر این شد که‌ ریشه‌های چندگانگی در خود آن سرچشمه‌های فکری وجود دارد؟ و آیا این چندگانگی فکری را باید نقص یا مزیتی برای مارکس به‌ حساب آورد؟ در حقیقت وسعت و گستردگی و چندگانگی آثار مارکس یکی از نشانه‌های عظمت نبوغ مارکس است و در حقیقت این مقلدان و پیروان هستند که‌ با ساده‌سازی، کلیشه‌پردازی و به‌ بهای تقلیل اندیشه‌ مارکس و پی‏افکندن برج و بارویی از جزمیات و دگمها میدانی مناسب برای فرقه‌سازی، بت پرستی و رکود و جمود فکری فراهم می سازند. اندیشه‌ مارکس در غیاب نقد اصیل از تعالی باز میماند و در دست فرقه‌سازان به‌ چماق تکفیر تبدیل میشود. اندیشه‌ هر متفکر بزرگی محتاج منتقدان و متفکران دیگری است که‌ آن را با شرایط و لوازم زمانه‌ تا حد ممکن انطباق دهند. در قرن بیستم منتقدان و متفکران بزرگی کوشیده‌اند تا اندیشه‌ مارکس را برای شرایط مادی و تاریخی زمان معاصر مهیا سازند. اما در مقابل احزاب و فرقه‌های گوناگونی نیز بوده‌اند که‌ از اندیشه‌ مارکس به‌ عنوان حربه‌ای در خدمت قدرت فرقه‌ای و حزبی سوء استفاده‌ کرده‌اند. می توانیم مجسم کنیم که‌ دو تن از رهبران یک حزب فرضی چپ طی یک بحث داغ تئوریک به‌ نتایج کاملا متضاد می رسند. رفیق الف مثلا نتیجه‌ میگرد که‌ انقلاب باید از طریق شهر به‌ روستا و رفیق ب عقیده‌ دارد که‌ انقلاب باید از طریق روستا به‌ شهر کشیده‌ شود.حالا بگذریم از اینکه‌ خود مسئله‌ غلط طرح شده‌. در پی تضادی داخلی که‌ پیش می آید نصف اعضا از رفیق الف و نصف دیگر از رفیق ب پشتیبانی میکنند. انشعاب اجتناب ناپذیر است. گروهی از دوستان خارج از گود می کوشند که‌ پادرمیانی کنند و با یافتن یک نتیجه‌ بینابینی غائله‌ را بخوابانند اما متاسفانه‌ موفق نمی شوند و حزب دچار انشعاب می شود. چنین انشعابی در شرایطی صورت می گیرد که‌ هیچکدام از شرایط واقعی و امکانات ممکن و محدودیتهای زمانی و مکانی نقش اصلی را بر عهده‌ نداشته‌اند، بلکه‌ یک امکان خیالی، یک شرط غیر واقعی و یک فرضیه‌ آرزوشده‌ موجد ایجاد آن انشعاب بوده‌ است. این صرفا یک مثال بود و مانند همه‌ مثالها توام به‌ اغراق نمایی و امیدوارم که‌ چنین انشعابی هیچ کجا به‌ وقوع نپیوسته‌ باشد. اما اگر چنین باشد و چنین وقایعی قبلا به‌ وقوع پیوسته‌ باشند و هنوز هم قابل الوقوع باشند چه‌ باید گفت؟ چنین امری فقط و فقط نشان دهنده پیروزی ‌ امر وهمی بر مسولیت حساب شده‌ زمانی و مکانی است. و هرچه‌ هم مثال بنده‌ اغراق آمیز بوده‌ باشد و امر وهمی هرگز به‌ صورت فرضیه‌ بالا به‌ وقوع نپیوسته‌ باشد ،اما به‌ سادگی می توان اثبات کرد که‌ امر وهمی زیرکتر از آن است که‌ ظاهر خود را به‌ سادگی عیان سازد و غالبا در لفافه‌ توجیهات و در قالب فرضیه‌هایی پیچیده‌، فرضیه‌هایی که‌ به‌ سادگی در قالب مثالهای کلیشه‌ایی نمی گنجد خود را نشان می دهد یا نشان داده‌ است. آنچه‌ که‌ در