
صدام حسین کوچک مردی بود که جای بزرگی در تاریخ خواهد داشت. تاریخ از اینگونه مردان شرور کم به خود ندیده است. این درست که با مرگ صدام جنایتکاری قصیالقلب به مجازات رسید اما این مجازات در واقع هیچ چیزی را تغییر نداد. فرهنگی که صدام خود مخلوق آن بود هنوز برجای خود باقی است. صدام در حالی اعدام شد که هنوز خود و جنایاتش را نمیشناخت و به هیچ وجه قادر نبود به اعماق تیره درون خود بنگرد. با مرگ او بار دیگر جنایتکاری بیآنکه عواقب جنایات خود را بشناسد با سر به دار آخرت شتافت تا علاجش مگر آنجا میسر شود. مجازات واقعی صدام اگاه کردن او به جنایاتش بود و این کار شاید با توجه به وجدان ضعیفی که صدام داشت امکان ناپذیر بود. از این هم گذشته چنین کاری در دادگاهی به سبک عراقی، متاثر از عصبیت و جبههگیری قومی و قبیلهای، یعنی در دادگاهی به سبک دادگاههای خود صدام امکانپذیر نبود. البته محاکمه شخص صدام عادلانهتر از محاکمی بود که نظام برساخته او در زمان حکمرواییش گاه در نیم ساعت و گاه کمتر به آنها رسیدگی میکرد. در زمان صدام احکام مرگآور عجولانه صادر میشدند و در عرض چند روز و حتی چند ساعت به مرحله اجرا درمیآمدند. صدام حسین مانند همه دیکتاتورها آدم حق به جانبی بود. خودبزرگ بینی و خودپرستیاش حد و حساب نداشت. کسانی کارشان و نانشان شبانهروز کشیدن تابلوها یا تراشیدن پیکرها از قامت و صورت او بود. او را میدیدی در پیکرهای بلند و تابلوهای عظیم که دستش را به جانب افق دراز کرده است، تو گویی دارد مسیر حرکت را به گلههای گوسفندان نشان میدهد. صدام حسین آدمی نبود که زندگی را ارج بگذارد، در این صورت صدام حسین نمیبود. مانند همه دیکتاتورها از زندگی انتقام میگرفت. نشئهگی قدرت تنها دلیل حملهاش به ایران نبود ولی در میان دلایلی که بر این تهاجم نسنجیده میتوان یافت، چاههای نفتی برخلاف تصور رایج کمترین اهمیت را داشتند. از منظر تفاسیر سیاسی استنباط بر این بود که صدام به دلیل مردود شمردن قرارداد الجزایر که آن را ننگی برای عراق میدانست فرمان به یورش نظامی داده است. حمله عراق به کویت را هم همین مفسران در راستای جبران خسارتهایی که جنگ ایران و عراق به بار آورده بود ارزیابی میکردند. به عقیده من این فقط توجیه سیاسی یا روکش ظاهری قضیه بود، در حقیقت ریشههای تصمیم چه در تهاجم به ایران و چه در رابطه با اشغال کویت از منش صدام برمیآمد، ێعنی از جایی عمیق و تیره در شخصیت صدام سرچشمه میگرفت. همانجایی که عقدههای طفلی یتیم و سرخورده برهم تلنبار شدهبودند. صدام اگر جلویش را نمیگرفتند و اگر تحت محاصره نظامی و اقتصادی قرار نمیگرفت و از کویت بیرون رانده نمیشد مشکل بشود تصورکرد که اشغال کویت پایان ماجراجوییهایش میبود. از این لحاظ او کاملا شبیه هیتلر بود که کشورگشاییهایش کفاف گشایش عقدههایش را نمیداد. درست است که کویت کشوری بود بیهویت که با یک چرخش قلم بریتانیاییها بر روی کاغذ متولد شده بود اما همین را هم میتوان در مورد عراق گفت که در اصل مانند سوریه و اردن مرزهایش را بریتانیاییها به دلخواه تعیین کرده بودند. صدام میل به جهانگشایی داشت و این برای او در وهله نخست عبارت بود از زعامت جهان عربی که آن را از گذشتههای دور در سر میپرورانید. چیزی که به صدام جرات میبخشید و او را به سمت