مشکلی که همیشه وجود داشته، اغتشاشی است که پیرامون مفهوم رئالیسم وجود دارد. آنچه در یک فضا و محیط خودی، ملموس و به اصطلاح رئالیستی مینماید در فضایی متفاوت جلوهای شاید غیر رئالیستی بیابد. رئالیسم مفهومی است به ظاهر ساده و آسانیاب که سراب را نشان میدهد و ما را تشنه لب بر جای میگذارد. قبل از هرچیز باید بگویم که از نظر من رئالیسم مساوی با توهم است. در این صورت چه فرقی میان رئالیسم و جادو و جنبل وجود دارد؟ وقتی از اثری رئالیستی حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟ آیا نه از اثری است که میتواند ما را متوهم کند، یعنی ما را متقاعد کند. خلاصه اینکه چنین اثری به دلیل اینکه میتواند توهم را خلق کند ما را به حقانیت خود متقاعد میسازد. اگر از برهان خلف مدد بگیریم باید بگوییم که اثر غیر رئالیستی اثری است که نمیتواند به ما حقه بزند، (البته بعدا در ادامه بحث روشن خواهد شد که منظورم یکی گرفتن حقه زدن و متقاعد کردن نیست) خلاصه اینکه چنین اثری نمیتواند مارا فریب بدهد. در این صورت در بارهی آثاری با ظاهر رئالیستی که نمیتوانند ما را متوهم سازند یا ما را به حقانیت خود متقاعد کنند چه باید گفت؟ باید گفت که چنین آثاری ادا و اطوار رئالیسم را در میآورند و زود پتهشان بر آب میافتد. اگر اینطور است پس در بارهی آثار غیر رئالیستیای که قدرت اقناع ما را دارند و موفق به خلق توهم میشوند چه باید گفت؟ یعنی آن دسته از آثاری که ادعای رئالیستی بودن ندارند و نویسندهگانشان کوچکترین تلاشی برای واقعی نشان دادن یا واقع نما کردن اثرشان به خرج نمیدهند. اینگونه آثار قانعکنندگیشآن را از کجا کسب میکنند؟ مثلا مسخ اثر فرانتس کافکا را در نظر بگیرید. هنگام خواندن اثر نمیتوانیم بپذیریم که داستان گرگوری سامسا و موقعیتش جعل و تحریف واقعیت است. هر کس این را بپذیرد باید این را هم بپذیرد که رمان شوهر آهو خانم بر مسخ برتری دارد. البته منظورم پایینآوردن قدر رمان شوهر آهو خانم نیست که در جای خود اثر بسیار باارزشی است، اما مسلما از لحاظ هنری و ارزشهای ادبی مسخ به مرتبهای دیگر تعلق دارد. مسخ اثری است که با وجود توصیف محالترین موقعیتها موفق به خلق توهم میشود. دستیابی به این موفقیت چگونه از دل ناممکن ممکن میشود؟ بیشک به اعجاز هنر. ما خوانندگان با ذهن یا به عبارت دیگر با هوش و عاطفه گرگوری سامسا قهرمان مسخ رابطه برقرار میکنیم و نویسنده لحظه به لحظه در مورد گفتار، افکار و ذهن و زبان و احساس قهرمانش به ما اطلاع میدهد. در نتیجه انبوهی از اطلاعات ما خوانندگان متقاعد میشویم که ترسها، تردیدها و عذاب عظیمی که سامسا به آن دچار شده و عواطف دردناکی که از سر گذرانیده شوخیبردار نیست و حقیقت دارد. ما میدانیم که در دل سامسا چه میگذرد. کافکا بدون انقطاع در مورد وضعیت روحی و جسمی سوسک قهرمان اثر خود به ما اطلاع میدهد و درست به همین دلیل است که موفق به آفریدن توهم میشود. یک توهم هنری چه معلول یک رمان باشد و چه یک داستان کوتاه، چه سورئالیستی باشد و چه رئالیستی یا متعلق به هر ایسم دیگر، به سادگی به دست نمیآید: مهلتی بایست تا خون شیر شود. یک قطعه موسیقی باید بتواند ما را متاثر کند. یک رمان هم باید بتواند همین کار را بکند. این دقیقا همان کاری است که بسیاری از رمانها میکنند. رئالیسم به عنوان یک سبک هنری ترفندی است در خدمت ایجاد توهم، اگر ترفندی که نویسنده به کار میبندد سبک و سطحی باشد، پته نویسنده زود بر آب میافتد و دستش زود رو میشود، یعنی نویسنده موفق نمیشود که باور و اعتقاد لازم را در خواننده به وجود بیاورد. یا اینکه فقط تا حدی کم و به شیوهای زودگذر موفق به جلب اعتماد خواننده میگردد. چنین اثری موفق به منقلب کردن خواننده و به تامل واداشتن او نمیگردد. و یا دست بالا فقط موفق به متقاعد کردن خواننده سطحی نگر میگردد. همانگونه که بسیاری از رمانها خوانندگان سادهپسند و سطحینگر را خوش میآیند. مبرهن است که چنین خوانندهای برای قضاوت دربارهی ادبیات محک مناسبی نیست. مثلا خوانندگانی که متقاعد شدهاند که بامداد خمار بزرگترین رمان ایران است، چگونه میتوانند معیار سنجش و ارزیابی رمانهای ایرانی باشند؟ پس سوال این است که چگونه اثری چه نوع خوانندهای را میتواند به تامل و تعمق وادارد و در بهترین حالت او را منقلب سازد. مقصود از رمان نویسی به دام انداختن خواننده فرهیخته است. به قول معروف عاقل را با لطایفالحیل باید به دام انداخت. این یک معیار اساسی برای ارزیابی ادبیات است، یعنی نویسنده چه نوع خوانندهای را مورد خطاب قرار داده است.رمان در تاریخ خود چگونه و از چه راههایی به خلق توهم و فریب دادن خواننده کمر همت بربسته است؟ رئالیسم در تاریخ خود از چه منزلگاهها عبور و کجاها اطراق کرده؟ چه قواعد و فرمولهایی برایش تدوین شده و اکنون از لحاظ موقعیتی که در دنیای ادبیات دارد در چه وضعی است؟ فکر میکنم که یکی از بزرگترین حقههای رئالیسم را گوستاو فلوبر ابداع نمود. البته فلوبر بدون استادان فرانسوی رئالیسم قادر به این کار نمیبود. منظور فلوبر از نامرئی کردن راوی در رمان در حقیقت چیزی نیست مگر مؤثرتر کردن ترفند واقع نمایی، در خدمت بهتر باوراندن رمان به خواننده. هنگام خواندن رمان مادام بواری احساس میکنیم که رویدادها و شخصیتها قائم به ذاتند و فیالنفسه وجود دارند. در چنین رمانی اینگونه مینماید که پای خالق و آفریننده و طراح و مبدع یا کارگردان در میان نبوده است و گویی این خود واقعیت است که بدون میانجی خود را به ما نشان میدهد. نویسندگان قبل از فلوبر مثلا بالزاک بزرگ تا این اندازه وسواس به خرج نمیدادند و مته به خشخاش نمیگذاشتند. آنها گاهی اوقات موافقت یا مخالفت خود را با شخصیتهای آثارشان و کردار و رفتارشان بروز میدادند و یا آشکارا جانب یکی از شخصیتها را میگرفتند. آنها گاهی اوقات دست به داوری اخلاقی در مورد اشخاص و اعمال میزدند و به جای آنکه بگذارند تصاویر خودشان سخن بگویند افکار و نظرات خود را علنا وارد رمان میکردند و به این ترتیب مطلق بودن روایت و نامرئی بودن راوی را به خطر میانداختند، یعنی نکتهای را که فلوبر میخواست پوشیده نگاه دارد افشا میکردند و آن همانا این بود که: در رمان فلوبری خواننده نباید بفهمد که پای نویسندهای در میان است یا به عبارت دیگر روایت متکی به روایتکننده است. هنگامیکه جنگ و صلح تولستوی را میخوانیم نمیدانیم چه کسی وقایع را میبیند یا بازمیگوید. در جنگ و صلح نیز روایت مطلق است، تو گویی واقعیتها خودشان دارند خود را بازگو میکنند و نه اینکه فردی از زاویه دید خاص خود از منظر و پرسپکتیو محدود خود آن واقعیتها را برای ما تدارک و فراهم دیده باشد.دلایل مخالفت هنری جیمز با راوی مطلق و نامرئی در جنگ و صلح اما موافقت او با همین راوی در مادام بواری میتواند نکات بسیار آموزندهای را به ما بنمایاند. موافقت او با اسلوب هنری و زاویه دید مادام بواری به این دلیل است که دیدگاه فلوبر در مادام بواری محدود و مقید به یک کانون دید یا به عبارتی دیگر به محیط و اشخاص رمان است. کانون روایت بر تضاد و برخورد میان واقعیت و تخیل در ذهن اما بواری متمرکز است. یعنی همان تناقض و دوگانگی که سرانجام به مرگ قهرمان رمان میانجامد. اما راوی جنگ و صلح از دل شرایط و محیطهای گوناگون میگذرد و کانون روایت را پیوسته از این سوی به آن سوی میچرخاند. در جنگ و صلح راوی هیچ محدودیتی را برنمیتابد و حتی در جایی که طبق نظر هنری جیمز نمیباید چیزی ببیند یا چیزی بشنود نیز حضور دارد. خلاصه اینکه راوی جنگ و صلح مانع و رادعی بر سر راه ندارد و مستقیما به اسرار ضمیر و مکنونات نهانی شخصیتهای رمان دسترسی دارد. اما اگر معیار بر خلق توهم باشد و نه کانون دید ثابت یا یکپارچگی دیدگاه، جنگ و صلح شاید از تمامی رمانهای جهان موفقتر است. جنگ و صلح نیز مانند مادام بواری ما را به حقانیت حوادث و شخصیتهایش معتقد میسازد و برای این کار چه چیز بهتر از تشریح افکار و اعمال و نیات آن شخصیتها و مسائل و مشکلات و آرزوهایی که دارند؟تا اینجای بحث کاملا متوجه هستم که از یک طرف میگویم رئالیسم نوعی حقه و ادا است و از طرفی دیگر میافزایم آثاری که ادای رئالیسم را در میآورند زود پتهشان بر آب میافتد. ادای ادا را در آوردن یعنی چه؟ مطمئن باشید که منظورم گیج کردن خوانندگان با مانورهای پست مدرنیستی نیست. در اینجا میکوشم تناقضی را که وجود دارد و جوانب آن را مورد بررسی قرار دهم. جان کلام در اینجا است که رئالیسم حقه و ادایی است که موفق به کسب حقانیت میشود در حالیکه حقه و ادایی که ادای رئالیسم را درمیآورد به این کار موفق نمیگردد. در مورد مسخ کافکا گفتیم که چنین اثری به دلیل نشان دادن عوالم درونی و ذهنی یک فرد و رابطه معیوب حشره- فرد با خانوادهاش موفق به خلق توهم میشود. از طرف دیگر کم نیستند آثاری که به دلایلی کاملا متفاوت از مسخ، موفق به خلق توهم میگردند. آثار ادبی به دلایل مختلف موفق به کسب حقانیت ادبی میگردند، مثلا به دلیل عمق کشف و شهود یا کیفیات والای اندیشه یا تحلیل روانشناسانه شخصیتها و موقعیتها و یا آفریدن تیپهایی که خوانندگان آنها را بازمیشناسند و یا به علت داشتن طرح و پیرنگ قوی و خلاصه یکی یا تعدادی از این عوامل همزمان. مثلا به جزیره گنج اثر دلچسب استیونسون نگاهی بیاندازیم. چه میبینیم؟ شخصیتها همه سطحی هستند اما طرح و هول و ولای داستان به حدی قوی است که ما به کم عمقبودن و سطحی بودن شخصیتها و نفسانیات و افکار و روانشان توجهی نمیکنیم، بلکه مفتون حوادث خیره کننده رمان میشویم.در مسخ ما خوانندگان مسحورو در حقیقت نگران شخصیتی شدهایم که در وضعیت خارقالعاده دردناکی گیر کرده است. سوال این است که ما چگونه آن وضعیت دردناک را باور میکنیم؟ حتما میدانید که در داستانهای جنایی مهم است که قاتل به سادگی قابل کشف نباشد، چون بنای چنین آثاری بر تعلیق و به تعویق انداختن کنجکاوی خواننده قرار گرفته است، در حالیکه در اثری مانند جنایات و مکافات قاتل از همان اوایل رمان بر خواننده معلوم است، در چنین رمانی مسئله این نیست که قاتل چه کسی است بلکه مسئله این است که پیامدهای قتل از نظر روانی کدامند. در جنایات و مکافات قتل نه به انگیزه سرگرمی و هیجانآفرینی برای کنجکاو نگهداشتن خواننده روی میدهد بلکه هدف انتقال درک و بینشی از عذاب وجدان به خواننده است. آنچه که اهمیت دارد مکافات ناشی از جنایت است. پشیمانی و ندامت چیست و پیامدهای ندای وجدان کدامند؟ داستایوفسکی ما را با خود به درون وجدان معذب راسکولینکوف میبرد و گفتگوی درونی یا حدیث نفس آمیخته به ندامت او را به ما نشان میدهد. منظورم از این مثالها این است که به همان اندازه که آثار ادبی گوناگونند به همان اندازه نیز دلایل مختلف بر حقانیت خود دارند. البته این دلیل نمیشود که خویشاوندی بسیار نزدیک بسیاری از آثار ادبی را از یاد ببریم. اگر به این فکر کنیم که احتمالا بدون قهرمانان بالزاک و بخصوص بدون راستینیاک، راسکولنیکوفی به وجود نمیآمد، کل قضیه صورت دیگری به خود خواهد گرفت.