این میان قربانی شده‌ است امر واقعی و مسولییت حساب شده‌ زمانی و مکانی بوده‌ است. امر وهمی صورت بیصورتی است که‌ بر همه‌ تندرویها فرا افکنیده‌ میشود. گاه‌ به‌ صورت کلیشه‌ پردازی و قدرت پرستی، گاه‌ به‌ شکل محفل گرایی و ناسیونالیسم و گاه‌ در کسوت چپ رویی افراطی یا در لباس مذهبی ،یا به‌ صورت لشکرهای آزادی بخش و رئیس جمهورهای منتخب و یا در جامه‌ نقض حقوق بشر و فرهنگ دمکراتیک. امر وهمی خوارک مناسبی است برای تمامی احزابی که‌ خود را ظرفی مناسب برای انقلاب و به‌ وجود آوردن دگرگونی در جامعه‌ به‌ شمار می آورند. احزابی که‌ برنامه‌ها و اساسنامه‌هایشان خالی از هرگونه‌ حشو و زوائد است و خود را جوابگوای خواسته‌های این مرحله‌ از زمان و مجری تاریخ می پندارند و هر لحظه‌ انتظار دارند که‌ افکار عمومی جامعه‌ و توده‌های مردم یا نیروی خلق به‌ درون ظرفشان بریزد و بدین ترتیب آنها به‌ صورتی موهوم ایجاد یک دنیای جدید و زندگی بهتر را رقم بزنند (به‌ عنوان نمونه‌ نگاهی به‌ برنامه‌ حزب کمونیست ایران - حکمتیسم بیاندازید که‌ در آن به‌ صراحت ذکر شده‌ است که‌ از چه‌ سنی افراد حق دارند نماز بخوانند یا حق ندارند). بدین ترتیب می بینیم که‌ متولیان امر وهمی خود را قیم جامعه‌ و ملت به‌ شمار می اورند و از شعار "عقلها را عقلها یاری دهد" در میانشان هیچ خبری نیست ،زیرا که‌ از سایه‌ دولت امر موهوم درمان همه‌ مشکلات را در نسخه‌های تجویز شده‌ای پیچیده‌اند و فقط آن کسانی که‌ از اعجاز آن داروها سر در نمی آورند، شاید لازم باشد که‌ به‌ کشف رمز نسخه‌های تجویز شده‌ وهمی بپردازند. چه‌ بسیار از گروههای اپوزیسیون ایرانی از هر طیف که‌ در طی بیست سال اخیر مدعی بوده‌اند که‌ راه‌ و روش متحقق ساختن آرمانهای بزرگ انسانی را یافته‌ و فقط کافی است که‌ به‌ قدرت سیاسی و اجرایی دست یابند تا بهشت را از طریق دم سحرآمیزشان در کشور آشوب زده‌ ایران متحقق سازند. اگر ظریفی به‌ آنها بگوید که‌ آقایان درست است که‌ شماها حسن نیت دارید اما احتمالا لیاقت و مهارت و باریک بینی لازم برای تجویز راه حل و برانگیختن جماهیر به‌ عمل را ندارید ، چون اولا برای رسیدن به‌ راه‌ حل باید نخست مسائل را به‌ درستی طرح کرد و ثانیا برای دارا بودن مهارتها و صفاتی که‌ مستلزم تشخیص راه حل است باید تجزیه‌ و تحلیلی گسترده‌ و موشکافانه‌ از جهان معاصر و معضلاتش به‌ دست داد. ثالثا مگر شما گوش شنوا دارید؟ مگر نه‌ همان نوای همیشگی تان را می نوازید و اهمیتی هم به‌ این نمی دهید که‌ دیگران چه‌ می شنوند؟ به‌ جای تجدید نظر و بررسی مجدد اندیشه‌ مارکسیستی ، که‌ با این مایه‌ از دانش سیاسی و فلسفی از شما بر نمی آید،بررسی و ارزیابی مجدد کارنامه‌ حزبی و فکریتان ضروری است و اولویت دارد ،چون شما آقایان دارید تاریخ وهمی و دلبخواهی خودتان را می نویسید و نه‌ تاریخ انسانها را و دنیای وهمی و دلبخواهی خودتان را می بینید و نه‌ دنیای انسانها را. شما آقایان تفکر عدالت اجتماعی را به‌ محملی برای بوجود آوردن نوعی فرقه‌ با مناسک و آداب مارکسیستی مذهبی تبدیل کرده‌اید. نزد شما آقایان شعار هرکه‌ با ما نیست برماست بیش از سازش ناپذیرترین فرقه‌های مذهبی کاربرد دارد. دشمنی تان با هر آنچه‌ که‌ با افکارتان و با کوتاه‌ بینی تان نمی خواند راهتان را بر هر گونه‌ تعمق و تجدید نظر بسته‌ است و در تاریکی می پندارید که‌ حقیقت را یافته‌اید و دشمن را می شناسید و می دانید که‌ با کدام نیروی اجتماعی و با کدام تئوری باید به‌ مبارزه‌اش بشتابید. همه‌ چیز در برنامه‌تان آمده‌ است فقط کافی است که‌ دیگران هم در ظرف شما جای بگیرند که‌ متاسفانه‌ جای نمی گیرند. و اما هستند متفکرانی که‌ خطر شما را گوشزد می کنند، شما را نه‌ تنها ناجی و رهایی بخش در شمار نمیاورند بلکه‌ در شما به‌ عنوان نمایندگان بحران و تشتت و افراط مینگرند و در ظرف شما چیزی نمی بینند جز غلغل نامطبوع توتالیتاریزم. برای شما آنچه‌ که‌ در صدر جای دارد همان تئوریها و فرضیه‌های گماشته‌ شده‌ است. تئوریهایی که‌ وظیفه‌شان اثبات فرضیه‌های از پیش تعیین شده‌ و گماشته‌ شده‌ است. یعنی تئوری برای شما به‌ جای آنکه‌ موخر بر تحقیق و تجربه‌ باشد مقدم بر آن است. پس توضیحی هم که‌ درباره‌ جهان و مسائل آن میدهند در حقیقت توضیح جهان و مسائل آن نیست چون هرآنچه‌ را که‌ با تئوریشان نمی خواند از آن حذف کرده‌اند و در حقیقت بخش اعظم جهان را نیز به‌ این دلیل ساده‌ که‌ در ظرف تئوریشان نمیگنجد حذف کرده‌اند. در نقشه‌ای که‌ از جهان کشیده‌اند نه‌ کشورها وجود دارند و نه‌ قاره‌ها مگر چند جزیره‌ کوچک و از این گذشته‌ اقیانوسها و دریاهای نقشه‌شان حتی نامی نیز ندارند و هیچ کس نمی داند که‌ کشتی شکسته‌شان را به‌ کدام سمت می رانند. پس تعجبی ندارد اگر باقیمانده‌ جهان به‌ راحتی در ظرفشان جای گیرد. چرا باید انتظار داشت که‌ همگان از دیدگاهی واحد با بی‎عدالتی و استثمار مبارزه‌ کنند؟ چرا باید کوشید همه‌ را زیر یک چتر واحد گرد آورد؟ چگونه‌ میتوان خود را متولی، آینه‌گردان و قیم ایده‌هایی چون عدالت و رهایی دانست؟ آیا چنین مفاهیمی می توانند انحصارا در دست چند گروه‌ یا چند فرقه‌ کوچک محبوس گردند؟ به‌ همان سان که‌ اربابان کهن کلیسا گشودن دربهای بهشت را در انحصار خود داشتند؟ آیا مگر نه‌ این است که‌ اینگونه‌ جریانات (جریاناتی ازقبیل حکمتیستها) واقعیتها را به‌ قالب تئوریهای از پیش ساخته‌ و پرداخته‌شده‌ ریخته‌ و بدین سان تفکر را به‌ خدمت امر وهمی درآورده‌اند؟ آیا اینگونه‌ روشنفکران در برابر واقعیت احساس مسولیت نمیکنند؟ و از اینکه‌ نه‌ در مسیر همبستگی و سازندگی بلکه‌ در راستای تفرقه‌ و گسستگی گام برمیدارند تاسف نمی خورند؟ نمی توان گفت کسانی که‌ مدعی آرمانهای بزرگ اند خود عامدانه‌ تیشه‌ به‌ ریشه‌ آرمانهایشان میزنند. قضیه‌ اندکی پیچیده‌تر است. در وهله‌ اول باید به‌ خاطر داشت که‌ آرمانخواهان همگی از یک تیره‌ و تبار نیستند و روی سخن ما با آرمانخواهانی نیست که‌ اعتقاداتشان را به‌ محک تجربه‌ میکشند و میکوشند مترقیترین جنبه‌های هر پدیده‌ای را تقویت کنند، چه‌ اینان خود را دانایان به‌ راز و مالکان آینده‌ نمی دانند و دیوارهای فرقه‌ای به‌ دور خود نمی کشند. اینان محفلگرا نیستند و آرمانهایشان را نه‌ در دنیای دور دست انتزاع بلکه‌ در آینه‌ واقعیتهای ملموس می جویند و می یابند و در یک کلام نه‌ مدینه‌ فاضله‌ را بلکه‌ مدینه‌ موجود را می خواهند و می خواهند گام به‌ گام جلو بروند و خشت بروی‌ خشت بنا نهند. بیگمان هر روشنفکری حق دارد که‌ معتقد به‌ برانداختن هر نظامی باشد و دلایلش را و هم احتجاجاتش را نیز با صدای رسا و اگر نشد مخفیانه‌ ابراز دارد و در برآوردنش بکوشد. تا آنجا که‌ به‌ روبنای سیاسی جامعه‌ مربوط میشود هر تشکلی یا هر سازمانی و همچنین هر فردی مسولیت دارد که‌ در راستای تثبیت پرنسیبهای دمکراتیک و آزادیهای فردی و عدالت اجتماعی بکوشد اما هیچ کس حق ندارد بگوید مردم را عوض خواهم کرد یا مردم جدیدی خواهم آفرید و مردم قبلی را منحل خواهم ساخت، چون بلافاصله‌ باید متوجه‌ خطر توتالیتاریزم گشت و هشیار بود که‌ توتالیتاریزم فقط به‌ کنترل و مطیع کردن شهروندان و شرطی کردن آنها بوسیله‌ پاداش و جزا قناعت نمیکند بلکه‌ حتی میکوشد روح و روان مردم را نیز مطیع و منقاد خود گرداند. اینان حتی میکوشند فرهنگ مردم را با جبر و زور تغییر دهند غافل از اینکه‌ فرهنگ چیزی نیست که‌ بتوان به‌ مردم تزریق کرد ،بلکه‌ فرهنگ هرگاه‌ بخواهد گامی بسوی تعالی بردارد یا بخواهد به‌ نقد آموزه‌های سنتی خود بپردازد، تنها و تنها از طریق خود فرهنگ و آزادیهای مدنی و آموزشی می تواند بدین مهم توفیق یابد. فرهنگی که‌ بخواهد طیفهای جدیدی از رفتار و احساس بیافریند و به‌ آفریناندن جهانی متمدن تر راه‌برد ،هرگز نخواهد توانست چنین کاری را از راه‌ زیرورو کردن جامعه‌ و بند و غل نهاندن بر گردن آموزه‌های سنتی انجام دهد. (به‌ عنوان نمونه‌ چنین گرایشاتی نگاهی به‌ برنامه‌ حزب کمونیست کارگری ایران بیاندازید). امروز گمراهترین ادعاها این است که‌ بگوییم کلیدی جهانی برای حل مشکلات جهان وجود دارد. کلی‎بافی و کلی‎اندیشی ما را به‌ جایی نمی رساند. سالها پیش ناقدی محترم که‌ اکنون نامش را از یاد برده‌ام در مقاله‌ای از سر کین‎توزی و پرخاشگری یک سری کوته‌بینیها را به‌ میلان کوندرا نویسنده‌ چکی نسبت داده‌ بود و در آن نهایت اهتمام خود را کرده‌ بود تا جنبه‌های ضعیف و ناساز و نارسا و ناقامت تفکر کوندرا را نشان دهد. آثار کوندرا و اصولا هر نویسنده‌ دیگری قابل نقد و بررسی است فقط به‌ این شرط که‌ نقد در