خونریزی و بیدادگری سوق میداد سوای آن جوشش کور و نا آگاه درونی طرفداری و هواداری یکپارچه قبیلهاش بود. قبایل بزرگ سنی مذهب هوادارش بودند. این رسمی است که از هزاران سال پیش به جا آوردهاند. آنها همیشه پشت سر رهبر شمیشر به دستشان برای تصرف اماکن و غارت مساکن شمشیر کشیدهاند و همیشه به خاطر سرسپردگیهای قبیلهای به رهبرشان وفادار بودهاند. حتی محاکمه تلویزیونی صدام نیز تبدیل شد به جنگی قبیلهای در میان قضات. چیزی که مانع میشد و نمیگذاشت صدام به رهبر یکتا و بیهمتای عراق تبدیل شود وجود قبایل دیگری بود که وفاداریهای دیگری داشتند و با رهبرانی دیگر بیعت کرده بودند. در رابطه با حمله هیتلر به شوروی برخی از مفسران انواع دلایل عقلانی، سیاسی، نظامی، ژئوپولیتیک، استراتیژیک و غیره براین عمل جنونآمیز یافتهاند. چنین مفسرانی چون از طریق قیاس به نفس عمل میکنند، نمیتوانند بپذیرند که صرفا تعصب، جنون و سربههوایی یک فرد میتواند نقشه جهان را عوض نماید. این گونه مفسران میخواهند حتما دلایل قابل محاسبه و گزینشهای متعارفی را که در کار بوده است دریابند. آنها میخواهند به چنین اقداماتی معنا و مقصود بخشیده یا به عبارت دیگر اقدامات جنونآمیز هیتلر را معنادارکرده و مقاصد او را روشن نموده و برای خوانندگان شرح دهند. به همیین دلیل دست به کار تهیه دلایل و مدارک لازم میشوند و بالاخره در میان انبوه اطلاعات آنها را مییابند یا حتی آنها را میآفرینند. البته منظورم این نیست که شواهد و مدارکشان را ازهیچ میآفرینند بلکه منظورم این است که اینگونه مفسران قطعات برگزیده و اجزای گمشده وقایع را آنچنان به هم میپیوندند که با نظریهاشان سازگارو جور از آب دربیاید. صدام حسین قطعا میدانست که چه کارها از او ساخته است و از این امر نه وحشتزده بلکه سرمست میشد. عکسهایی از صدام وجود دارد که در آنها او را میبینیم خرم و خندان در جبهههای جنگ قدم میزند در همان حالی که صدها و هزارها عراقی که بسیاری از آنها حداقل همقبیلهایی خودش بودند قربانی و فدای سیاستهایش میشدند. البته این انتظار ما هم بسیار شبیه تفاسیر همان مفسرانی است که گفتیم از رویدادها انتظار دارند با تفاسیرشان جور در بیایند. ما هم چارهای نداریم و مجبوریم بر مبنای انسانیت خودمان و قیاس به نفس فکر کنیم و به همین دلیل میپنداریم که صدام در چنین موقعیتی نباید خوشحال باشد یا بخندد. دلیل قضیه بسیار ساده است: ما صدام حسین نیستیم و نمیدانیم صدام بودن یعنی چه و شخصیت چنین فردی برایمان شگفتانگیز است. از این هم شگفتانگیزتر این است که چگونه آدم کوچک و مبتذلی بر بسا انسانهای بزرگ و اصیل حکومت میکند و برایشان تصمیم میگیرد؟ چگونه است که یک فرد یک کشور را مقهور اراده خود میگرداند؟ فقدان سرزنش خویش، نشنودن صدای وجدان یا حتی نداشتن وجدانی که صدایش را بشنوی، چگونه است که یک انسان به چنین مرحلهایی میرسد؟ رسد آدمی به جایی که به جز غرور نبیند بنگر که تا چه حد است نزول آدمیت.آیا صدام حسین تافته جدا بافتهایی بود؟ آیا یکی از آحاد انسانی نبود؟ پاسخ من این است که صدام حسین از خودمان بود، او یکی از ما بود. آلدوس هاکسلی میگفت برای آنکه درباره یک فرد قضاوت صحیحی کرد باید به یک سوال مشخص پاسخ داد: اگر سرنوشت از ان فرد یک امپراطوررم بسازد او چه کار خواهد کرد؟ قدرت مطلق محظوری یا محدودیتی برای متحقق ساختن نیات باقی نمیگذارد. در مقام یک امپراطور رم، نیت تو یا خواست تو همان عمل توست. فاصلهایی میان افکار و کردار وجود ندارد. جهانگشایان و دیکتاتورهای قدر قدرت این را تجربه کردهاند: جهان به کامشان گردیده است. میگویند استالین عادت داشت که به کسانی که مظنون تشخیص دادهشده بودند و همین برای مجازاتشان کافی بود شخصا زنگ بزند و با آنها چند کلمهایی رد و بدل نماید. یک بار هم به بوریس پاسترناک شاعر بزرگ روس زنگ زده بود ولی شاعر با جوابی که یادآور حکایت سعدی در گلستان است توانسته بود سر خود را نجات دهد. در میان دیکتاتورها صدام حسین میخواست فقط استالین باشد. فقط استالین بود که او را کاملا مفتون و مجذوب میساخت. جالب است که دارندگان همه مشاغل،از جمله دیکتاتورها، بدون استثنا حتما میخواهند شبیه کسانی باشند که در همان شغل خوش درخشیدهاند. رقاصهها، هنرپیشهها، خوانندهها، شاعران، سیاستمداران، انقلابیون، قدیسان، جنگجوها، فوتبالیستها همگی مدلی یا الگویی از آن فوتبالیست یا جنگجو یا آوازهخوان آرمانی را در ذهن دارند. صدام حسین دلبسته استالین بود چون استالین در ابعادی بزرگتر و با قصاوتی وحشیانهتر و حتی خونسردتر از هر دیکتاتوری دستانش به جنایت آلوده بود. اولین عملی که صدام به تقلید از استالین انجام داد پاکسازی و تصفیه حزب بعث عراق در اولین ماههای قبضهکردن قدرت بود. احتمالا نصف اعضای حزب مشمول تصفیه شدند. فیلمی از این رویداد وجود دارد که در آن صدام از روی لیست اسامی تصفیهشدگان را میخواند و در همان حال نیروهای مسلح آنها را از سالن کنگره خارج میکنند. آنها همگی تیرباران شدند. میلان کوندرا در کتاب زندگی جای دیگر است مینویسد جهان برای شاعر به نمایشگاه نفس تبدیل میشود. یک قرن قبل از کوندرا سنت بوو منتقد فرانسوی درباره لامارتین شاعر بزرگ رمانتیک گفته بود: لامارتین ابله از چیزی جز نفس خودش خبر ندارد. اگر برای شاعرانی مانند پل الوار جهان محل مراقبهایی رمانتیک است، مراقبهایی که به وسیله آن شاعر تصویر خود را بر همه چیز فرامیافکند و همه چیز فقط و فقط به خود شاعر ارجاع داده میشود و به اصطلاح او به کانون و محور جهان مبدل میگردد، این هم هست که تصویر شاعر، تصویر غلیان و جوشش احساسات است. جهان برای شاعر و با قلب شاعر سخن میگوید. قلبی که تا آخرین حد ممکن بزرگ شده است. اصالت احساسات شاعر در مکتب رمانتیک به اوج خود میرسد و معمولا پرستش زن یا طبیعت در مرکز آن قرار میگیرد. این گونه نفسمحوری بارها در آثار کوندرا مورد انتقاد قرار گرفته است. اما نفسمحوری دیکتاتور از جنسی دیگر است. اگر نفسمحوری شاعر رمانتیک گاهی دلپذیر و حتی زیباست، مال دیکتاتور تا بخواهی تهوعآور و زشت است.اینجا از انعکاس شعر و مهتاب و پروانه در ضمیری که خود را منبع همه زیباییهای جهان میداند خبری نیست، نمایشگاه دیکتاتور نفس خشونت را بازمیتاباند و سلطه و غلبه و تمکین در مقابل قدرت را. شاعر میخواهد او را به خاطر روح لطیفش ستایش کننند و دوست بدارند در حالیکه دیکتاتور میخواهد به خاطر قصاوت و سنگدلیش مورد ستایش قرار بگیرد. نمیخواهد دوستش بدارند. میخواهد از او بترسند. برای یک دیکتاتور اصیل (دیکتاتورها هرچه پلیدتر باشند اصیلترند) از