ما نمیتوانیم قانونی وضع کنیم که بر طبق آن شیوههای خلق توهم را در ادبیات داستانی به دیگران بیاموزیم چون میدانیم که حیرت آورترین و شگفتانگیزترین آثار موفق به خلق توهم میشوند در حالیکه برخی از عادتیترین و معمولیترین و به ظاهر رئالیستیترین آثآر از این مهم باز میمانند. مثلا رمان سر هیدرای کارلوس فونتس را در نظر بگیرید که تا حدودی به تقلید از آلیس در سرزمین عجایب نوشته شده است و اگر مطابق رفتاری که آقای سیامک وکیلی با سمفونی مردگان میکنند با آن برخورد کنیم باید آن را کاملا بیارزش و تقلیدی بدانیم. یا مثلا بارون درختنشین اثر کالوینوی فقید را در نظر بگیریم که از نمونه بهترین آثاری است که در عین جادویی بودن موفق به خلق توهم میشود. در این رمان زیبا و پر جذبه در تمام طول داستان قهرمان از بالای درخت پایین نمیآید یعنی دست به کاری غیر ممکن میزند و تمام عمرش را در بالای درخت به سرمیآورد و حتی هنگام مرگ هم میخواهند کشیشی را برایش آن بالا بفرستند. ما میدانیم که این غیر ممکن است همانگونه که میدانیم دیو و جن هزار و یک شبی وجود نداشتهاند اما کالوینو ما را وادار به باور کردن غیر ممکن میکند. حالا میتوانم کم کم به تعریفی که میخواهم از رئالیسم ارائه دهم بپردازم. تا اینجای بحث تعریف توهم میشود اینکه باور کنیم هر آنچه را که نویسنده میخواهد به ما بباوراند. حتما خواندهاید آثاری را که نویسنده آن در صحت داستان و کل قضایا شک میکند و همه چیز را زیر علامت سوال میبرد و با این وجود خواننده داستان را باور میکند. در اینگونه داستانها با اینکه نویسنده نمیخواهد چیزی را به ما بباوراند اما باز هم به رغم بی میلی نویسنده به آفریدن توهم، توهم کار خود را میکند. برخی از داستانهای بورخس از این گونهاند. البته باید این را هم افزود که نوشتن چنین داستانهایی فقط از عهده کسی مانند بورخس برمیآید و این شیوه برای آفریدن توهم شیوه کاملا مناسبی نیست و کاملا در تضاد با فرمول پذیرفتهشده و کارساز فلوبری خلق توهم قرار دارد.چگونه است که ما خوانندگان را وا میدارند به باور کردن ِ ناممکن؟ بیشک به وسیله برخی ترفندهای هنری و ادبی. همه بحث بنده نیز در این است که آن ترفندها بسته به مقاصد و آثار و سبکهای نویسندگان فرق میکند. آثار هنری همانگونه که به کرّات گفتهاند و نوشتهاند رونوشت و نسخهبرداری از واقعیت نیستند و به همین دلیل از قید اسارت واقعیت آزادند. آن آثار اسیر و برده گرته برداری، نسخهبرداری یا رونویسی از واقعیت نیستند، یعنی نویسنده برده واقعیت نیست، نویسنده میتواند و باید که به تخیل میدان دهد و به انواع حیل متوسل به افسونگری گردد. این که به سادگی بگوییم رئالیسم دروغ و فریب است و در نتیجه نباید به سبک رئالیستی نوشت، در حقیقت از چاله به چاه افتادن است، چون سبکهای غیر رئالیستی حتی از رئالیسم هم دروغگوترند و بسیار بیشتر از سبکهای رئالیستی واقعیت را قلب و جعل میکنند. چرا چنین است؟ چون واقعیت هنگام تبدیل به هنر دستخوش تغییر و استحاله میگردد و این امر در حقیقت اجتناب ناپذیر است. باید دقت کنیم که در بحث از آثار غیر رئالیستی کشیدن خط فارق و به دست دادن ویژگیهایی که چنین آثاری دارند کاری است بسیار دشوار و تقریبا ناممکن به این دلیل که همچنانکه قبلا هم خاطرنشان ساختیم بسیاری از آثار غیر رئالیستی در خلق توهم که هدف آثار رئالیستی است حتی از خود آثار رئالیستی هم موفقترند. حتی میتوان گفت که برخی از اینگونه آثار به خود واقعیت هم نزدیکترند. از این هم که بگذریم چگونه میتوانیم بگوییم که گزارش واقعیت از لحاظ هنری بر خلق توهم برتری دارد؟ اگر چنین میبود آثآر ژورنالیستی میبایست برترین ارزش هنری و ادبی را داشته باشند. رئالیسم همچنانکه گفتیم موثرترین شیوه برای باوراندن دروغ است. به غیر از این باید اضافه کنم که هنرمندانهترین شیوهای نیز هست که آدمی ابداع کرده است. رئالیسم بزرگترین نقاشیها و مجسمهها و رمانها و داستانهای کوتاه جهان را به وجود آورده است. همچنانکه گفتیم در رمان از راههای مختلف میتوان به خلق توهم موفق شد. به عنوان یک نمونه جالب و جذاب بیایید جک لندن را در نظر بگیریم که در دو داستان بسیار زیبایش آوای وحش و سپید دندان موفق به خلق توهم میشود بطوریکه ما خوانندگان میپنداریم سگها یا گرگها روحیه، ذهنیت و در یک کلام شخصیت انسانی خاص خود را دارند. سگ-قهرمانهای جک لندن بر خلاف حشره-قهرمان کافکا (که مرعوب وضعیت خودش شده است و بیچاره حق هم دارد چرا که اگر او هم مانند سگ-قهرمان رمان جک لندن چنگ و دندان میداشت و تیزپا میبود بدینگونه زبون و ناتوان نمیگردید) هرگاه در مقابل سختیها و ناملایمات زندگی قرار میگیرند همانند قهرمانانی چون مارتین ایدن در نبرد زندگی زخم میخورند و از آن نبردها گاهی پیروز و سربلند و گاه سرافکنده و شکست خورده بیرون میآیند. کارزاری که آنها در آن به نبرد مشغولند کاملا شبیه جامعه پر از نبرد و خشونت انسانی است. چگونه است که ما خوانندگان سگها را هنگام ایفای نقش انسانها قبول میکنیم؟ یا شاید درستتر آن است که بپرسیم چگونه است که انسانها را درهیأت سگ میپذیریم؟ جک لندن از طریق سگ-قهرمانش حدیث نفس میگوید به همانگونه که خدایان اساطیری هومر به زبان انسانها سخن میگفتند. به قول مولای بزرگ رومی: نی حدیث راه پر خون میکند/قصههای عشق مجنون میکند.اساسیترین پیش شرط خلق توهم این است که اثر داستانی بتواند جهان داستانی خود را بیافریند. یک تابلو نقاشی صرف نظر از هر چه که بر آن نقش بسته است باید قابل دیدن باشد و نه مانند برخی از آثار مدرن یک لکه بزرگ سیاه غیر قابل رؤیت یا تابلویی سفید که هنوز چیزی بر آن نقاشی نشده است. و نیز نه مانند برخی از داستانهای ملقب به پست مدرن جهانی باشد عاری از هر گونه پیوستگی یا جهانی باشد شکل گرفته از خطوطی مغشوش و بیارتباط باهم. نقل است که برتولت برشت بر میز تحریرش عکس خری را گذاشته بود که زیرش نوشتهای به چشم میخورد: حتی من هم باید بفهمم. و باز هم نقل است که برخی از نویسندگان معاصر به گونهایی مینویسند که باید عکس یک استاد دانشگاه را سر میز تحریرشان بگذارند و زیرش هم بنویسند: حتی من هم نمیفهمم. خواندنی بودن یا خواندنی نبودن یک رمان یا داستان یعنی چه؟ یعنی این که نویسنده اطلاعات و دادههای لازم و مناسب و دلانگیز و حتی شورآفرین را در اختیار خواننده بگذارد، در تعریف داستان خست به خرج ندهد یعنی همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کند. ممکن است که بگویید این همان کاری است که رمانی مانند بامداد خمار به خوبی از عهدهاش برمیآید. کاملا درست است. مشکل اینگونه رمانها در سرگرمیآفرینی نیست بلکه در همان چیزی است که استاد گلشیری آن را نازل بودن رمان در دو سطح انفسی و آفاقی مینامد. همچنانکه گفتیم وقتی که نویسنده موفق به خلق توهم میشود این به این معنا نیست که واقعیت را برای خواننده بازآفرینی کرده است. باز هم کمی تامل لازم است. بیایید عکس معروف سرباز اسپانیایی را درنظر بگیریم در هنگام کشته شدن. این عکس مانند بسیاری از عکسهای دیگر معرف واقعیت است. واقعیتی که در همان لحظه روی داده است و در این مورد واقعیت مرگ یک سرباز، واقعیتی که توسط عکاس ثبت و جاودان شده است. اگر همین عکس را از لحاظ ارزش هنری با یک تابلوی جنگ از پیکاسو که عکسبرداری از واقعیت نیست بلکه خلق چیزی فیالنفسه تازه است مقایسه کنید آیا این هنر است که در مقابل واقعیت رنگ خواهد باخت و یا برعکس؟ همین نکته را بالزاک در شاهکار گمنام یکصدوهفتاد سال پیش به بیان درآورده است: هنر واقعیت را کشته است. هنرمند برای هنرش زندگی میکند و نه برای واقعیت. واقعیت به هیچ وجه به پای هنر نمیرسد. نقاش قهرمان اثر بالزاک زندگی را از طریق تابلویی که ترسیم میکند حس میکند و نه از طریق ارتباط با واقعیت. او هنر را به واقعیت ترجیح میدهد. گدار، فیلمساز فرانسوی نیز در نارضایتی نسبت به واقعیت است که میگوید زندگی فیلمی است که بد ساخته شده است. اگر چنین است پس هیچ کس نباید به تقلید از یک فیلم بد یا کپیبرداری از آن راضی باشد بلکه باید از واقعیت فراتر رفت و فرق ژورنالیسم با هنر دقیقا در همین نکته نهفته است. از این منظر رمان ژورنالیستی همانند رپرتاژ بنده و برده واقعیتی است که توصیف مینماید و به هیچ وجه نمیتواند و حق ندارد یک قدم از آن فراتر برود. اما آیا میتوان گفت که رپرتاژ یا کار ژورنالیستی چون وابسته بهیک واقعیت مشخص است نمیتواند توهمی همپای رمانهای بزرگ بیافریند؟ وقتی اثری مانند گزارش یک آدم ربایی اثر گارسیا مارکز را میخوانیم که از لحاظ حادثه سازی و هیجان آفرینی دست کمی از جزیره گنج ندارد برخلاف گفته گدار مجبور میشویم به شگفتانگیز بودن و بینهایت جذاب و غنی بودن واقعیت ایمان بیاوریم: واقعیت فیلمی است که همه فیلمها در مقابلش رنگ میبازند. مارکز خود میگوید تخیلی که در این رپورتاژ نهفته است فراتر از تخیلی است که در رمانهایش وجود دارد. با این حساب باید اذعان کنیم که واقعیت سرشار از تخیل است و بر غریبترین و شگفتانگیزترین تخیلات نیز پیشی میگیرد. پس بگذارید که گفته بالزاک را به این صورت در بیاوریم: واقعیت هنر را کشته است و زندگی فیلمی است به مراتب غنیتر و بدیعتر از هر فیلمی که دوربین فیلمبرداری موفق به ثبت و ضبط آن شده است.همچنانکه گفتیم خلق توهم هیچ ربطی به وفاداری نویسنده به تجربیات یا دیدهها و شنیدههایش ندارد. البته تمامی تجارب یا تمامی دیدهها و شنیدهها مانند منبع بذرافشانی هستند که به تخیل نویسنده جلوه و جلا میبخشند. اما با این وجود بهتر است که بگوییم در مورد وفاداری یا بیوفایی نویسنده به واقعیت قانون خاصی یا دستورالعملی که بشود تجویز کرد وجود ندارد چون گاهی همان دیدهها و شنیدهها و به اصطلاح تجارب شخصی نویسنده برای خلق توهم تکافومیکند و گاهی هم برعکس نویسنده باید کاملا از تجاربش فاصله بگیرد و حتی بکوشد که دیدهها و شنیدههایش را نیز فراموش سازد تا به جای ابنکه برده و بنده آن تجارب شده باشد بر آنها چیره گردیده و با فاصلهگیری مناسب بتواند تجارب شخصیاش را در بافت تجارب تاریخی جامعه قرار دهد.آثاری را در نظر بگیرید که در آنها نویسنده بدون میانجی مستقیما خاطرات و تجربیات خودش را برای خواننده بازگو میکند، خواننده هیچ ابزاری در دست ندارد تا بوسیله آن میزان صدق و کذب نوشته را بسنجد. چگونه خواننده میتواند به تطبیق نوشتههای نویسنده با تجربیاتی که از سر گذرانده بپردازد و آنها را به محک سنجش بکشد؟ در اینجا نیز آنچه که در نهایت به اثر اعتبار و مشروعیت میدهد توفیق آن در خلق توهم است و نه خلوص و وفاداری آن در حق واقعیت.نکته بسیار مهمی وجود دارد که هنوز چیزی دربارهاش نگفتهام. مبحثی که میخواهم پیش بکشم تقریبا به هنر برای هنر شباهت دارد. اما منظور من به هیچ وجه دفاع از هنر برای هنر نیست چون کاملا به هنر برای زندگی و هنر برای جامعه عقیده دارم. میگویند کتابها، تابلوها و قطعات موسیقی در رابطه با ذهن خلاق آدمی به وجود میآیند و جلوهای از خلاقیت آدمی هستند و این کاملا مورد قبول همگان است. اما از طرفی دیگر میشنویم که این آثار از رود خروشان زندگی و تجارب هنرمند سر برکشیدهاند و همین رود خروشان است که به عواطف هنرمند عمق و غنا بخشیده. البته که در اهمیت تجارب زندگی نیز تردیدی نیست اما به عقیده من هرچند میترسم که متهم به کفرگویی گردم، مطلب از این قرار است که کتابها از کتابهای دیگر به وجود میآیند، تابلوهای نقاشی از تابلوهای نقاشی دیگر و آثار موسیقی از آثار موسیقی دیگر. یعنی هنر سیستمی است که در مجموع از خود تغذیه میکند و چه خوشمان بیاید و چه نه رابطه رمان و واقعیت نیز در حقیقت از طریق رمانهای دیگر شکل میگیرد. رمانها در اساس بسیار بیشتر از رمانهای دیگر مایه و الهام میگیرند تا از واقعیتها. حافظ بدون سعدی و خواجو مطمئنا حافظ نمیشد. احتمالا بازهم شاعر بزرگی میبود ولی نه شاعری به این بزرگی که اکنون میشناسیم. گارسیا مارکز بدون فاکنر، همینگوی، وولف و سوفوکل مطمئنا آن نویسنده بزرگی که شد نمیشد. در حقیقت آثار او مانند هر هنرمند بزرگ دیگری بیشتر از آنکه پاسخگویی به واقعیتهای دوران خودش باشد نشانگر برخورد او با کتابهای نویسندگان دیگر است. به عقیده من این خصوصیت آثار هر نویسنده اصیلی است که آثارش را در پاسخ به آثار نویسندگان دیگر میآفریند. مثلا طوفان برگ مارکز به تقلید از فاکنر و داستانهای تدفین مادربزرگ و کسی به سرهنگ نامه نمینویسد به تقلید از همینگوی و ساعت شوم به تقلید از گراهام گرین نوشته شدهاند. صد سال تنهایی در حقیقت (و این از نظر من به هیچ وجه مقام این رمان را پایین نمیآورد) همان حماسه یوکنا پاتوفای فاکنر است با شرکتها و کارخانهها و جنگهای داخلی و خدمتکاران سرخپوست به جای سیاهپوست و سرهنگ بوئندیا به جای سرهنگهای فاکنر و .... کافی است کسی رمانهای اصلی حماسه یوکنا پاتوفا را بخواند تا متوجه شود که صد سال تنهایی پاسخ ادبی مارکز به فاکنر است. همچنانکه غزل حافظ پاسخ ادبی او به سعدی و خواجو است. به همین دلیل وقتی که آقای سیامک وکیلی از کارخانه پنکهسازی در رمان سمفونی مردگان و مشابهت آن با فلان کارخانه در صد سال تنهایی سخن به میان میآورد من به نوبه خودم نمیتوانم انتقاد ایشان را وارد بدانم. آن معیاری که معلوم میکند آیا آقای عباس معروفی موفق به خلق توهم شده است یا نه ربطی به این گونه مسائل ندارد. بیایید داستان خروس آقای ابراهیم گلستان را در نظر بگیریم که به عقیده من موفق به خلق توهم در محدوده یک رمان کوتاه میگردد. آقای گلستان در کارش موفق است نه به این دلیل که شرح یک سفر را از دیدگاه اول شخص مفرد برای ما باز میگوید، بلکه به این دلیل که از اول تا آخر بینش هنری همینگوی بر اثرش حاکم است و او اصول آن بینش را کاملا رعایت میکند. خشونت اول شخص مذکر کم حرف تودار و تیزبین که همه چیز را میبیند و درک میکند اما نمیخواهددرباره آن چه که دیده و درک کرده حرافی نماید و فقط به نقل همان چیزی که دیده و شنیده بسنده میکند و با توضیحاتی بسیار کوتاه این کار را میکند و از این طریق بار باز کردن گره بخشی از داستان را بر عهده خواننده میگذارد و به همین دلیل مانع از منفعل شدن خواننده میگردد چون در چنین آثاری داستان حکم کوه یخی را دارد که باید از طریق ظاهرش به باطنش دست یافت. حتی سبک جمله پردازی همینگوی هم در این اثر کاملا رعایت شده است ومیتوان گفت که آقای گلستان نه فقط در نثر پردازی بلکه حتی در نگاهشان به جهان نیز با همان نگاه همینگوی به مسائل و قضایا مینگرد. چنین است نتیجه همزات پنداری و درونی کردن نثر و بینش یک نویسنده و من همینجا به مبتدیانی که میخواهند با شیوه نوشتن همینگوی آشنا شوند پیشنهاد میکنم که این داستان را چند بار از سر تا ته بخوانند. میخواهم بگویم که مفروضات آقای وکیلی در رابطه با رئالیسم و ارزش ادبی آثارادبی نادرستاند. حتی کار آقای گلستان هم در عین حالی که تقلیدی عالی و درجه یک از سبک همینگوی میباشد باز هم نشان دهنده آن است که نویسنده هنوز صدای خاص خود را نیافته است و هنوز هم به رغم استادی کم نظیرشان درزبان فارسی زبانی خاص خود ندارند. ولی باز هم کار آقای گلستان بسیار فراتر از نویسندگانی است که هنوز به هیچ کس تبدیل نشدهاند، یعنی نه به خود و نه به کسی دیگر و در حقیقت هنوز حتی به مرحله تقلید هم نرسیدهاند چه رسد به اینکه از عهده یک تقلید درجه یک برآیند. سمفونی مردگان در اصل تقلیدی از فاکنر است و نه از مارکز و اما تقلیدی است که نشان از چیره دستی و مهارت و در عین حال صمیمیت و تعهد نویسندهاش دارد. در کمتر رمان ایرانی صناعت جریان سیال ذهن یا گفتگوی درونی چنین هنرمندانه اجرا و برگزار شده است. این هنر را آقای معروفی البته از سر سایه فاکنر دارد. میخواهم بگویم که هنر خود سراسر بده و بستان است. با این وجود در این مورد با آقای وکیلی هم عقیده هستنم که بهتر بود که ما هم در ادبیاتمان جویس، فاکنر و مارکزهایی میداشتیم که در سراسر جهان مورد تقلید قرار میگرفتند. تقلید از این نویسندگان مختص به ایران نیست. در جهان امروز هر کشوری مارکزها و فاکنرهای خودش را دارد و برخی از آنها حتی به شهرت جهانی هم میرسند. بنده مخالفت زیادی هم با این مسئله ندارم چون در طول تاریخ ادبیات چنین بوده است و همیشه حافظهایی بودهاند که مقدر بوده خاجو باقی بمانند و هیچوقت زبان و سبک خود را پی نریزند. اگر حافظ به همان سبک و زبان خواجو شعر میگفت و زبانی از آن خود نمییافت چه فاجعه بزرگی برای ادبیات فارسی که نمیبود. ولی نباید زیاد پریشان شد چون از این فجایع زیاد روی میدهد و زیاد هم روی داده است و در آینده باز هم روی خواهد داد. هنر سراسر تقلید است. نقاشی که جلوه کار سزان را به تابناکی در کار خود باز بتاباند کاملا بر آن نقاشی که هیچ اثری از سزان نپذیرفته و مستقل از او و هر نقاش بزرگ دیگری نقاشی میکند برتری دارد. آموختن شیوهها و فنهایی که دیگران به کار بستهاند البته دلیل نمیشود که آدم کارش شاهکار از آب در بیاید. این فقط نشان میدهد که نقاش فرضی ما برخی از آیینهای هنری را آموخته و به خود جذب کرده است. دربارهی حافظی که نتواند به استقبال خاجو و سعدی برود چه میگویید؟ وضعش بهتر از ببری نیست که گیاهخوار شده باشد. اگر شاعری واقعی است باید بتواند برخی از هماوردیها و رزمهای هنری را از سر بگذراند. میگویند که رامبو اعجوبهای بود از جنس آتشفشانی جوشان و به هیچ سنت هنری وابسته نبود. به عقیده من وجود نوابغی مانند رامبو به هیچ وجه نافی قاعدهای که شرح دادیم نیست. حافظ اگر نمیتوانست به استقبال خاجو و سعدی برود هرگز حافظ نمیشد. آقای عباس معروفی در رمان سمفونی مردگان به استقبال فاکنر و مارکز رفته و این برای یک رمان نویس ایرانی کم کاری نیست. خانم شهرنوس پارسیپور و منیرو روانیپور نیز در طوبا و معنای شب و اهل غرق به استقبال مارکز رفتهاند. جلال آلاحمد بدون تاثیری که از سبک زبانی سلین گرفته بود نمیتوانست یکی از بهترین رمانهای کوتاه ادبیات ایران مدیر مدرسه را بنویسد و این موضوع هیچ از ارج مدیر مدرسه نمیکاهد چون سلین نیز به نوبه خود سبک زبانی خود را به تقلید از نویسندگانی مانند رابله به وجود آورده بود. ادبیات به طور کلی فراتر از مرزهای زبانی و سیاسی و نژادی و دینی قرار میگیرد. آنچه که باید از آن پرهیز کرد نه تاثیر پذیری از نویسندگان خارجی بلکه ادبیات بومی و محلی و اقلیمیایست که دربهای خود را بر روی جهان بسته و به هیچ وجه در سیر ادبیات جهان مشارکت ندارد. ادبیات جهانی به مفهوم گوتهایی آن اکنون مدتهاست که وجود دارد و کاملا میتوان ادعا کرد که در حال حاضر ادبیات مدرن در سراسر جهان یکی است و این بخصوص در مورد رمان و داستان کوتاه و نقد ادبی و حتی شعر مدرن صدق میکند. ادبیات مدرن در همه جای جهان یکی است. مکاتب نقد ادبی جهانی شدهاند، با همه تضادها و تناقضهایشان. تمام اتفاقات فکری، فرهنگی و ادبی جهان متعلق به همه ما است. بتهوون، موزارت، تولستوی یا خوان رولفو متعلق به خوانندگان و شنوندگانشان هستند و نه به نژادها و مرزها. رمان مدرن علیرغم تنوعی که دارد مرزهای ملی و منطقهایی را پشت سر گذاشته و مخاطبانش در چهارگوشه جهان پراکندهاند. مکاتب روانشناسی جهانی شدهاند. داستان کوتاه جهانی شده است و اکنون برای یک نویسنده ایرانی این امکان وجود دارد که بیش از آنکه وامدار جمالزاده و هدایت باشد به بورخس یا فاکنر اقتدا کند. رسیدن به هر دستاورد ادبی از هر نوع سوای استعدادهای خدادادی نتیجه ورزشهای سبکی و زبانی است. در دهههای شصت و هفتاد و هشتاد نویسندگان ایرانی بیشتر به استقبال از مارکز و ادبیات آمریکای لاتین گرایش داشتهاند. و در حقیقت میتوان گفت که موج مارکز زدگی یا مارکز گرفتگی صحت دارد. در دوران طاغوت پهلوی نویسندگان ایرانی به استقبال رولان و شلوخوف و گورکی و استانکو میشتافتند و اکنون بورخس و کافکا و سالینجر و ناباکوف و....آنچه که در این میان بد است تقلید نیست بلکه تقلید یک جانبه و تقلید ناشیانه است. تقلید یک جانبه یعنی فقط از یک نویسنده تاثیر گرفتن و تقلید ناشیانه یعنی همان یک نویسنده را هم ناشیانه تقلید کردن. مطمئن باشید که اساتیدی مانند کنراد و فاکنر هم زمانی مشغول تقلید بودهاند و حتی غولی مانند بالزاک بدون والتر اسکات امکان نداشت تاریخ فرانسه معاصر خویش را در قالب اثری سترگ جاودان سازد. حتی میتوان ادعا کرد که بالزاک بیش از آنکه وامدار واقعیت و تاریخ دوران خویش باشد وامدار نویسندگان دیگری بود که والتر اسکات مهمترین آنهامحسوب میشود. آری چنین میگردد آسیاب ادبیات. پس اولین کاری که یک نویسنده باید بکند این است: تقلید. و اما منظور از تقلید تقلید کورکورانه نیست مانند حکایت خر برفت و خر برفت مثنوی. دومین کاری که یک نویسنده باید بکند از این هم مهمتر است. نویسنده باید بکوشد که به مراد مورد تقلید کاملا شباهت نیابد. باید تا جایی که میتواند اثرات تقلید را از سبک و زبان خویش بزداید. و این یعنی کوشیدن برای یافتن زبانی از آن خویش. هدف رئالیسم این است که به خواننده این احساس دست دهد که آنچه که دارد میخواند واقعی است. حال اگر آنچه که خواننده میخواند واقعا هم روی داده باشد اما نویسنده نتوانسته باشد احساس واقعی بودن نوشته را از طریق خود نوشته به خواننده القا کند در این صوردت نمیتوان آن نوشته را حتی با استناد به خود واقعیت هم رئالیستی دانست. هر اثری باید با اتکا بر سبک و نیروی درونی خود به رئالیسم دست یابد. عکس قضیه هم کاملا صدق میکند. یعنی اگر اثر کاملا زاده تخیل نویسنده باشد ولی بتواند خواننده را نسبت به واقعی بودن خود متقاعد سازد، در آن صورت اثری رئالیستی است. به همین دلیل رئالیسم سطحی نگری که بخواهد با استفاده از جزئیات بیاهمیت خواننده را بفریبد به مراتب خطرناکتر از اثری است که از اول بنا را بر تخیلی و غیر واقعی بودن متن گذاشته است.عناصر لازمه توهم رئالیستی را میتوان در هر کتابچه راهنمای نویسندگی یافت. از ملزومات همیشگی سبک رئالیستی میتوان به عناصر گفتاری و عناصر توصیفی و دقت در بازسازی عناصر زمانی و مکانی نام برد. مجموعه این عوامل به اضافه شخصیتپردازی رئالیستی است که باعث همذاتپنداری ما خوانندگان با شخصیتهای داستان و همچنین فضا و مکان داستان میشود. نویسندگان رئالیست به انحاء مختلف بر دردها و عواطف مشترک انگشت مینهند و زخمهای شهر کهنه را یا جراحات بازمانده یار و دیار و یادگارها را نشان میدهند. گفتیم که در ادبیات از تقلید گریزی نیست. اما نکتهای که باید بیافزاییم این است که باید بین شباهتهایی که اساسشان بر دلمشغولیها و علائق زیباشناسانه مشترک است و همچنین مضمونهایی که ممکن است مورد علاقه گروهی از نویسندگان باشند با تقلیدی که کورکورانه یا طوطیوار صرفا در جستجوی تکرار مجدد یک الگوی پرفروش یا باب روز صورت گرفته است فرق گذاشت. فرق است میان یک فرمول یا نسخه تجویز شده و پیچیده شده ادبی با تاثیرپذیری و حتی با نگاه کردن به جهان از چشمان نویسندگان دیگر. اینکه به جهان از دریچه نگاه نویسندگان مورد علاقهمان بنگریم نه تنها آموزنده بلکه اصالتآفرین نیز هست. اصالت بر خلاف تعبیر متداول و رایج نه در خلوص و تاثیر ناپذیری بلکه در گشودگی افقهای ذهن بر تاثیرات جهان بیرون نهفته است. حتی امکان دارد دو نویسنده نه فقط از لحاظ سبک و مشرب هنری بلکه از لحاظ روانی و شخصیتی نیز با همدیگر قرابت و خویشاوندی داشته باشند. آنچه که دستبرد و سرقت ادبی نامیده میشود تفاوتی با مصادره کردن به مطلوب ندارد. سرقت در جایی واقعیت دارد که یک اثر بر اساس مصادره به مطلوب صرفا از اثری دیگر تغذیه نموده باشد بدون آنکه کیفیتهای ادبی آن اثر را در خود جذب کرده باشد. در سمفونی مردگان آقای عباس معروفی شباهت و همانندی در زمینه سبک و مشرب هنری با مارکز و بخصوص با فاکنر به چشم میخورد. اما خطا است اگر چند تصویر ادبی را سرقت به حساب آوریم. باید از خود بپرسیم اگر آلتی را که لای کتاب سمفونی مردگان است به صد سال تنهایی بازگردانیم آیا سمفونی مردگان واقعا بیآلت میشود؟ و همچنین در مورد بقیه تصویرهای کتاب که همچنانکه آقای وکیلی به درستی متذکر شدهاند از صد سال تنهایی آمدهاند باید همین سوال را از خود بپرسیم. اگر کتاب آقای معروفی با وجود حذف آن تصاویر توانست باز هم به حیات خود ادامه دهد در آن صورت آن تصاویر بیشتر جنبه تزئینی داشتهاند تا ساختاری. اگر با وجود آن حذفیات ساختمان کتاب فرو نریخت در آن صورت تقلید آقای معروفی بیشتر جنبه عاریتی و فرعی داشته است تا جنبه ساختاری. البته به عقیده بنده درباره ساختارهای ادبی و تکنیکهای رایج ادبی مانند جریان سیال ذهن و... اگر بخواهیم همین اصل را به کار بگیریم نه فقط رمان آقای عباس معروفی بلکه بسیاری از آثار ادبیات جهان فروخواهند ریخت و متهم به بیاصالتی خواهند شد. از لحاظ تکنیکی تقلید سمفونی مردگان از خشم و هیاهو کاملا جنبه ساختاری دارد و با حذف آن تکنیک کل بنای کتاب فروخواهد ریخت. ولی تا جایی که من اطلاع دارم هیچ کس تا به حال از این زاویه آثار ادبی را به سرقت متهم نکرده است. بسیاری از آثار ادبی بر گرته آثار ادبی دیگر نوشته شدهاند. به راحتی میتوان گفت که مثلا ساعت شوم مارکز از لحاظ ساختاری همان نسبتی را با آثار گراهام گرین دارد که سمفونی مردگان با آثار فاکنر یا طوفان برگ مارکز همان نسبتی را با گور به گور رمان جاودان فاکنردارد که سمفونی مردگان با خشم و هیاهو. از این هم گذشته در ادبیات جهان نه تنها با مسئلهای به نام عاریت گرفتن از آثار دیگر بلکه حتی با بازنویسی آثار ادبی هم مواجه هستیم. مثلا سقوط اثر آلبر کامو را در نظر بگیرید. منتقدان بسیاری و از جمله شاعر و منتقد بزرگ لهستانی چسلاو میلوش معتقدند که این اثر دوبارهنویسی یادداشتهای زیرزمینی داستایوسکی است. البته آنها منظورشان این نیست که حوادث و رویدادهای اثر کامو از اثر داستایوسکی اقتباس و برگرفته شدهاند بلکه منظورشان همان جنبه ساختاری اثر است یا در انتظار گودو از جنبه ساختاری کاملا به قصر کافکا شبیه است. آیا میتوان بکت را متهم به سرقت از کافکا کرد؟ منتقدان برعکس این امر را نه تنها نقطه ضعفی برای آن آثار به حساب نمیآورند بلکه آن را دلیلی واضح برای اصالت و اعتبار بخشیدن به این آثار میدانند. اگرآنها با معیارهای منتقد فرهیخته آقای وکیلی به قضیه نگاه میکردند آقای کامو باید تحت پیگرد قضات ادبی قرار میگرفت. البته فقط کسی که داستایوسکی را به خوبی فهمیده باشد میتواند از او اقتباس کند وگرنه اقتباسش ممکن است به هر چیزی شباهت داشته باشد الا به داستایوسکی. همچنانکه گفتیم وامگیری و بهرهگیری نویسندگان از همدیگر هرگاه نتیجه همدلی و همانندی و قرابتهای فکری و مضمونی باشد کاری کاملا جایز و حتی پسندیده است. اگر نویسندهای در خدمت مضامین و مفاهیم خاص خود این کار را میکند و به وسیله وامی که میگیرد مضمونهای خود را پیش میبرد، که در ضمن با مضمونهای نویسنده مورد نظر نیز قرابت دارد نمیتوان کارش را بیهوده یا ناشایست خواند. از این نوع قرابتهای مفهومی و فکری و روحی بسیار مثال میتوان آورد. بودلر در مقابل آلن پو یا ویکتور هوگو و شاتو بریان، بیگمان تصنع و تکلف و رمانتیسم هوگویی کاملا با مترادفش یعنی رمانتیسم شاتو بریانی شباهت دارد. و همچنین غرابت و بدبینی و دلهره بودلری با دلهره آلن پویی برابری میکند. در اینگونه موارد ما نه تنها با شباهتهای سبکی و ساختاری بلکه با قرابتها و خویشاوندیهای روحی و خلق و خویی نیز روبرو هستیم. آقای وکیلی در نقدشان بر سمفونی مردگان این اثر را به مثابه اثری تقلیدی و غیر اصیل مورد ارزیابی قرار دادهاند. مطمئنا دوستداران این رمان که بنده ناچیز یکی از آنها هستم نمیتوانند با این ارزیابی موافق باشند هرچند که آقای وکیلی به ظاهر از درادله و دعاوی قوی و معنوی وارد بحث میشود. اساس بحث ناقد محترم آقای سیامک وکیلی بر لزوم انطباق میان نمود و بازنمود قرار دارد. بازنموده باید متعلق به نموده باشد و بازنمایی را باید با معیارهای تطابق با واقعیت سنجید. دعاوی بحث آقای وکیلی به این برمیگردد که سرچشمه اصالت یک اثر در فهم و تعبیر و بیان واقعیتهای خودی و بومی میباشد و نه در پیرایهها و عاریهها و تصاویری که شکل زیورآلات تقلبی را مییابند زیرا از جایی دیگر آمدهاند و با واقعیتی که اثر دربارهی آن حرف میزند همخوانی ندارند. یعنی یک اثر ادبی باید با واقعیتی که مربوط به دنیای ماددی و فضای تاریخی همان اثر است تطابق و همخوانی داشته باشد. پس در این صورت چه سود از حوادث ماکوندو اگر در اردبیل روی دهند؟ واقعیت اردبیل متعلق به اردبیل و ماکوندو(که البته وجود خارجی ندارد) متعلق به ماکوندو است. همچنانکه گفتم نظرات آقای وکیلی به ظاهر بسیار معقول و متین هستند ومن هم عقیده دارم که باید دست پریهای دریایی را از دریاهای جنوب کوتاه کرد، اما برخلاف آقای وکیلی نمیگویم که باید آن را قطع کرد، چون مواقعی وجود دارد که آن پریها حق دارند خودی نشان دهند به همانگونه که قالیچه حضرت سلیمان حق دارد بر فراز روستای ماکوندو به پرواز درآید. همچنانکه پیشتر گفتم سرچشمه اغتشاش در خود مفهوم رئالیسم قرار دارد و آنچه که در یک فضا و محیط خودی و مادی و ملموس مینماید و مناسب برای بیان شدن و عیان شدن است در فضایی دیگر و محیطی دیگر کارکردی متفاوت خواهد داشت. البته نباید از یاد برد که مارکز هم برای کشاندن لبه قالیچه به ماکوندو از ترفندی استفاده میکند: قالیچه را کولیان جهانگرد با خود میآورند. نویسنده ایرانی هم حتما باید ترفندی داستانی برای کشاندن دم پریان دریایی به سواحل جنوب ایران داشته باشد. نباید بیمقدمه و خارج از دستور دست به چنین کاری زد. آنچه که یک نویسنده مینویسد بالاخره به نحوی با واقعیت در ارتباط است. همه حرف بنده هم بر سر این است که چه مقدار و چه نوعی از ارتباط با واقعیت وافی به مقصود است؟ ارتباطاتی که ما با واقعیت داریم بیشمارند و هرچیزی در این جهان پهناور از جان مرغ تا شیر آدمیزاد تاریخچه خاص خودش را دارد. ما نمیتوانیم بر واقعیت تسلط و احاطه پیدا کنیم و به همین دلیل نویسندگان پایبند به رئالیسم به واقعیتهایی میپردازند که کمابیش جنبه عمومی و همگانی داشته باشند. از نظر این نویسندگان اگر یک موضوع جنبه عمومی نداشته باشد نمیتواند با آدمیان ارتباط برقرار کند. سوژهها و مضمونهای عمومی گوناگونی وجود دارند که یک نویسنده رئالیست در طول زندگیش با برخی از آنها مواجه میشود و حتی گاهی آن سوژهها را در خاطرات قدیمی خود بازمییابد، خاطراتی که خود قبلا به جنبه عمومی آنها اعراف و اشراق پیدا نکرده بود. نویسنده رئالیست در عین حالی که میخواهد جوانب عمومی و مردمی واقعیت را نشان دهد با آن وقایع از نقطه نظر آرمانها و ایدهآلهای خود نیز برخورد انتقادی دارد، و این همان چیزی است که به آن میگویند رئالیسم انتقادی. نویسنده نگاهی انتقادی دارد دقیقا چون صاحب آرمانها و ایدهآلهایی است که هر لحظه به او میگویند یک جای کار دنیا اشکال دارد. نقد رمان رئالیستی بر جامعه به همین دلیل سهمی بسیار مهم در تکامل روحی و اخلاقی و فرهنگی یک ملت دارد. اکنون میتوان گفت که فیلم نیز همین نقش را به خوبی میتواند بر عهده بگیرد و در حقیقت بسیاری از فیلمهای ایرانی از این لحاظ بسیار تحسین برانگیز هستند. به غیر از انتخاب سوژه و توجه به وقایع عمومی و اجتماعی رئالیسم در بعد دیگری نیز ظاهر میشود که به قول هاکسلی نویسنده بزرگ انگلیسی عبارت است از گفتن تمامی واقعیت. هاکسلی در همین رابطه مثال جالبی میآورد از ادیسه هومر. مطلب از این قراراست که هنگامیکه اولیس و همراهانش بعد از کشته شدن دوستانشان به جزیرهای میرسند هومر شرح میدهد که آنها چگونه تا شکمی از عزا درنیاوردهاند و برای رفع خستگی مفرتشان استراحتی نکردهاند، نمیتوانند در سوگ رفیقان از دست رفتهاشان حتی قطره اشکی بیافشانند. از نظر هاکسلی این بدین معناست که نویسنده رئالیست سعی میکند مسائل را به ترتیب تقدم و تاخر و الویت برشمارد و چیزی را از قلم نیاندازد. این واقعیت که با چشم خواب آلود، تن کوفته و خسته و شکم گرسنه نمیتوان در غم رفیقان کشته شده گریه کرد به نظر هاکسلی نشان دهنده وجود عناصر رئالیستی در کار هومر است.به غیر از این دو سطح که برشمردیم یک اثر رئالیستی در سطحی دیگر نیز باید قانع کننده باشد و آن در ارتباط با خواننده است. منظورم این است که یک اثر رئالیستی قبل از هر چیز اثری است قابل تعبیر. بر این اساس اولیس جیمس جویس اثری رئالیستی و بیداری فینگانها از همان نویسنده اثری غیر رئالیستی محسوب میشود. قابل تعبیر بودن یک اثر بدین معنا است که اثر امکان همزات پنداری را برای خواننده فراهم میسازد یعنی خواننده میتواند با مسائل و موضوعات مطرح شده در داستان کم کم احساس آشنایی نموده و آن مسائل و موضوعات علایق و عواطفش را برانگیزند.بگذارید این را هم اضافه کنم که صد سال تنهایی ربط بسیار کمی به جنگ داخلی کلمبیا دارد اگر نگوییم که هیچ ربطی ندارد و سرهنگ بوئندیا نیز اگر شباهت کمرنگی با رافائل اوریبه اوریبه رهبر شورشیان جنگ داخلی کلمبیا داشته باشد در وهله اول از سرهنگ اسنوپس فاکنر و چند شخصیت دیگر فاکنری الگو گرفته است و در حقیقت از الگوی ملی و میهنی خود بسیار به دور افتاده است. سرهنگ بوئندیا حتی به اورلاندای چند جنسیتی ویرجینیا وولف نیز نسب میبرد. اگر جنگ داخلی کلمبیا فقط بهانهای است برای آفرینش همچنانکه سارتر میگفت جنگ ترویا برای آن روی داده است که هومر اشعار حماسی خود را بسراید، پس باید بگوییم که تولستوی بدون پیکار برودینو شاید هنوز هم میتوانست جنگ و صلح را بنویسد اما بدون صومعه پارم و نبرد واترلو این کار برایش امکان نداشت و حتی تولستوی با تکیه بر خاطرات جنگی خودش در نبرد سواستوپول نیز نتوانست اثری جنگی مانند جنگ و صلح با یگانها و تجهیزات و لشکرهای بزرگ بیافریند، جنگی که خود در آن شرکت نداشت. در این صورت باید از خود بپرسیم که آیا تجربه شخصی مهمتر است یا الگوی ادبی؟ پاسخ من به این سوال این است که ادبیات در وهله اول امری غیر شخصی است و جنبه شخصی و تجربی آن (یعنی تجربههای زندگی نویسنده) در مقایسه با جنبه غیر فردی آن (یعنی تاریخ ادبیات و سبکها و تکنیکها) وزن و اعتبار چندانی ندارد اگر نگویم که کاملا فاقد اعتبار است. میخواهم نتیجه گیری کنم که کتابها از کتابهای دیگر بوجود میآیند ومثلا بدون ایلیاد هومری حماسه تولستویی امکان ناپذیر بود. شمار چیزهایی که امکانپذیریی یک اثر ادبی را ممکن میگردانند بسیار زیادنند و به عقیده من در این میان تجربه نویسنده سهم کوچک و ناچیزی برعهده دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر