۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

در جبهه غرب خبری نیست (منتشرشده‌ در سایت جن و پری)

نويسندگان در جوامع دمکراتيک اهميتي به‌ مراتب کمتر از نويسندگان جوامع غير دمکراتيک دارند، که‌ در آن بار بسا مسائل که‌ ربطي به‌ ادبيات ندارند بر دوش نويسندگان ميافتد. در حقيقت آنچه‌ که‌ به‌ نويسندگان جوامع غير دمکراتيک اهميتي فزون ميبخشد همان بار اضافي و بيربطي است که‌ بر دوش دارند. با اين وصف هرچه‌ آزادي نويسنده‌ کمتر و بار نهي‎ها و اوامر اقتدار بر شانه‌اش بيشتر سنگيني کند و هرچه‌ که‌ اين بار خاطر با قلمرو‌ ادبيات بيربطتر باشد، آن نويسنده‌ يا شاعر اهميت بيشتري داشته‌ و خواهد داشت. فعاليت نويسندگان در جوامع دمکراتيک منحصر به‌ همان کار هنريشان است و کارشان موانعي را نيز شامل نميشود که‌ در جوامع غير دمکراتيک نويسندگان بايد با آنها دست و پنجه‌ نرم کنند. شنيده‌ام که‌ بعضيها ميگويند سانسور براي ادبيات مفيد است چون به‌ تخيل نويسنده‌ پر و بال ميدهد و او را از ارجاع مستقيم به‌ موضوع بازميدارد و زبان کنايي و شاعرانه‌ و اشاره‌آميزي به‌ او ميبخشد. اين توهمي بيش نيست چون اگر مبنا را بر اين بگيريم که‌ نويسنده‌گاني مانند ارنست همينگوي يا گارسيا مارکز در برخي از آثارشان بدون اينکه‌ با مانع سانسور روبرو بوده‌ باشند سبکي کنايي و اشاره‌يي به‌ کار برده‌اند که‌ در آن از واقعيت مستقيما ياد نميشود بلکه‌ به‌ گونه‌اي گذرا مورد اشاره‌ قرار ميگيرد، متوجه‌ ميشويم که‌ سبک اشاره‌آميز شاعرانه‌ ربطي به‌ الطاف سانسور ندارد. اين را به‌ گونه‌اي ديگر در برخي از فيلمهاي کيارستمي نيز ميبينيم يا هايکوهاي ژاپني که‌ خود غير از اشاره‌ سراسر چيزي نيستند.جامعه‌ مدرن در وهله‌ نخست از نويسنده‌ انتظار دارد که‌ سرگرمي بيافريند و اين به‌ خودي خود البته چيز بدي نيست. با توجه‌ به‌ اينکه بسياري از آثار بزرگ ادبي همزمان سرگرم کنننده‌ نيز بوده‌اند. اين موقعيت در جهان دمکراتيک به‌ ظهور دسته‌اي از نويسندگان انجاميده‌ که‌ فقط و فقط ميکوشند سرگرم کننده‌ باشند و نه‌ هيچ چيز ديگر. نويسندگاني مانند استپن کينگ يا در حال حاضر دان براون و خيل عظيمي از همانندگانشان (که‌ نويسندگي را به‌ نوعي بازي سرگرم کننده‌ تا حد يک فرمول تجاري تنزل ميدهند) که‌ البته‌ شمارشان بسيار بيشتر از آن نويسندگاني است که‌ بدون داشتن فرمول خاصي يا بدون در نظر گرفتن شرايط بازار عرضه‌ و تقاضا از سر نيازي دروني مينويسند. ادبيات سرگرم کننده‌ در کشورهاي دمکراتيک از آنچه‌ که‌ آن را خلاقيت و روح انتقادي و نوآوري ميخوانيم بسيار به‌ دور افتاده‌ و در حقيقت به‌ کارخانه‌ توليد کليشه‌ها تبديل شده‌ است. خشونت، سکس و توليد هيجان و آفريدن موقعيتهاي خطرناک از ملزومات و ملحقات هميشگي اين نوع ادبيات است. در عصر ما نويسندگان