جنس صدام حسین جهان چیزی نیست جز نمایشگاه نفس و در حقیقت همان کلام سنت بوو را میتوان در مورد صدام حسین نیز تکرار کرد: صدام ابله بر چیزی جز نفس خود آگاهی ندارد. همه دیکتاتورها کم یا بیش نفسی متجاوز، خشن، پرتوقع، کینهتوز و تشنه احترام و پرستیژ دارند. مهمترین خواستشان این است که دیگران از آنها فرمان و حساب ببرند. شخصیتهایی از قبیل صدام تشنه جلب محبت دیگران نیستند. آنچه که به آنها رضایت میبخشد دیدن جلوه ترس در چشمان دیگران است. بارقه ترس و مرعوب کردن دیگران باعث ارضای روانی و احساس آسودگیشان میشود. آنها چرا میخواهند دیگران را بترسانند؟ مگر مرض دارند؟ بیشک زمانی بوده است که خود سخت ترسیدهاند و اکنون در ابعادی بزرگتر و با شدتی بیشتر همه را میترسانند چون انتقام ترسی را که زمانی بر آنها مستولی بوده است میگیرند. همه دیکتاتورها وزارتهای ترسشان را میآفرینند و هر چه دیکتاتور اصیلتری باشند وزارت ترسی که میآفرینند هولناکتر و غیر انسانیتر است. گارسیا مارکز که دیکتاتورها را به خوبی میشناسد (هرچند این شناخت مانع از دوستی او با فیدل کاسترو نگردیده) ژنرال توریخوس دیکتاتور پاناما را به عنوان دیکتاتور واقعی قبول نداشت. گراهام گرین هم در باره ژنرال به همین نتیجه رسید: این ژنرال مضطرب، حساس و رویایی با طبیعت شاعرانه نمیتواند یک دیکتاتور واقعی باشد. به گفته گرین توریخوس در کسوت یک دیکتاتور احساس راحتی نمیکرد. باید گفت که دیکتاتورها هم برای خود درجاتی دارند. دیکتاتورها هم بد و کمتر بد دارندو تنها صفت مشترکی که دارند این است که همگیشان را خودپرستی وحشتناکی به پیش میراند. صدام حسین به هیچ وجه یک استثناء یا یک دیوسیرت یا شیطان و یا نماینده اهریمن نبود. چیزی که باید کاملا درک کنیم این است که صدام یک انسان بود. و چیزی دیگر که باز هم باید برای فهمیدنش بکوشیم این است که همگنان صدام زیادند (که البته به خاطر جنایاتی که مرتکب نشدهاند چون نتوانستهاند که مرتکب شوند نباید آنها را سرزنش کرد) منطورم صدامهای بالقوه است، همانهایی که اگر سرنوشت از انها یک امپراطور رم یا یک دیکتاتور عراق میساخت چندان بهتر از صدام نمیبودند. باید بدانیم چیزی که بشریت را شاید در آینده از دست دیکتاتورها نجات خواهد داد، عوض شدن طبیعت بشری نیست، چون طبیعت بشری از زمان مسیح و حتی قبلتر تا کنون چندان تغییری نکرده است و از زمان فروید تا کنون بسیار کمتر از این هم تغییر پذیرفته است. باید بدانیم که در آینده هم انسانهایی به سیرت و کردار صدام وجود خواهند داشت. محال است که سلسله خشونت و اشخاص خشن به کلی منقرض گردد ولی این مانع از این نمیگردد که در امحای نظامهای خشونتگر نکوشیم. خشونت همیشه با انسان خواهد بود و در حقیقت حتی بعد از از بین رفتن تمامی نظامهای خشونتگر نیز انسانهای خشن و قلدر همچنان وجود خواهند داشت. البته آنها آن زمان فقط در محدوده کوچک اطرافیان خود قادر به خشونتورزی خواهند بود. ترکیب صفاتی که باید بوسیله آنها یک صدام حسین را بوجود آورد در حقیقت نه کار یک شیمیدان بلکه کار سرنوشت است. و در این میان بشر تنها آن جنبههایی را میتواند تغییر دهد که وابسته به محیط و شرایط هستند. شکل گرفتن شخصیت یک انسان حداقل شصت درصد یا شایدهم بیشتر بستگی به محیطی دارد که در