انتخابات ریاست جمهوری ایران به بزرگترین رخداد سی سال اخیر تبدیل شد.تصفیه و پاکسازی سالهای اول انقلاب،جنگ تحمیلی،اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی در تابستان شصت وهفت و...همگی رویدادهای بزرگی بودند که کتابها دربارهشان نوشته خواهد شد ونوشته شده است،اما انتخابات خرداد هشتادوهشت به نقطه شروعی برای خودآگاهی تاریخی مردم ایران وبازخوانی این فجایع در پرتو نوری که این رخداد برافروخته است مبدل خواهد شد.پارادیم یا الگوی تفسیری جدیدی عمومیت خواهد یافت.این بدین معناست که تفسیر رسمی حکومت از رویدادهای سی سال اخیربا چالشی جدی روبرو خواهد شد،چالشی که در سی سال گذشته همواره به شکلی ضعیف وجود داشته است اما همیشه مقهور و منکوب سیاست پوپولیستی قدرت حاکم بوده ونتوانسته عرض اندام نماید.رویدادهای سی سال اخیر یا فجایعی بودند که حاکمیت آفریده بود و یا مانند جنگ تحمیلی فاجعهایی که تحمیل شده بود و حاکمیت از آن به نفع خود استفاده کرد.جنگ تحمیلی باعث شد که حاکمیت به غیراز جواز مذهبی،جوازی ملی وناسیونالیستی نیز به مثابه یک برگ برنده و قوی دردست داشته باشد.جمهوری اسلامی دراولین سالهای حکومتش و در تمام طول سالهای جنگ از پایگاهی مردمی برخوردار بود.بسیاری از روشنفکران از این امر رنج می کشیدند یا دچار احساس گناه می شدند.ندامت و پشیمانی اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران از گفتهها و نوشتههایشان هویدا بود.همه ازخود می پرسیدند که چرا وچگونه شد که با روحانیت متحد شدیم.چرا و چه شد که آبمان به یک جوی رفت؟چرا به جای خلیل ملکی گوش به حرف جلال آل احمد سپردیم؟ جمهوری اسلامی از همان آغازبا شعار فتنه وتوطئه دشمنان به میدان آمد.هر نوع مخالفتی به عنوان فتنه دشمنان خدا و اسلام قلمداد می شد.به تدریج انبوه مشکلاتی که زائیده مدیریت بحران آفرین این نظام الهی بود بیشتر وبیش شد وشعارهای حکومتی فرسوده گشتند و رنگ باختند.نظامی که می کوشید تا جایی که ممکن است برای روز قدس مردم به صحنه بفرستد،اکنون کارش به جایی رسیده است که از روز قدس وهر روز دیگری که ممکن است ازدحام دهها و صدها هزار نفر را در پی داشته باشد بیمناک است.مردمی که از بلندگو شعار مرگ بر اسرائیل می شنوند و در پاسخ می گویند مرگ بر روسیه،هیچکدام طرفدار اسرائیل نیستند.این مردم در صورت تشکیل کشور مستقل فلسطین شادمانی اشان بسیار از شادمانی حاکمان بیشتر خواهد بود.آنها با فراستی که دارند می دانند که حل مسئله فلسطین یکی از قویترین کارت های پوپولیسم نمایشی حکومت را باطل خواهد کرد.جمهوری اسلامی در شرایط کنونی بمب یا موشکی را که از سوی اسرائیل پرتاب شده باشد به دعایی نومیدوار طلب می کند.این تنها راهی است که می تواند کارت سوخته اسرائیل را بار دیگر به دست جمهوری اسلامی بازگرداند.در حال حاضر شعار مرگ بر اسرائیل به شعار اقلیت مسلح مدافع حکومت وشعار مرگ بر روسیه به شعار اکثریت مردم بی سلاح مبدل گردیده است.رانده شدن شعار مرگ بر اسرائیل از صحنه یعنی ناکارامد شدن بزرگترین توتم نمایشی حکومت.به زبان اسطورهشناسی اسرائیل یعنی حیوانی که هر سال طی مراسمی آئینی سرش را می برند و تمامی بدیها وپلشتی ها را به او نسبت می دهند.در اینکه اسرائیل حکومت غاضب و جابری است که حقوق مردم فلسطین را به ناحق پایمال می کند هیچ شکی ندارم .مردم ایران نیز پشتیبان مبارزه برحق مردم فلسطین هستند،اما اکنون اکثریت مردم دیگر به دام پوپولیسم و عوام فریبی نمی افتند.مردم ایران متوجه شدهاند که در شرایط کنونی هیچکس نمی تواند خارج از گفتمان حکومت شعار مرگ بر اسرائیل سر دهد.بسیاری از کلمات وشعارها در اثر استفاده ابزاری سیاستمداران از معنای خود تهی شدهاند،مانند وقتی که می گویند از خدا بترسید و مقصودشان در حقیقت این است که از رهبر بترسید.پوپولیسم ریاکارانه حکومت اسلامی ضربهایی کاری خورده است.به همین دلیل به صحنه آمدن مردم بدجوری آنها را نگران می سازد،چون مردم آنجوری که آنها می خواهند به صحنه نمی آیند.به قول برشت باید این مردم رامنحل ومردم دیگری به جایشان گداشت.مردمی که احقاق حق نمی کنند ونمی پرسند که رای من چه شد؟ رخداد عظیمی که رویداده است هیچ چیز تازهایی در خود ندارد.تقلب همیشه بوده،دروغ وشکنجه واعتراف وزندانهای غیراستاندارد هیچ چیز تازهایی در خود ندارند.ولایت فقیه ورهبرنیز همیشه قدرت مطلق بودهاند، حرف آخر را زدهاند.چیزی که تغیر پذیرفته است این است که مرجعیت انتصابی پدر دیگر قابل قبول نیست مگر اینکه با رای انتخابی فرزندان همخوانی داشته باشد.این نکته کلید فهم وقایع اخیر را به دست می دهد.مردم به حقوق مدنی خود حساس شدهاند واز آن دفاع می کنند.در حقیقت تمامی تلاشهای ناکام اصلاح طلبان در گذشته های دور ونزدیک معطوف به همین نکته بود. خاتمی توانست فضای فرهنگی کشور را تا حدودی باز کند و از سیاست خارجی تشنج زدایی نماید.با سر کار آمدن برادر محمود تشنج آفرینی بار دیگر برقرار شد،اما فضای فرهنگی کشور همچنان نیمه باز باقی ماند و از دستاوردهایش دفاع کرد.نتوانستند سینماها و کافه ها را ببندند و تمام استادان مستقل را برکنار کنند ویا از علوم انسانی کاملا انسان زدایی نمایند. در انتخابات اخیر مرجعیت نخواست که به رای مردم احترام بگذارد و به همین دلیل مشروعیتش را در نظر اکثریت مردم از دست داد.باید از خود بپرسیم که چرا در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی نظام جمهوری اسلامی از مشروعیت نسبی برخوردار بود،هر چند مشروعیتی متزلزل که منوط و مشروط به برآورده شدن مطالباتی بود که مردم از او انتظارداشتند.خاتمی در وضعیت سختی گیر کرده بود.از یک طرف ممکن بود که به قهرمان یا احیانن شهید اصلاحات تبدیل شود و از طرف دیگر متهم به پیمان شکنی یا احیانن خیانت گردد.خاتمی راه میانه را برگزید.همچنان محبوب باقی ماند اما به قهرمان بدل نشد.در همان زمان سازمانهای تندرو چپ و راست نگران این بودند که آقای خاتمی با اصلاحاتش برای جمهوری اسلامی کسب مشروعیت نماید.این سازمانها که جنبش سبز بر تمامی تاکتیک ها واستراتژی هایشان خط بطلان کشید به چیزی کمتر از شورش و یورش و انقلاب رضایت نمی دادند.به عنوان مثال سازمان مجاهدین خلق از خاتمی حتی بیش از آقای خامنهای آزردهخاطر بودند.آنها کینه خاتمی را به دل داشتند چون می دانستند که آن میلیونها مردمی که به آقای خاتمی رای دادهاند ایشان رابه عنوان رهبر مشروع و برگزیده خود می شناسند.آنها نگران این بودند که مشروعیت شخص رئیس جمهور به یک نظام نامشروع مشروعیت ببخشد.اما حالا وضع ازچه قرار است؟دکتر محمود احمدی نژاد به عنوان نامشروعترین رئیس جمهور تاریخ ایران و اگر به سبک خود آقای احمدی نژاد حرف بزنیم کل تاریخ بشری در یادها خواهد ماند،و نظام با میلیونها رای تقلبی مشروعیت خود را از دست داده است.برای معتقدان به ولایت فقیه پیروی و تبعیت از ولی همیشه مقدم بر هرچیز دیگری بوده است و مردم را باید به معروف هدایت کرد و امر به معروف نیز کار ولی فقیه است.ولی خبیر است و راه را می شناسد و اطاعت از امری که ولی به آن اعراف دارد از واجبات است.تبعیت از امر ولی مقدم بر هر چیزی است و در حقیقت این مردم اند که باید تابع رای ولی فقیه باشند.بدا به حال مردمی که برای رای خودشان بیش از رای ولی صاحب المر ارزش قائل باشند.ولی فقیه دیکتاتوری است که خواست و ارادهاش مانند همه دیکتا تورها بر خواست میلیونها انسان مرجح است.تنها فرقی که ولی فقیه با یک دیکتا تور دارد این است که او علاوه بر قدرت طلبی شخصی و منافع دنیوی مجوزی آسمانی نیز برای اعمال قدرت در دست دارد.آقای خمینی به عنوان رهبرانقلاب از کاریسما و محبوبیتی چنان عظیم برخوردار بود که در زمان رهبری وی هرگز شباهت میان عمامه و تاج سلطانی به چشم نیامد.در دوران رهبری ایشان شکافی میان خواست و اراده رهبر که همان تابعیت مردم بود با مردم تابعی که خواستار پیروی و اطاعت از رهبربودند به وجود نیامد.در آن دوران ایران برای وحدت کلمه آماده شده بود وکسانی که این وحدت را با کلماتی معارض تهدید می کردند،بسان خس و خاشاک جارو و تصفیه می گردیدند.آقای خامنهای علی رغم فصیح وبلیغ و آهنگین بودن کلامشان ،هرگز نتوانستند مرجعیت را به آن کمال و جلال دوران آقای خمینی بازگرداند.همزمان با سپری شدن دوران رهبر کاریسماتیک ،موجی از کثرت کلمات،تعدد کلمات فضای کشور را فرا گرفت.کلماتی مانند روشنفکری دینی، جامعه مدنی،حقوق بشر،نافرمانی مدنی،هابرماس،گفتگوی تمدنها و... کلماتی که از علوم انسانی تغذیه می کردند.رابطه شبانی رمگی یا رابطه میان سلطان و رعیت دچار بحران شد.در انتخابات دوران خاتمی رعیت به کاندید مورد نظر اقا رای نداد و رهبر هشت سال آقای خاتمی را که به واسطه میان او و رعیت بدل شده بود تحمل کرد.رهبر تحمل یک واسطه دیگر را نداشت.در انتخابات اخیر قرعه فال به نام آقای موسوی زده شد تا همان نقش را به عهده بگیرد.رهبر طاقت نیاورد و نتایج انتخابات را به ناشیانهترین شکل ممکن تغیر دادند.آیا از کارناوال شاد و رنگی قبل از انتخابات ترسیده بودند؟آیا انتخاب رنگ و حضور سبز مردم از همان آغازآنها را به یاد انقلاب های رنگی ومسالمت امیز و به دور از خشونت انداخت؟آیا آقای موسوی موفق به اصلاح نظام می گردید؟ آیا گذشت زمان و تجربیات آقای خاتمی وتشدید نارضایتی مردم به او شانس بیشتری برای پیشبرد و تعمیق اصلاحات می بخشید؟آیا باور نداشتند که آقای موسوی رای خواهد آورد؟تا بدین حد از افکار عمومی کشور بی خبر بودند؟مردم ایران در تمامی انتخابات دنبال کسی بودهاند که تا حد ممکن اصلاح طلب باشد.نمایندگانی که از غربال شورای نگهبان گذشتهاند هرگز لایق ترین نیستند.مردم با عقلی پراگماتیستی یک حرکت کوچک را بر انفعال ترجیح می دهند،به همین دلیل آنها در میان همان کسانی که شورای نگهبان تاییدشان کرده به دنبال بهترین گزینه ممکن می گردند.م آدمهای عادی وحتی بی سواد نیز می دانستند که تحریم انتخابات عقب نشینی است،واکنشی منفعلانه و حتی نهیلستی است و راه به جایی نمی برد.این مردم نه خواستار انقلاب که خواستار اصلاحات بودند و حاکمان اراده آنها را که بر اصلاح وضع موجود تعلق گرفته بود در نطفه خفه کردند،اما در جامعهایی که در آن ما به من تبدیل شده است دیگر نمی توان جلوی اراده من ها راگرفت.من ها بر علیه ما خواهند شورید.او را تنها خواهند گذاشت،آنچنانکه از ما جز کالبدی نحیف نزار باقی نماند.در جامعهای که در آن ما به من تبدیل شده است،خفه کردن صدای من عوارض سنگینی خواهد داشت و این هنوز از نتایج سحر است.