و خوانندگان وارد مرحله‌ جديدي شده‌اند و انتظاراتي که‌ متقابلا از همديگر دارند تغيير پذيرفته‌ است. نويسندگان ديگر نه‌ پيشوايان فکري و اخلاقي و خوانندگان نيز نه‌ افرادي منتظر پيام و راهنمايي، اکنون خواننده‌ قبل از هر چيز براي سرگرمي يا دست بالا احتمالا براي کسب آگاهي و گاهي نيز همزمان به‌ هر دو دليل به‌ ادبيات روي ميآورد. ادبيات ديگر نقد زندگي نيست آنگونه‌ که‌ در سالهاي قبل و بعد از جنگ جهاني و با ظهور نويسندگاني مانند سارتر و کامو و موراويا و سيلونه‌ و گرين و.. بود. البته‌ هستند هنوز نويسندگاني که‌ ميخواهند و ميکوشند همان نقش کهن کاهن بيدارکننده‌ و آگاهي دهنده‌ را بازي کنند و ادبيات را از قلمرو مسائل خصوصي و فردي به‌ حوزه‌ تاريخ و جامعه‌ و معضلاتش بکشانند. آيا نويسنده‌ معاصر فقط به‌ خاطر ارضاي نيازهاي شخصي خويش مينويسد و هيچ نوع تعهدي او را به‌ حرکت وا نميدارد؟ آنچه‌ که‌ مسلم است اين است که‌ ديگر نويسنده‌ براي ارشاد توده‌ها يا برانداختن سرمايه‌داري نمينويسد. و اما خوانندگان چه‌ چيزي را در نويسنده‌ ميجويند؟ آيا آنها به‌ سنگ صبور نويسنده‌ تبديل شده‌اند؟ خود را شريک دردها و اسرار نويسنده‌ به‌ شمار مياورند و با او سر همدردي دارند؟ آيا نويسنده‌ زمان ما فردي است که‌ در برابر همگان دست به‌ اعتراف ميزند و مخاطبان با او همدل يا ناهمدلند؟ کنجکاوي درباره‌ نويسندگان مشهور و زندگانيشان تقريبا جاي خواندن آثارشان را گرفته‌ است. هر سال بيوگرافيهاي تازه‌اي درباره‌شان نوشته‌ ميشود و کم کم زندگيشان به‌ شکل رمانهاي سرگرم کننده‌ در ميايد، و اهميتي همسنگ رمانهايشان ميابد. به‌ قول ميلان کندرا اکنون مردم مشتاقند که‌ درباره‌ همينگوي بخوانند و بشنوند و نه‌ از همينگوي. آيا خوانندگان به‌ آنچه‌ که‌ جنبه‌ دکمنت و بيوگرافيک دارد بيشتر از پيش راغب شده‌اند؟ شايد تصادفي نباشد که‌ نويسندگاني مانند نيپال، وارگاس يوسا و گارسيا مارکز به‌ فرم ژرناليستي روي آورده‌ و سفرنامه‌ يا گزارش و رمان مستند مينويسند. خواننده‌ از نويسنده‌ چه‌ ميخواهد؟ چيزي که‌ مسلم است اين است که‌ خواننده‌ ديگر نه‌ به‌ خاطر همبستگي با روح زمان و الزامات عمومي يا هر نوع التزام ديگري بلکه‌ به‌ گونه‌اي خصوصي و صرفا به‌ خاطر ارضاي نيازهاي شخصيش کتاب ميخواند. البته‌ اين چندان نويد بخش نيست: جامعه‌اي که‌ در آن نويسنده‌ به‌ خاطر نياز شخصي مينويسد و خواننده‌ به‌ خاطر نياز شخصي ميخواند. بر چند اين امر به‌ خودي خود هيچ اشکالي هم ندارد اما چون نيک بنگريم در حقيقت اين نشانه‌ زوال يکي از سه‌ شعار مهم انقلاب فرانسه‌ است. منظورم شعار همبستگي يا برادري است ديگر اتفاق نظر بر سر اهداف و آرمانها وجود ندارد و هر کس سوار بر خر مراد به‌ سويي روان است. هنوز به‌ اين سوال که‌ خواننده‌ در پس اثر چه‌ ميجويد پاسخي درخور نداده‌ايم. گفتيم که‌ اغلب خوانندگان بازتاب اعترافات نويسنده‌ را ميجويند و ميخواهند از طريق اثر ردپاي نويسنده‌ را شناسايي کنند. با اين وصف در وهله‌ اول اين نويسنده‌ است که‌ در معرض قضاوت قرار ميگيرد و به‌ داوري گذاشته‌ ميشود و نه‌ خواننده‌. حتما به‌ ياد داريد که‌ سارتر دوزخ را همان قضاوت ديگران ميدانست، قضاوتي که‌ مانند نگاه‌ مدوسا مورد قضاوت قرارگرفتگان را به‌ سنگ تبديل ميکند. خود سارتر در نمايشنامه‌هايش ميکوشيد که‌ خواننده‌ را مورد قضاوت قرار دهد و او را به‌ عنوان شريک جرم بشناساند يعني دستهاي آلوده‌اش را و شراکتش در عمل را به‌ او بنماياند. زمانيکه‌ بودلر خوانندگان را به‌ عنوان موجوداتي رياکار مورد خطاب قرار داد، نويسنده‌ از خواننده‌ طلبکار و شاکي بود اما کسي که‌‌ در زمان ما ميکوشد دستهاي آلوده‌اش را پنهان نگاه‌ دارد در حقيقت خود نويسنده‌ است و نه‌ خواننده‌. نويسنده‌اي که‌ هر چند با بي‎اعتنايي اما در هر حال مورد قضاوت قرار ميگيرد.بعضي از نويسندگان مانند مبلغي ماهر به‌ دنبال تبليغ براي کالايشان و قبولاندن آن در پيشگاه‌ قضاوتند. اين نويسندگان نگران و کنجکاوند که‌ عقيده‌ و تعلق خاطر ديگران را بشناسند تا مبادا آن را نفي و نقض کنند. اين دسته‌ از نويسندگان همان چيزي را ميگويند و مينويسند که‌ ديگران از آنها انتظار دارند و به‌ همين دليل نگاهشان از نگاه مدوسا قابل بازشناسي نيست. آنها استعدادهايشان را به‌ خدمت ذوق و سليقه‌ خوانندگان ميگمارند و با استفاده‌ از رسانه‌هاي جمعي ميکوشند هرچه‌ بيشتر نظر خريدار به‌ سوي خود جلب کنند. البته‌ هستند نيز نويسندگاني که‌ بي‎اعتنا به‌ جيفه‌ اين دنيا و بازار عرضه‌ و تقاضا نفس ميکشند و مينويسند و در برابر خواسته‌هاي خوانندگان گوش شنوا ندارند و از قضاوتهاي نازلشان نيز چندان بيمي به‌ دل راه‌ نميدهند و گاه‌ حتي ميکوشند همان نقش قديمي کاهن روشنگر و نماينده‌ وجدان عمومي و نداي اخلاق را به‌ عهده‌ بگيرند اما برخلاف نويسندگان نسلهاي پيشين که‌ دامنه‌ نفوذشان از آنها نوعي وجدان عمومي ميساخت، نويسندگان نسل ما به‌ وجدان عمومي يا سخنگوي خلق تبديل نخواهند شد. در جوامع دمکراتيک افکار و عقايد هيچ نويسنده‌اي نميتواند مسلط بر افکار عمومي و يا جهت دهنده‌ جريانهاي اجتماعي باشد. ديگر نويسندگان نميتوانند درباره‌ اهمييت نقش خود راه‌ افراط بپيمايند. ستارگان سينما، خوانندگان مشهور و فوتباليستهاي معروف (کسي مانند زيدان که‌ به‌ تنهايي از دالايي لاما و نلسون ماندلا معروفتر است) جاي الگوهاي قلمرو ادبيات و حتي سياست را گرفته‌اند. اکنون الگوها يا بتها ديگر به‌ قلمرو ادبيات يا سياست و حتي انقلاب تعلق ندارند. همگنان چه‌گوارا ديگر بوجود نخواهند آمد. ادبيات ديگر نميتواند به‌ افکار مردم شکل ببخشد. افسون زدايي به‌ مرحله‌ايي رسيده‌ است که‌ ديگر کلام نه‌ افسونگر خواننده آن بلکه‌ افشاگر نويسنده‌ آن است. در قرون ماضيه‌ کم نبودند نويسندگان و هنرمنداني که‌ خود را پيشوايان فکري جامعه‌ ميپنداشتند و معتقد بودند که‌ کارشان در خدمت ترقي و تعالي بشري است. منظورم اين نيست که‌ آنها اشتباه‌ کرده‌ بودند و کارشان در خدمت تعالي تبار بشري نبود، برعکس کاملا معتقدم که‌ بدون ادبيات تيرگي و انحطات بر فرهنگ بشري چيره‌ خواهد شد. منظورم اين است که‌ در شرايط کنوني نه‌ نويسندگان و نه‌ خوانندگان علي‎الخصوص در کشورهاي دمکراتيک هيچ يک نقش سزاوار و مهمي براي ادبيات قايل نيستند. و اين به‌ اين دليل که‌ صداها از حلقومهاي بيشماري خارج ميشوند و در عصر ما مبارزه‌ بر سر ابراز وجود و اظهار عقيده‌ تقريبا حالتي عمومي به‌ خود گرفته‌ است. در چنين فضايي هر کسي سوار بر خر خويش ساز خود را مينوازد هرچند بد آهنگ. در دمکراسيهاي غربي کميت صداهايي که‌ ميخواهند ابراز وجود کنند سرسام‎آور است و آنچه‌ که‌ کيفيت ناميده‌ ميشود و متعلق به‌ خواص و نخبگان و هنرمندان است که‌ به‌ هيچ وجه‌ نميتواند در برابر اين کميت سرگيجه‌آور بازتابي داشته‌ باشد. در چنين فضايي عقايد نخبگان فقط به‌ گوش نخبگان ميرسد و توده‌ها همچنان همان ساز خود را کوک ميکنند. از همين جاست که‌ سرگشتگي نشانه‌ها و آشوب رمزها نتيجه‌ ميشود. ماحصل کلام اينکه‌ اين آشوب خود نه‌ فقط رمزها بلکه‌ قراردادها و عقايد و آيينهاي راهمنا و يقينهاي قطعي را نيز در برميگيرد. در اين مرحله‌ پست مدرن غرب شمار عقايد به‌ حدي زياد است که‌ ديگر هيچ عقيده‌ايي اهميت ندارد مگر اينکه‌ متعلق به‌ يک هنرپيشه‌ معروف يا خواننده‌ مشهور و يا ستاره‌ تلويزيون باشد که‌ در حقيقت نه‌ به‌ صرف عقيده‌ بودنش بلکه‌ به‌ خاطر کسي يا نامي که‌ آن را ابراز کرده‌ است اهميت دارد يا خواهد يافت. همچنين است سرعت سرسام‎آور رقابت که‌ خود باعث شده‌ که‌ آنچه‌ که‌ در مرکز توجه‌ قرار دارد مرتب تغيير کند و در حقيقت در چنين فضاييست که‌ همه‌ چيز حالت معلق سرگشتگي و موقتي به‌ خود ميگيرد. بخش اعظم ادبيات و موسيقي و فيلم معاصر حداکثر براي چند سال و اغلب براي چند ماه‌ يا چند هفته‌ايي نو است و فورا کهنه‌ ميگردد. منظورم اين است که‌ فريب القاب و عناوين به‌ ظاهر نو را نخوريم و بدانيم که‌ بخش بزرگ کارهاي هنري معاصر از همين حالا کهنه‌ است در حالي که‌ بسياري از کارهاي قديمي همچنان نو است و به‌ نو بودن خود ادامه‌ خواهد داد. در غرب خبري نيست. هر ماه کاستهاي موسيقي، فيلمها و کتابهاي بيشماري که‌ اکثرا يکبار مصرف هستند به‌ بازار ميايند تا بعد از مصرف يکسر به‌ زباله‌داني ريخته‌ شوند. به‌ قول اکتاويوپاز هيچ عصري به‌ اندازه‌ عصر ما زباله‌ توليد نکرده‌ است: زباله‌هات مادي و معنوي.

هیچ نظری موجود نیست:

جستجوی این وبلاگ