۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه
ماریو بارگاس یوسا وجامعه باز
برای بارگاس یوسا مقدم شمردن آزادیهای فردی بر اتوپی های سیاسی بازگشتی بود از سارتر به کامو،و جدی گرفتن هشدار کامو در باره دولت وعلی الخصوص دولت کمونیستی به عنوان کالیگولایی هزار سر.بارگاس یوسا از آن پس به منتقد جریانات تندرو چریکی با گرایشات مارکسیستی،لنینیستی.تروتسکیستی در پرو و کل امریکای لاتین مبدل شد.مخالفت او با پینوشه و کاسترو مخالفت یک لیبرال بود با هر نظامی که کارش تحدید آزادی وبه بند کشیدن انسانها باشد.چنین نظامی از نظر بارگاس یوسا خواه راست باشد و خواه چپ،غیراخلاقی و مذموم است.لیبرال شدن یوسا پیوند تنگاتنگی با کار ادبی او به عنوان یک رمان نویس دارد.او که دغدغه عدالت اجتماعی را داشت و بی عدالتی های جامعه پرو را به دست مایه آثارخود تبدیل کرده بود،در جریان خلق و آفرینش ادبی به این نتیجه رسید که فقط دموکراسی می تواند پادزهری برای این بی عدالتی ها باشد.به گفته خودش سوای این تجارب تلخ کتاب جامعه باز ودشمنانش از پوپر بههمراه آموزههای ایزایا برلین نقشی تعین کننده دراین چرخش فکری داشتهاند.یوسا همانند پوپر متقاعد شده بود که تمامی ایدهئولوژیهای اتوپیایی،یعنی ایدهئولوژیهایی که در جستجوی مدینه فاضله هستند و به عالم وآدم موجود رضایت نمی دهند و می خواهند انسان طراز نوین را بیافرینند،در نهایت چیزی جز دوزخ نخواهند آفرید.یوسا به این نتیجه روشن وساده رسید که تنها راه برون رفت ازجامعه بسته،لیبرالیسم است.جامعهایی که در آن ارزشهای لیبرالی دست بالا را داشته باشند،جامعهایی است باز وراه رسیدن به چنین جامعهای اقتصاد آزاد بازار،آزادیهای مدنی وفردی،آزادی مطبوعات و رسانهها وبلاخره دولت حداقلی است.باید کار رتق وفتق امور گوناگون به خود مردم واگذار شود.این همان چیزی است که در امریکای لاتین از آن به عنوان چرخش بارگاس یوسا از چپ به راست یاد می شود.چرخشی میمون یا نامیمون؟ فرخنده یا نامطلوب؟در حقیقت بارگاس یوسا دراین چرخش فکری تنها نبود،روشنفکران زیادی در سراسر جهان به همین نتایج رسیدند.از زمانی که کتاب خدایی که نگرفت با مقالاتی از آندره ژید،سیلونه،کوستلر،استفن سپندر،ریچارد رایت و لوئی فیشر چاپ شد وآثاری مانند رمان ما از زامیاتین وقلعه حیوانات و 1984 از اورول به عنوان تفسیر توتالیتاریزم کمونیستی شهرت یافتند وبخصوص بعد از جاپ آثار سولژنیتسین در غرب،دیگر کمونیسم از اعتبار افتاده بود وحتی سارتر نیز از آن فاصله گرفته بود،اما این برای بسیاری از روشنفکران به معنای پذیرش لیبرالیسم نبود.بسیاری از روشنفکران چه در امریکای لاتین وچه در نقاط دیگر همچنان لیبرالیسم را به عنوان یک مکتب وابسته به بورژوازی وهمدست سرمایهداری جهانخوار محکوم می کردند.از نظر این روشنفکران لیبرالیسم سرابی و نقابی بیش نبود،نقابی که سرمایهداری برای اخلاقی نشان دادن خود بر چهره زده بود.از سوی دیگر در مورد روشنفکرانی مانند چسلاو میلوش یا واسلاوهاول که برغیراخلاقی بودن کمونیسم ونظامهای برخواسته از آن شهادت دادهاند هیجکس اصطلاح چرخش فکری را به کار نمی برد،یا سولژنیتسین را نیز به این عنوان یعنی به عنوان برگشته از راه نمی شناسند.، آنها نشان می دهند که راهی وجود نداشته،حتی کژراههایی نیز نبوده است این کمونیسم. بارگاس یوسا در امریکای لاتین به عنوان یک دست راستی جیره خوار ضد چپی دیگر چندان مطرح نیست واین خود نشان ازپاگرفتن قوام یافتن ارزشهای لیبرالی درآنجا دارد.چه بخواهیم وچه نخواهیم تسامح،تساهل ورواداری ارزشهایی لیبرالی هستند.این ارزشها قائم به ذاتند،یعنی همیشه وجود داشتهاند واین لیبرالیسم نیست که آنها را آفریده.این ارزشها از صفات محتسب و نیکوی بشریهستند.لیبرالیسم به عنوان ایده ریشه در تاریخی کهن دارد که در آثارشاعرانی مانند حافظ وفیلسوفان ونویسندگان اعصار گوناگون قابل پیگیری است.به هیچ وجه تصادفی نیست اگر مولوی شناس بزرگی مانند دکتر سروش به پوپر تأسی می جوید و یا بارگاس یوسا وشمار عظیمی از نویسندگان قرن بیستم به دلایل اخلاقی از کمونیسم رو بر می گردانند.نکته مهم در این است که لیبرالیسم هم همان دغدغه های اخلاقی را دارد و بیش ازهر مکتب دیگری آزادی تعرض ناپذیر فرد را در کانون اندیشه خود قرار داده است.هر چه یک جامعه از تساهل ومدارا بیشتر به دور باشد در آن جامعه راه حل های شدید وخشونت آمیز نیز خریدار بیشتر خواهد داشت.میلان کوندرا می گفت در پشت جنایت های توتالیتاریسم فضیحت های مردم شناختی خوابیده است،ناگهان سگ ها ی ولگرد را می کشند یا برگردن برخی از مردم لگن و آفتابه می بندند،یا درختانی را که از نظر برخی مقدس هستند ازریشه قطع می کنند.البته اشکال این نوع تحلیل در این است که می پندارد با ظهور دموکراسی و نهادینه شدن حقوق بشر فضیحت های مردم شناختی نیز از بین خواهند رفت ویا برعکس این فضایح ابدی هستند وهیچ سیستم سیاسی ایی نمی تواند آنها را از بین ببرد.مطالعه آثار کوندرا از سقوط کمونیسم به بعد نشان می دهد که او بیشتر به شق دوم باور دارد.برای یک لیبرال آنچه که از طرف سیاست به مردم تحمیل می شود و آزادیهای فردی آنها را تهدید می کند اولویت دارد.بارگاس یوسا در نامهای سرگشاده به گونترگراس از او می پرسد که چرا به جای خواستن دموکراسی و آزادی برای مردم کشورهای امریکای لاتین از آنها می خواهد که به دنبال مدل کوبا بروند؟ آیا آنها را لایق دموکراسی وسیستم پارلمانی و انتخابات آزاد نمی داند؟او به نوعی دوگانگی در رفتار سیاسی برخی روشنفکران اروپایی اشاره می کند که نظام کوبایی را برای امریکای لاتین مناسب،اما همان نظام رابرای کشورهای خود نامناسب می دانند.او از این نوع تجویزات به عنوان سیاست یک بام و دو هوا یاد می کند و عقیده دارد که در زیر ظاهر چنین موضعگیریهایی عقیدهای مکتوم و برزبان نیامده مستتر است،عقیدهای که می گوید امریکای لاتین هنوز لیاقت دموکراسی را ندارد و به آن مرحله از رشد نرسیده است.عقیدهای که می گوید از میان پینوشه و کاسترو باید دومی را برگزید.این بحث ها در تمام طول دهه هشتاد میان او برخی از روشنفکران اروپایی ادامه یافت.در دهه هشتاد تمام فعالیت سیاسی بارگاس یوسا معطوف به این نکته بود که امریکای لاتین مجبور به انتخاب در میان این دو شق نیست بلکه راه سومی نیز وجود دارد و آن راه همانیست که برای کشوری مانند آلمان مناسب است،یعنی نهادهای انتخابی و انتخابات آزاد و آزادی بیان و آزادی تشکل ها و احزاب سیاسی و حذف نظارت فرهنگی وسانسور دولتی. از نظر بارگاس یوسا نظام پینوشه وکاسترو هر دو نظام هایی اند مبتنی بر پلیس مخفی وکیش شخصیت و راه حل امریکای لاتین برون رفتن از این دور باطل است.در دهههای بعدی چرخش امور در همان جهت مورد نظر بارگاس یوسا صورت گرفت.هر چند عوام فریبی از جنس چاوز با استفاده از گفتمان فقیر و غنی وظاهر شدن در نقش یک امام زمان عرفی شده،توانست نمونه ای دیگر از نظام امتحان پس داده کوبا را در ونزوئلا روی کار بیاورد.بارگاس یوسا از همان آغاز به مصاف این دجال عوام فریب وخدانشناس رفت.یوسا عمیقأ به فساد هر نوع قدرت متمرکزی باور دارد.قدرت سیاسی متمرکز به اقتصاد دولتی می انجامد واین نیز باعث می شود که دولت مقتدر همه چیز را در کنترل داشته باشد.قرن ما از این دولت های انحصارگر و ناپاسخگو زیاد به خود دیده است.این نوع حکومت ها شاهرگ های حیات سیاسی و اجتماعی جامعه را قطع می کنند و نظا می تک صد ائی و مبتنی بر سلسله مراتب می آفرینند که در آن اقلیتی از مواجب و امتیازات برخوردار و مجوز چپاول را در دست دارند.چنین دولت هایی در جهان اطلا عات و ارتباطات سرانجامی نخواهند داشت.برای چند صباحی با استفاده از عوام فریبی و طرح افکندن اتوپی های واهی می توانند بر طول عمر خود بیفزایند. اساس تمامی این نوع نظامها که یوسا به راستی در شناخت آنها تبحری کم نظیر دارد بر پایه فروش آیندهای طراز نوین به بهای تخریب زمان حال است.سقوط بلوک شرق در حقیقت سقوط همه آموزههایی است که به مهندسی جامعه از بالا مشغولند.این مهندسی برای جهت دادن به انسانها و به قالب ریختن دو باره آنها در شاهراه مصلحت است.آزادیهای فردی،سیاسی.رسانهیی و...فدای این مهندسی از بالا می شوند.این نقطه مشترک تمامی نظام های توتالیتر است.برای لیبرالها نوع رابطه فرد با دولت حساس ترین و مهمترین موضوعات است.جامعه باز جامعهایست که درآن سلسلهمراتب اجتماعی،نژادی ومذهبی کم رنگ می شوند و همزمان همه اقلیت های قومی،مذهبی و جنسیتی به مقام شهروندان برابر ارتقا می یابند.به همین دلیل ،به دلیل اهمیتی که اقلیت های گوناگون در این نوع جوامع می یابند ،جامعه باز نمی تواند تکثرگرا نباشد.هواداران آرمانشهر بهغیر از جامعهای بسته نمی توانند نظامی دیگر بیافرینند،کار دیگری از آنها برنمی آید.بزرگترین دشمن آرمانشهر تکثر است.آزادی احزاب و نهادها، آزادیهای مطبوعاتی،آزادی اقلیت های سیاسی ،قومی یا مذهبی. آرمانشهریان می خواهند نظمی و تنظیمی تحمیلی به امور ببجشند.جامعه بسته برای طولانی کردن عمر خویش بهمردمی هممرام وهمکیش وهمگون نیاز دارد و چون این امر امکان ناپذیر است،دستگاهتصفیهبرای دفع امور ناهمگون یا آمیان دگر اندیش به کار می افتد.