خور موضوع باشد اما تا آنجا که‌ به‌ نقد آن آقا مربوط میشود ایشان با اشکالات و نارساییهایی در تفکر میلان کوندرا روبرو بودند که‌ به‌ عقیده‌ بنده‌ میبایست دلایلشان را در افکار شخصی شان جست. وقتی اندیشه‌ایی با تفکر ما نمی خواند لزوما عیب از اندیشه‌ طرف نیست. آینه‌ چون روی تو بنمود راست/ خودشکن آینه‌شکستن خطاست. بعد از فرانتس کافکا، میلان کوندرا به‌ نویسنده‌ جهان فراموشی یا جهان بی‎حافظه‌ معروف شده‌ است. عده‌ای میخواهند دنیای فراموشی را با دنیای توتالیتاریزم یکی بگیرند و کسانی دیگر میگویند دنیای رمانهای کوندرا مصداق گسترده‌تری دارند چون در آنها بر هستی شناسی انسان تاکید می شود و نه‌ بر وقایع سیاسی و محظورات روز. البته‌ که‌ در دنیای توتالیتاریزم فرایند شخصیت‎زدایی از انسان از طریق بی‎بهره‌ کردنش از حافظه‌ و به‌ او نقش مجری مطیع عوامل را بخشیدن به‌ مرحله‌ای مبالغه‌آمیز و مبتذل میرسد تا انجا که‌ به‌ قول میلان کوندرا در جوامع توتالیتر وکلای مدافع نه‌ در خدمت متهم بلکه‌ در خدمت دادگاهند. در حقیقت مهمترین وجه‌ مشخصه‌ کوندرا به‌ عنوان یک نویسنده‌ پیشرو در این است که‌ او بی‎معنایی، خشونت، سنگدلی و نابهنجاری رویدادهای تاریخی را به‌ نقد میکشد. کوندرا حاضر نیست به‌ سادگی از رنجهایی که‌ بر انسان تحمیل شده‌ چشم بپوشد و آن را در خدمت پیشرفت و ترقی و تاریخ و... قرار دهد. نکته‌ مهم دیگر این است که‌ او از اینکه‌ دشمن را در خارج از حیطه‌ بشری پیدا کند و بر آن نامی بگذارد غیر از آنچه‌ که‌ امکان و کیفیت بشری است سرباز میزند و از این طریق به‌ این نتیجه‌ میرسد که‌ مکانیزمهای تاریخ و زندگی خصوصی یکی هستند. تاریخ از نظر کوندرا همان حیطه‌ امکانات بشری است. تاریخ انسان را بازمیتاباند و انسان همانا تصویر خویش را در آن باز می یابد. اساسی ترین شر تاریخ را از نظر کوندرا باید در گوسپندوارگی آدمی جست، آدمی که‌ در محراب ارزشها (ارزشهای مذهبی، فاشیستی، استالینیستی، و...) خود را قربانی می کند و مهره‌ایست ناچیز در خدمت امر وهمی. کوندرا نمی گوید که‌ تاریخ حکایتی از زبان یک ابله‌ است و به‌ هیچ وجه‌ معنای نهفته‌ در رویدادهای تاریخی را انکار نمی کند و هرچند هم که‌ از بی معنایی آنها رنج بکشد،باز هم در نظرش تاریخ نیرویی نیست که‌ انسان را به‌ تکامل یا به‌ خوبی یا به‌ سوی هر محتوم دیگری راهبر شود. کوندرا صلاحیت بخشیدن به‌ آینده‌ را بدترین نوع زبونی و همنوایی میداند، زبونی در برابر قویتر از خویشتن، چرا که‌ آینده‌ همواره‌ از ما قویتر است و همنوایی با دیگرانی که‌ این قویتر را می پرستند باعث می شود که‌ زمان حال و انسانهای هم اکنون و هم اینجا فراموش شوند و به‌ بهای گرفتن گذشته‌ انسانها از آنها ،آینده‌ را به‌ آنها بفروشند. اینکه‌ آیا این جامعه‌ است که‌ چگونگی انسان را تعیین می کند و یا این انسان است که‌ چگونگی جامعه‌ را؟ کوندرا تقدم یکی بر دیگری را مرجح نمیداند و در حقیقت هر ترجیحی را به‌ معنای هموارکردن راه‌ برای رسیدن به‌ پاسخ های فروکاهنده‌ و تقلیلگر می پندارد. از نظر کوندرا این امکانات روانی انسان است که‌ در تاریخ تجلی می یابد. کوندرا می گوید تاریخ ابداع نمی کند بلکه‌ چیزی را که‌ در انسان وجود دارد و از قبل در او وجود داشته‌ است از طریق موقعیت و شرایط زمانی و مکانی آشکار می سازد. این به‌ هیچ وجه‌ بدین معنا نیست که‌ انسان سرشتی ازلی و تغییرناپذیر دارد بلکه‌ بدان معناست که‌ تلقی ای که‌ انسان از خود و محیط فرهنگی‎اش و اهداف و وظایفش دارد تعیین کننده‌ شیوه‌ بودن او در جهان و سازنده‌ چگونگی مناسباتش با سیاست و اقتصاد و... است. همین طرز تلقی است که تصویری را که‌‌ انسان از خود دارد تعیین می کند. کوندرا فرد را محصور در شرایط جامعه‌ و نه‌ فراتر از شرایط جامعه‌ در نظر می گیرد. وقتی که‌ می گوید ژاک و اربابش بعد از چند قرن، در طی ادامه‌ سفرشان اکنون پا به‌ نمایشنامه‌ در انتظار گودو (ساموئل بکت) گذاشته‌اند یا وقتی که‌ در کتاب خنده‌ و فراموشی‎اش می نویسد واقعه‌ بازگشت ناپذیری اتفاق افتاده‌ است که‌ لبخند را بر لبانمان خشکانیده‌ است و یا هنگامی که‌ می گوید دن کیشوت بعد از چند قرن اکنون در کسوت مساح به‌ دهکده‌ خود بازگشته‌ است، در حقیقت دارد به‌ شیوه‌ای از هستی اشاره‌ می کند که‌ فرد را در بر می گیرد، یا فرد خود را در آن می یابد،همانند هوایی که‌ استنشاق می کندیعنی چیزی که‌ تاریخ بر افراد تحمیل می کند. دن کیشوت و مساح از لحاظ شخصیتی فرقی جوهری با همدیگر ندارند اما چون در دو زمان متفاوت زندگی می کنند دو سرنوشت متفاوت می یابند. کوندرا همه‌ چیز را بر مدار حقوق فردی می سنجد و نه‌ بر مبنای جبرهای تاریخی و امور وهمی. اما این بدان معنا نیست که‌ او به‌ نقش طبقات در آثارش بی توجهی کرده‌ باشد. در آثار او نمونه‌های فراوانی می توان یافت که‌ در آن تعلق طبقاتی ،افراد را مجبور به‌ ایفای نقش ها یا اظهار سخنانی وامیدارد که‌ در غیر این صورت از آنها سر نمی زد. کوتاه‌ سخن اینکه‌ جرم نویسنده‌ای مانند کوندرا فقط در این است که‌ راه‌ حل مشخصی برای حل مشکلات بشری ارائه‌ نمی دهد و به‌ دیده‌ تردید به ایدئولوژیها و آرمان ها و حتی واقعیت ها مینگرد. کوندرا می گوید که‌ امیدهای قرن نوزدهم در خصوص آزادی و عدالت و همچنین آرمانهای عصر روشنگری در قرن بیستم کمرنگ شده‌اند و دیگر به‌ سادگی نمی توان به‌ آنها امید بست و این را یکی از دلایل اصلی بدبینی انسان معاصر می شمارد. انسانی که‌ دیده‌ است که‌ چگونه‌ آرمانهایش به‌ سلاحی تبدیل می شود بر صد خودش.خلاصه‌ کلام اینکه‌ دوره‌ آرمان طلبی های پادگانی و واحدهای پیشرو خط مقدم تفکر کوبنده‌،رزمی و انقلابی سپری شده‌ است.

هیچ نظری موجود نیست:

جستجوی این وبلاگ