در حال حاضر چپ اروپایی یا بهتر است که بگوئیم جریان عمده چپ اروپایی خود را سوسیال لیبرال می داند.این ایده که مارکسیسم با لیبرالیسم جور در نمی آید در عمل نقض گشته وما با چپی روبرو هستیم که عملا با لیبرال موکراسی وارزشهای لیبرالی مخالف نیست واز دیکتاتوری پرولتاریا فاصله گرفته است.در امریکای لاتین نیز در کشورهایی مانند برزیل وشیلی جریان چپ از طریق انتخابات دموکراتیک به قدرت رسیده وبه انتخابات آزاد وسیستم پارلمانی پایبند است و مانند احزاب بورژوازی ماندن خود را در قدرت مشروط به رای اکثریت می داند.چپی که پذیرفته است در صورت از دست دادن رای و حمایت اکثریت از قدرت کنار رود،همانگونه که در ایتالیا شاهد آن بودیم.چاوز نیز از طریق انتخابات آزاد به قدرت رسید،همانگونه که فوجی موری دست راستی هم یک دهه پیشتر بارگاس یوسا ی لیبرال را در انتخاباتی آزاد مغلوب کرد.کاری که هر دو کردند ازبین بردن سیستم انتخابات آزاد بود.در حال حاضر هم چپ وهم راست می توانند حامی دموکراسی یا دشمن آن باشند.همچنانکه در یادشت قبلی گفته شد یک لیبرال نمی تواند قربانی شدن آزادیهای فردی در محراب اسطورههای تاریخی را بپذیرد.روشنفکرانی مانند سارتر از دیدگاه اسطورههای انقلابی به تاریخ نگاه می کردند،در حالیکه کسی مانند آلبر کامو به کسانی می اندیشید که بار آن اسطورهها را بر دوش حمل می کنند.سارتر از دیدگاه انقلاب فرانسه به تاریخ نگاه می کرد،از دید او انقلاب ها مشروعیتی داشتند ورای زندگی های ناقابل فردی،زندگی هایی که تنها در صورتی معنا می یابند که با فرمان تاریخ به حرکت درآیند.عنصری تعالی بخش وجود داشت که به زندگی افراد معنا می بخشید و فدا شدن آنها را توجیه می کرد وآن همانا اسطوره انقلاب و رهایی بود.بارگاس یوسا پیروزی لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال را به عنوان پیروزی فرد بر جمع و عقلانیت بر اسطوره قلمداد می نماید.دولت لیبرالی دولتی است که در آن آزادیهای فردی محفوظ ومحترم شمرده می شوند.آزادیهای عقیدتی و فرهنگی یا مذهبی نیز از آزادیهای فردی تفکیک ناپذیرند،همانند آزادیهای جنسی.یک لیبرال کسی است که از حقوق کسانی که با عقیدهاش مخالف اند دفاع می کند.واکنش لیبرال های دست چپی و دست راستی نسبت به اقلیت های مسلمان در اروپا تفاوت های مهمی را نشان می دهد.لیبرالهای واقعی چه کسانی هستند؟چه کسی جانش را فدا می کند تا تو عقیده مغایرت را بگوئی؟بنیاد گرایان مسیحی و ناسیونالیستها مانند بقیه ناسیونالیستها و بنیاد گرایان جهان کمترین درجه تحمل را از خود نشان دادند.این دو گروه در اروپا بیش از همه اسلام هراس اند وگرایش های پناهنده ستیز دارند.این دو گروه در تمامی جهان نمایندگی افراطی ترین مواضع را بر عهده می گیرند،اگر یهودی باشند اسلام ستیزاند و عرب ستیز ودر نفی حقوق مردم فلسطین می کوشند و اگر عرب باشند به انکار هولوکاست بر می خیزند.این گروها شدیدن هویت طلب هستند،به شکلی مرگبار هویت طلب اند.این گروه ها در اروپا با ساختن مساجد وپوشش اسلامی و...مخالف اند.سوسیال دمو کرات ها ولیبرال ها و چپ ها همگی ،البته نه بدون استثنا، مدافع ساختن مساجد و حق وحقوق مذهبی و فرهنگی اقلیت های مسلمان هستند.آزمون لیبرال بودن در چنین موقعیت هائی محک می خورد.در حقیقت در مواجه با اقلیت های مسلمان پناهنده این چپ های اروپایی هستند که از همه لیبرال تراند و بیشترین انعطاف و همدلی را از خود نشان می دهند،در حالیکه احزاب لیبرال دست راستی یا نئولیبرال وطرفدار آزادی بی قید وشرط بازار،تقریبا کم یا بیش دراین اسلام هراسی شریک اند و همگی از سیاست های سخت گیرانه تر پناهنده پذیری حمایت می نمایند.همچنانکه گفتیم جریان عمده چپ اروپایی یک جریان سوسیال لیبرال است،یعنی از یک سو طرفدار آزادی های فردی و از سوی دیگر طرفدار سوسیالیسم به معنای تقسیم برابر امکانات و فرصت ها در میان مردم است.باید از خود بپرسیم که کی وکجا جریانات محافظهکار اروپایی از جریانات چپ لیبرال تر بودهاند؟ اگر به مواضعی که هر دو طیف راست وچپ در قبال مسائلی مانند حقوق کارگران و سندیکاهایکارگری،جنبش سبزها و محیط زیست،جنبش حقوق زنان و فمنیسم،پناهندهپذیری و حقوق پناهندگان،مبارزه برای افزایش دستمزدهای طبقات کم درآمد و... دارند بنگریم می بینیم که در تمامی موارد چپ ها مواضعی مترقی ترداشتهاند وبیشتر از راست ها به آزادی و عدالت بها دادهاند.چپ اروپایی مترقی ترین جریان لیبرالیسم اروپایی است.بارگاس یوسا نیز با حمایت خود از حکومت های دست چپی برزیل و شیلی به نوعی بر این دوگانگی در امریکای لاتین صحه گذاشته است.از یک طرف چپ نوع چاوز و کاسترو که با انتخابات آزاد وآزادی رسانه ها مخالف است واز سو دیگر جپی که قواعد بازی لیبرالی را قبول کرده است،یعنی چپی که متکی به رای مردم است و حاضر است در صورت لزوم از قدرت کناره بگیرد.همه این تحولات این امید را قوت می بخشد که چپ های آینده ازدشمنان قسم خورده جامعه باز نخواهند بود.از نظر بارگاس یوسا لیبرالیسم در امریکای لاتین فقط در احزاب لیبرال تجسم نمی یابد،احزاب لیبرال در امریکای لاتین اندک اند و محبوبیت چندانی ندارند،اما آنچه که مایه امید است وجود فضایی لیبرالی است که در آن طیف وسیعی از احزاب گوناگون به فعالیت مشغولند،احزابی که با وجود تفا وت ها یشان همگی به انتخابات آزاد و دموکراسی معتقد و پایبند هستند.بارگاس یوسا می گوید که چپ امریکای لاتین دارد ارزشها و پرنسیب های لیبرالی را به خود جذب می کند و از این لحاظ حزب چپ شیلی از همه بیشتر مایه خشنودی او است.به بارگاس یوسا نگاه ضد چپ نکنیم.
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه
آرمان ها و واقعیت ها
آرمان ها و واقعیت ها
در طول تاریخ همیشه این اندیشه مطرح بوده است که کدام قسمت های یک اندیشه یا یک مکتب حفظ می شود و ماندگار باقی می ماند یا به بیانی دیگر معیارهای ارزیابی آنچه که زوال پذیر و موقتی است از آنچه که ماندنی است کدام است؟ تاریخ فلسفه و تفکر اجتماعی سراسر بازاندیشی فلسفه و تفکر اجتماعی نسلهای پیشین است. در این تاریخ همیشه مواردی وجود دارند که اصلاح می شوند، مواردی که بررسی مجدد و تجدید نظر بر آنها اعمال می گردد و به طور کلی درگاه بحث و بررسی و تبادل نظر هیچ گاه بسته نمیشود. تفحص درباره همه رشتههای دانش و شناخت بشری همیشه ادامه خواهد داشت. در تاریخ اندیشه ،هر متفکری به فراخور اهمیتی که برای زمان حال دارد مطرح می گردد و نه به خاطر اهمیتی که برای نسلهای پیشین داشته است. پس میبینیم که معضلات و دلبستگی ها و مشغولیت های زمان حال باعث تفسیر مجدد و مکرر و تجدید نظر در آثار و افکار نویسندگان گذشته میگردد. جریان نقد هیچوقت متوقف نمیشود و همیشه پای ارزیابی های جدید به میان میاید. در این میان نویسندگان و فیلسوفانی که انگشت بر اساسی ترین و حساس ترین مسائل زمان خود گذاشتهاند و برای برخی از معضلات راه حل ارائه داده و شیوهای از جهانبینی آفریدهاند با کارشان نه فقط شناخت بشری را غنی تر کرده بلکه رد درازی از پیروان و مقلدان و مروجان و منکران و منتقدان از پس خود برجای نهادهاند. از آنگونهاند کسانی مانند افلاتون، ماکیاولی، کانت، نیچه، هگل و مارکس. گروهی در اهمیت و حقانیت اندیشه آنها راه غلو می پیمایند و آنها را مالک دم جادویی حقیقت درشمار میاورند: بزرگانی بری از خدشه و شائبه. از خیل منکرانشان که بگذریم، یعنی همان گروهی که می کوشند اندیشه های مطرح شده در آثار این متفکران را دست کم و ناچیز جلوه دهند، گروه سومی هم وجود دارد که می کوشد با سلاح نقد و چشمان بصیرت به مصاف آثار این بزرگان برود و از خرمن تفکراتشان خوشه چینی نماید. در قرن ما مارکس و فروید بیش از هر کس دیگری موجد پیدایش مکتبهای فکری بودهاند. افکارشان به بینش بسیاری از نویسندگان و متفکران شکل و الهام بخیشده است تا جایی که حتی افرادی که با همدیگر مخالف هستند خود را به آنها مرتبط میسازند. به عنوان نمونه مارکسیسم در قرن بیستم جهت گیریهای مختلفی داشته و به شاخههای گوناگونی منشعب گشته است و بسا دیدهایم که دو طرف مارکسیست متخاصم هردو با استناد به شخص مارکس به همدیگر حمله می کنند و در ابطال براهین یکدیگر می کوشند. از این چه باید نتیجه گرفت؟ آیا می توان منکر این شد که ریشههای چندگانگی در خود آن سرچشمههای فکری وجود دارد؟ و آیا این چندگانگی فکری را باید نقص یا مزیتی برای مارکس به حساب آورد؟ در حقیقت وسعت و گستردگی و چندگانگی آثار مارکس یکی از نشانههای عظمت نبوغ مارکس است و در حقیقت این مقلدان و پیروان هستند که با سادهسازی، کلیشهپردازی و به بهای تقلیل اندیشه مارکس و پیافکندن برج و بارویی از جزمیات و دگمها میدانی مناسب برای فرقهسازی، بت پرستی و رکود و جمود فکری فراهم می سازند. اندیشه مارکس در غیاب نقد اصیل از تعالی باز میماند و در دست فرقهسازان به چماق تکفیر تبدیل میشود. اندیشه هر متفکر بزرگی محتاج منتقدان و متفکران دیگری است که آن را با شرایط و لوازم زمانه تا حد ممکن انطباق دهند. در قرن بیستم منتقدان و متفکران بزرگی کوشیدهاند تا اندیشه مارکس را برای شرایط مادی و تاریخی زمان معاصر مهیا سازند. اما در مقابل احزاب و فرقههای گوناگونی نیز بودهاند که از اندیشه مارکس به عنوان حربهای در خدمت قدرت فرقهای و حزبی سوء استفاده کردهاند. می توانیم مجسم کنیم که دو تن از رهبران یک حزب فرضی چپ طی یک بحث داغ تئوریک به نتایج کاملا متضاد می رسند. رفیق الف مثلا نتیجه میگرد که انقلاب باید از طریق شهر به روستا و رفیق ب عقیده دارد که انقلاب باید از طریق روستا به شهر کشیده شود.حالا بگذریم از اینکه خود مسئله غلط طرح شده. در پی تضادی داخلی که پیش می آید نصف اعضا از رفیق الف و نصف دیگر از رفیق ب پشتیبانی میکنند. انشعاب اجتناب ناپذیر است. گروهی از دوستان خارج از گود می کوشند که پادرمیانی کنند و با یافتن یک نتیجه بینابینی غائله را بخوابانند اما متاسفانه موفق نمی شوند و حزب دچار انشعاب می شود. چنین انشعابی در شرایطی صورت می گیرد که هیچکدام از شرایط واقعی و امکانات ممکن و محدودیتهای زمانی و مکانی نقش اصلی را بر عهده نداشتهاند، بلکه یک امکان خیالی، یک شرط غیر واقعی و یک فرضیه آرزوشده موجد ایجاد آن انشعاب بوده است. این صرفا یک مثال بود و مانند همه مثالها توام به اغراق نمایی و امیدوارم که چنین انشعابی هیچ کجا به وقوع نپیوسته باشد. اما اگر چنین باشد و چنین وقایعی قبلا به وقوع پیوسته باشند و هنوز هم قابل الوقوع باشند چه باید گفت؟ چنین امری فقط و فقط نشان دهنده پیروزی امر وهمی بر مسولیت حساب شده زمانی و مکانی است. و هرچه هم مثال بنده اغراق آمیز بوده باشد و امر وهمی هرگز به صورت فرضیه بالا به وقوع نپیوسته باشد ،اما به سادگی می توان اثبات کرد که امر وهمی زیرکتر از آن است که ظاهر خود را به سادگی عیان سازد و غالبا در لفافه توجیهات و در قالب فرضیههایی پیچیده، فرضیههایی که به سادگی در قالب مثالهای کلیشهایی نمی گنجد خود را نشان می دهد یا نشان داده است. آنچه که در این میان قربانی شده است امر واقعی و مسولییت حساب شده زمانی و مکانی بوده است. امر وهمی صورت بیصورتی است که بر همه تندرویها فرا افکنیده میشود. گاه به صورت کلیشه پردازی و قدرت پرستی، گاه به شکل محفل گرایی و ناسیونالیسم و گاه در کسوت چپ رویی افراطی یا در لباس مذهبی ،یا به صورت لشکرهای آزادی بخش و رئیس جمهورهای منتخب و یا در جامه نقض حقوق بشر و فرهنگ دمکراتیک. امر وهمی خوارک مناسبی است برای تمامی احزابی که خود را ظرفی مناسب برای انقلاب و به وجود آوردن دگرگونی در جامعه به شمار می آورند. احزابی که برنامهها و اساسنامههایشان خالی از هرگونه حشو و زوائد است و خود را جوابگوای خواستههای این مرحله از زمان و مجری تاریخ می پندارند و هر لحظه انتظار دارند که افکار عمومی جامعه و تودههای مردم یا نیروی خلق به درون ظرفشان بریزد و بدین ترتیب آنها به صورتی موهوم ایجاد یک دنیای جدید و زندگی بهتر را رقم بزنند (به عنوان نمونه نگاهی به برنامه حزب کمونیست ایران - حکمتیسم بیاندازید که در آن به صراحت ذکر شده است که از چه سنی افراد حق دارند نماز بخوانند یا حق ندارند). بدین ترتیب می بینیم که متولیان امر وهمی خود را قیم جامعه و ملت به شمار می اورند و از شعار "عقلها را عقلها یاری دهد" در میانشان هیچ خبری نیست ،زیرا که از سایه دولت امر موهوم درمان همه مشکلات را در نسخههای تجویز شدهای پیچیدهاند و فقط آن کسانی که از اعجاز آن داروها سر در نمی آورند، شاید لازم باشد که به کشف رمز نسخههای تجویز شده وهمی بپردازند. چه بسیار از گروههای اپوزیسیون ایرانی از هر طیف که در طی بیست سال اخیر مدعی بودهاند که راه و روش متحقق ساختن آرمانهای بزرگ انسانی را یافته و فقط کافی است که به قدرت سیاسی و اجرایی دست یابند تا بهشت را از طریق دم سحرآمیزشان در کشور آشوب زده ایران متحقق سازند. اگر ظریفی به آنها بگوید که آقایان درست است که شماها حسن نیت دارید اما احتمالا لیاقت و مهارت و باریک بینی لازم برای تجویز راه حل و برانگیختن جماهیر به عمل را ندارید ، چون اولا برای رسیدن به راه حل باید نخست مسائل را به درستی طرح کرد و ثانیا برای دارا بودن مهارتها و صفاتی که مستلزم تشخیص راه حل است باید تجزیه و تحلیلی گسترده و موشکافانه از جهان معاصر و معضلاتش به دست داد. ثالثا مگر شما گوش شنوا دارید؟ مگر نه همان نوای همیشگی تان را می نوازید و اهمیتی هم به این نمی دهید که دیگران چه می شنوند؟ به جای تجدید نظر و بررسی مجدد اندیشه مارکسیستی ، که با این مایه از دانش سیاسی و فلسفی از شما بر نمی آید،بررسی و ارزیابی مجدد کارنامه حزبی و فکریتان ضروری است و اولویت دارد ،چون شما آقایان دارید تاریخ وهمی و دلبخواهی خودتان را می نویسید و نه تاریخ انسانها را و دنیای وهمی و دلبخواهی خودتان را می بینید و نه دنیای انسانها را. شما آقایان تفکر عدالت اجتماعی را به محملی برای بوجود آوردن نوعی فرقه با مناسک و آداب مارکسیستی مذهبی تبدیل کردهاید. نزد شما آقایان شعار هرکه با ما نیست برماست بیش از سازش ناپذیرترین فرقههای مذهبی کاربرد دارد. دشمنی تان با هر آنچه که با افکارتان و با کوتاه بینی تان نمی خواند راهتان را بر هر گونه تعمق و تجدید نظر بسته است و در تاریکی می پندارید که حقیقت را یافتهاید و دشمن را می شناسید و می دانید که با کدام نیروی اجتماعی و با کدام تئوری باید به مبارزهاش بشتابید. همه چیز در برنامهتان آمده است فقط کافی است که دیگران هم در ظرف شما جای بگیرند که متاسفانه جای نمی گیرند. و اما هستند متفکرانی که خطر شما را گوشزد می کنند، شما را نه تنها ناجی و رهایی بخش در شمار نمیاورند بلکه در شما به عنوان نمایندگان بحران و تشتت و افراط مینگرند و در ظرف شما چیزی نمی بینند جز غلغل نامطبوع توتالیتاریزم. برای شما آنچه که در صدر جای دارد همان تئوریها و فرضیههای گماشته شده است. تئوریهایی که وظیفهشان اثبات فرضیههای از پیش تعیین شده و گماشته شده است. یعنی تئوری برای شما به جای آنکه موخر بر تحقیق و تجربه باشد مقدم بر آن است. پس توضیحی هم که درباره جهان و مسائل آن میدهند در حقیقت توضیح جهان و مسائل آن نیست چون هرآنچه را که با تئوریشان نمی خواند از آن حذف کردهاند و در حقیقت بخش اعظم جهان را نیز به این دلیل ساده که در ظرف تئوریشان نمیگنجد حذف کردهاند. در نقشهای که از جهان کشیدهاند نه کشورها وجود دارند و نه قارهها مگر چند جزیره کوچک و از این گذشته اقیانوسها و دریاهای نقشهشان حتی نامی نیز ندارند و هیچ کس نمی داند که کشتی شکستهشان را به کدام سمت می رانند. پس تعجبی ندارد اگر باقیمانده جهان به راحتی در ظرفشان جای گیرد. چرا باید انتظار داشت که همگان از دیدگاهی واحد با بیعدالتی و استثمار مبارزه کنند؟ چرا باید کوشید همه را زیر یک چتر واحد گرد آورد؟ چگونه میتوان خود را متولی، آینهگردان و قیم ایدههایی چون عدالت و رهایی دانست؟ آیا چنین مفاهیمی می توانند انحصارا در دست چند گروه یا چند فرقه کوچک محبوس گردند؟ به همان سان که اربابان کهن کلیسا گشودن دربهای بهشت را در انحصار خود داشتند؟ آیا مگر نه این است که اینگونه جریانات (جریاناتی ازقبیل حکمتیستها) واقعیتها را به قالب تئوریهای از پیش ساخته و پرداختهشده ریخته و بدین سان تفکر را به خدمت امر وهمی درآوردهاند؟ آیا اینگونه روشنفکران در برابر واقعیت احساس مسولیت نمیکنند؟ و از اینکه نه در مسیر همبستگی و سازندگی بلکه در راستای تفرقه و گسستگی گام برمیدارند تاسف نمی خورند؟ نمی توان گفت کسانی که مدعی آرمانهای بزرگ اند خود عامدانه تیشه به ریشه آرمانهایشان میزنند. قضیه اندکی پیچیدهتر است. در وهله اول باید به خاطر داشت که آرمانخواهان همگی از یک تیره و تبار نیستند و روی سخن ما با آرمانخواهانی نیست که اعتقاداتشان را به محک تجربه میکشند و میکوشند مترقیترین جنبههای هر پدیدهای را تقویت کنند، چه اینان خود را دانایان به راز و مالکان آینده نمی دانند و دیوارهای فرقهای به دور خود نمی کشند. اینان محفلگرا نیستند و آرمانهایشان را نه در دنیای دور دست انتزاع بلکه در آینه واقعیتهای ملموس می جویند و می یابند و در یک کلام نه مدینه فاضله را بلکه مدینه موجود را می خواهند و می خواهند گام به گام جلو بروند و خشت بروی خشت بنا نهند. بیگمان هر روشنفکری حق دارد که معتقد به برانداختن هر نظامی باشد و دلایلش را و هم احتجاجاتش را نیز با صدای رسا و اگر نشد مخفیانه ابراز دارد و در برآوردنش بکوشد. تا آنجا که به روبنای سیاسی جامعه مربوط میشود هر تشکلی یا هر سازمانی و همچنین هر فردی مسولیت دارد که در راستای تثبیت پرنسیبهای دمکراتیک و آزادیهای فردی و عدالت اجتماعی بکوشد اما هیچ کس حق ندارد بگوید مردم را عوض خواهم کرد یا مردم جدیدی خواهم آفرید و مردم قبلی را منحل خواهم ساخت، چون بلافاصله باید متوجه خطر توتالیتاریزم گشت و هشیار بود که توتالیتاریزم فقط به کنترل و مطیع کردن شهروندان و شرطی کردن آنها بوسیله پاداش و جزا قناعت نمیکند بلکه حتی میکوشد روح و روان مردم را نیز مطیع و منقاد خود گرداند. اینان حتی میکوشند فرهنگ مردم را با جبر و زور تغییر دهند غافل از اینکه فرهنگ چیزی نیست که بتوان به مردم تزریق کرد ،بلکه فرهنگ هرگاه بخواهد گامی بسوی تعالی بردارد یا بخواهد به نقد آموزههای سنتی خود بپردازد، تنها و تنها از طریق خود فرهنگ و آزادیهای مدنی و آموزشی می تواند بدین مهم توفیق یابد. فرهنگی که بخواهد طیفهای جدیدی از رفتار و احساس بیافریند و به آفریناندن جهانی متمدن تر راهبرد ،هرگز نخواهد توانست چنین کاری را از راه زیرورو کردن جامعه و بند و غل نهاندن بر گردن آموزههای سنتی انجام دهد. (به عنوان نمونه چنین گرایشاتی نگاهی به برنامه حزب کمونیست کارگری ایران بیاندازید). امروز گمراهترین ادعاها این است که بگوییم کلیدی جهانی برای حل مشکلات جهان وجود دارد. کلیبافی و کلیاندیشی ما را به جایی نمی رساند. سالها پیش ناقدی محترم که اکنون نامش را از یاد بردهام در مقالهای از سر کینتوزی و پرخاشگری یک سری کوتهبینیها را به میلان کوندرا نویسنده چکی نسبت داده بود و در آن نهایت اهتمام خود را کرده بود تا جنبههای ضعیف و ناساز و نارسا و ناقامت تفکر کوندرا را نشان دهد. آثار کوندرا و اصولا هر نویسنده دیگری قابل نقد و بررسی است فقط به این شرط که نقد در خور موضوع باشد اما تا آنجا که به نقد آن آقا مربوط میشود ایشان با اشکالات و نارساییهایی در تفکر میلان کوندرا روبرو بودند که به عقیده بنده میبایست دلایلشان را در افکار شخصی شان جست. وقتی اندیشهایی با تفکر ما نمی خواند لزوما عیب از اندیشه طرف نیست. آینه چون روی تو بنمود راست/ خودشکن آینهشکستن خطاست. بعد از فرانتس کافکا، میلان کوندرا به نویسنده جهان فراموشی یا جهان بیحافظه معروف شده است. عدهای میخواهند دنیای فراموشی را با دنیای توتالیتاریزم یکی بگیرند و کسانی دیگر میگویند دنیای رمانهای کوندرا مصداق گستردهتری دارند چون در آنها بر هستی شناسی انسان تاکید می شود و نه بر وقایع سیاسی و محظورات روز. البته که در دنیای توتالیتاریزم فرایند شخصیتزدایی از انسان از طریق بیبهره کردنش از حافظه و به او نقش مجری مطیع عوامل را بخشیدن به مرحلهای مبالغهآمیز و مبتذل میرسد تا انجا که به قول میلان کوندرا در جوامع توتالیتر وکلای مدافع نه در خدمت متهم بلکه در خدمت دادگاهند. در حقیقت مهمترین وجه مشخصه کوندرا به عنوان یک نویسنده پیشرو در این است که او بیمعنایی، خشونت، سنگدلی و نابهنجاری رویدادهای تاریخی را به نقد میکشد. کوندرا حاضر نیست به سادگی از رنجهایی که بر انسان تحمیل شده چشم بپوشد و آن را در خدمت پیشرفت و ترقی و تاریخ و... قرار دهد. نکته مهم دیگر این است که او از اینکه دشمن را در خارج از حیطه بشری پیدا کند و بر آن نامی بگذارد غیر از آنچه که امکان و کیفیت بشری است سرباز میزند و از این طریق به این نتیجه میرسد که مکانیزمهای تاریخ و زندگی خصوصی یکی هستند. تاریخ از نظر کوندرا همان حیطه امکانات بشری است. تاریخ انسان را بازمیتاباند و انسان همانا تصویر خویش را در آن باز می یابد. اساسی ترین شر تاریخ را از نظر کوندرا باید در گوسپندوارگی آدمی جست، آدمی که در محراب ارزشها (ارزشهای مذهبی، فاشیستی، استالینیستی، و...) خود را قربانی می کند و مهرهایست ناچیز در خدمت امر وهمی. کوندرا نمی گوید که تاریخ حکایتی از زبان یک ابله است و به هیچ وجه معنای نهفته در رویدادهای تاریخی را انکار نمی کند و هرچند هم که از بی معنایی آنها رنج بکشد،باز هم در نظرش تاریخ نیرویی نیست که انسان را به تکامل یا به خوبی یا به سوی هر محتوم دیگری راهبر شود. کوندرا صلاحیت بخشیدن به آینده را بدترین نوع زبونی و همنوایی میداند، زبونی در برابر قویتر از خویشتن، چرا که آینده همواره از ما قویتر است و همنوایی با دیگرانی که این قویتر را می پرستند باعث می شود که زمان حال و انسانهای هم اکنون و هم اینجا فراموش شوند و به بهای گرفتن گذشته انسانها از آنها ،آینده را به آنها بفروشند. اینکه آیا این جامعه است که چگونگی انسان را تعیین می کند و یا این انسان است که چگونگی جامعه را؟ کوندرا تقدم یکی بر دیگری را مرجح نمیداند و در حقیقت هر ترجیحی را به معنای هموارکردن راه برای رسیدن به پاسخ های فروکاهنده و تقلیلگر می پندارد. از نظر کوندرا این امکانات روانی انسان است که در تاریخ تجلی می یابد. کوندرا می گوید تاریخ ابداع نمی کند بلکه چیزی را که در انسان وجود دارد و از قبل در او وجود داشته است از طریق موقعیت و شرایط زمانی و مکانی آشکار می سازد. این به هیچ وجه بدین معنا نیست که انسان سرشتی ازلی و تغییرناپذیر دارد بلکه بدان معناست که تلقی ای که انسان از خود و محیط فرهنگیاش و اهداف و وظایفش دارد تعیین کننده شیوه بودن او در جهان و سازنده چگونگی مناسباتش با سیاست و اقتصاد و... است. همین طرز تلقی است که تصویری را که انسان از خود دارد تعیین می کند. کوندرا فرد را محصور در شرایط جامعه و نه فراتر از شرایط جامعه در نظر می گیرد. وقتی که می گوید ژاک و اربابش بعد از چند قرن، در طی ادامه سفرشان اکنون پا به نمایشنامه در انتظار گودو (ساموئل بکت) گذاشتهاند یا وقتی که در کتاب خنده و فراموشیاش می نویسد واقعه بازگشت ناپذیری اتفاق افتاده است که لبخند را بر لبانمان خشکانیده است و یا هنگامی که می گوید دن کیشوت بعد از چند قرن اکنون در کسوت مساح به دهکده خود بازگشته است، در حقیقت دارد به شیوهای از هستی اشاره می کند که فرد را در بر می گیرد، یا فرد خود را در آن می یابد،همانند هوایی که استنشاق می کندیعنی چیزی که تاریخ بر افراد تحمیل می کند. دن کیشوت و مساح از لحاظ شخصیتی فرقی جوهری با همدیگر ندارند اما چون در دو زمان متفاوت زندگی می کنند دو سرنوشت متفاوت می یابند. کوندرا همه چیز را بر مدار حقوق فردی می سنجد و نه بر مبنای جبرهای تاریخی و امور وهمی. اما این بدان معنا نیست که او به نقش طبقات در آثارش بی توجهی کرده باشد. در آثار او نمونههای فراوانی می توان یافت که در آن تعلق طبقاتی ،افراد را مجبور به ایفای نقش ها یا اظهار سخنانی وامیدارد که در غیر این صورت از آنها سر نمی زد. کوتاه سخن اینکه جرم نویسندهای مانند کوندرا فقط در این است که راه حل مشخصی برای حل مشکلات بشری ارائه نمی دهد و به دیده تردید به ایدئولوژیها و آرمان ها و حتی واقعیت ها مینگرد. کوندرا می گوید که امیدهای قرن نوزدهم در خصوص آزادی و عدالت و همچنین آرمانهای عصر روشنگری در قرن بیستم کمرنگ شدهاند و دیگر به سادگی نمی توان به آنها امید بست و این را یکی از دلایل اصلی بدبینی انسان معاصر می شمارد. انسانی که دیده است که چگونه آرمانهایش به سلاحی تبدیل می شود بر صد خودش.خلاصه کلام اینکه دوره آرمان طلبی های پادگانی و واحدهای پیشرو خط مقدم تفکر کوبنده،رزمی و انقلابی سپری شده است.