ان بار میآید. مدتها این بحث در میان دانشمندان وجود داشته که چگونه میتوان از طریق دستکاریهای ژنتیک طبیعت بشری را بهبود بخشید. بدون شک چنین کاری در آینده صورت خواهد گرفت و جنایتکاران را به جای صندلی الکتریکی بر تخت جراحی خواهند نشاند و با تغییر دادن برخی از صفات ژنتیکیشان میل به جنایت را در آنها اگر نه کاملا که تا حدود زیادی از بین خواهند برد. در حقیقت رسیدن به چنین روزی چندان دور نیست، هرچند این به عنوان یک آلترناتیو چندان خواستنی نباشد اما به هر حال تخت جراحی از چوبه دار انسانیتر است. البته بهترین کار تغییر دادن شرایط محیط زندگی است: انسانیکردن محیط و محترم شمردن زندگی و وضعکردن قوانینی در این راستا همانگونه که در جوامع دمکراتیک تا حدودی متحقق شده است. تصادفی نیست که جهان معاصر بیشتر به مدلی که آلدوس هاکسلی در کتاب دنیای شجاع جدید به دست میدهد نزدیکتر است تا به الگوی جورج اورول در کتاب 1984. اگر در آینده خوبی و مهربانی ما بستگی به کپسولها و قرصهایی داشته باشد که هر هفته و هر ماه میخوریم آیا باید بگوییم که بشر بالاخره کنترل نفس اماره را در دست گرفته است؟ و آیا راه بهتری برای چیرهشدن بر شرارت آفرینیهای مغزیش وجود ندارد؟ صدام یکی از بهترین نمونههای امکانات بشر برای شر و شرارت آفرینی بود همانطور که گاندی یا مثلا ماندلا آنروی دیگر سکه امکانات بشری را نشان میدهند. اگر خوبی و بدی ما همانگونه که دانشمندان میگویند نتیجه تعامل جبر ژنتیکی و جبر محیطی باشد در آنصورت برای دفاع از صدام این را هم باید افزود که صدام حسین با در نظر گرفتن تمام عوامل دستاندرکار و دخیل محیطی و ژنیتیکی چارهای جز صدام شدن نداشت. ولی با این وجود ما غیر صدامیها باز هم از صدام انتظار داریم که در برابر درد و مرگ و جراحت دیگران هرچند که خودش مسئولشان بودهاست بیاعتنا و یا حتی بیاحساس نباشد. این سوال پیش میآید که صدام تا چه حد در صدام بودن خود مسئول است؟ نقش آزادی و آزادی اراده و انتخاب در سرنوشت چیست؟ آیا او میتوانست به یک مصلح اجتماعی یا فردی افتاده و فروتن مبدل گردد؟ آیا او شخصا مسئول هستی و هویت ومنش خود میباشد یا شخصیت و منش او چون موم در دست عواملی دیگر که او بر آنها اختیاری و وقوفی نداشته است شکل گرفته؟ در هر حال ما از صدام انتظار داریم که یکی از ابنای بشر باشد و شریک و سهیم در دردهای بشری. صدام به ما نشان نمیدهد که انسان چیست بلکه نشان میدهد که انسان چهها میتواند بشود. او نشان میدهد که انسان چه نباید باشد. البته بشر هرگز آنچه که باید باشد نخواهد شد، ولی حدودی وجود دارد که فراتر رفتن از آن عملی غیر بشری است. اکثر آدمها قادر به فراتر رفتن از آن حدود و ارتکاب آن جرایم نیستند. ولی این را هم باید در نظر داشت که همان آدمها اگر در شرایط خاصی قرار میگرفتند و در حیطه مقدورات و معذورات و محیط و پرورششان میبود، قادر به ارتکاب همان اعمالی بودند که از صدام حسین فردی یک صدام حسین خاص ساخت. چه بسا سربازانی که در جنگ به دختران بیدفاع تجاوز و حتی آنها را به قتل رساندهاند و شاید ما با این سربازان گپ زدهایم یا فوتبال بازی کردهایم بدون اینکه کوچکترین نشانهایی از شرارت بر ناصیهشان دیده باشیم. آیا میتوانیم آنها را از حیطه انسانیت و بشریت اخراج نماییم؟ صدام انسان ناطق ارسطو هم نبود هرچند نطقهای بی سر و ته و سراسر شماتتآمیز و توهینآور و تحقیرکننده بیوقفه بر زبانش جاری بود. نطقها و سخنرانیهای صدام حسین برایش نوعی تراپی دور و دراز بود که خشونت و عصبانیت عمیق درونیش را توجیه و همزمان به آن معنا میبخشید. منطقی که بر نطقهایش حاکم بود کاملا شبیه همان استدلالهایی بود که گوشهایی از آنها را در جریان محاکمهاش دیدیم. دیدیم که جهان صدام چقدر از جهان شاکیان و قربانیان جنایتهایش دور است. صدام جهان آنها را نمیفهمید. صدام جهان قربانیانش را نمیفهمید و حتی مسخره میکرد. او تا آخرین لحظه خود را موجودی برتر و برحق و دارای رسالت میدانست. رسالت او در سراسر زندگیش این بود که برای دیگران تصمیم بگیرد. هم برای زندگیشان و هم برای مرگشان. کاملا درست است، صدام نقش خدا را بازی میکرد و بر طبق همین نقش بود که گاهی از سر تقصیر مخالفانش میگذشت یا قواعد بازیهای سیاسی را زیر پای میگذاشت. او مرد پوتین و اونیفورم بود و در طول حکومتش بارها اونیفورمهای افسرانش را عوض کرد، به آنها درجه دارد یا درجهها را از ایشان بازپس گرفت. رحمت و غضب در دست او بود. او بر حق بود چرا که او در جهان کلمات و استدلالهای خودش زندگی میکرد. شخصی بود عمیقا حق به جانب و در هیچ جنایتی که مرتکب شد کوچکترین تردیدی در حقانیت خودش نداشت. بارها به افسرانش دستور داد رژیم غذایی بگیرند، به آنها گفت که در صورت شایستگی برای فلان یا بهمان پست باید پنج کیلو یا هفت کیلو یا ده کیلو از وزن خود بکاهند. سعی کرد خواب و خوراکشان را تعیین و مقرر کند. در نظر صدام آدمها حتی مقامهای دربارش کسانی نبودند که بتوانند خود برای خود تصمیم بگیرند. صدام هیچ شخصیت مستقلی را تحمل نمیکرد. دور و اطراف چنین کسی را متملقان، کاسهلیسان و اوباش میگیرند. مقامات حکومتش در حقیقت ارازلی بیش نبودند. مجلسش پوشالی و کابینهاش به باغ وحشی شباهت داشت که در آن بیفرهنگترین و جبونترین انسانها جا خوش کرده بودند. انسانهایی که بالاترین افتخار برایشان این بود که سگ آستان صدام باشند. صدام حسین حتی از این بابت که جان بعضی کسان را نگرفته بود یا به آنها فرصت داده بود در حالیکه به راحتی میتوانست آنها را از بین ببرد بر آنها منت میگذاشت. او که میتوانست زندگی ببخشد و زندگی بگیرد دیگران برایش مهرههایی بیش نبودند یا به کار اعتلای شکوه و شوکت دربارش میآمدند و تاییدی بر مجد و عظمتش بودند و یا جایشان گوشهایی در زندان یا گوری در گورستان بود چون نه تاییدی بر بزرگیش که تکذیب آن بودند و حق زیستن در سرزمین او را نداشتند. صدام چنان به بزرگی غیر بشری خود باور داشت که دیگران هم آن را باور کرده بودند. بسا نویسندگان و محققان عراقی که در او به چشم آدمی دریادل و شیردل مینگریستند و سیطره آهنینش را قبول کرده بودند. چنین کسانی پذیرفته بودند که از صدام انتظار تفقد و پاداش داشته باشند و امیدوار بودند که صدام پاداش خاضعان و وفادارن را بدهد و بندگان را بنوازد. الحق که صدام با بذل و بخششی که در حق هر نوع اظهار بندگی میکرد بر انتظارات این گروه صحه میگذاشت، کمتر پیش میآمد که بنده نوازی خود را فراموش کند مگر اینکه بنده آنقدر احمق میبود که بندگی خود را با صدای بلند در کوی و برزن طوری که همه ان را بشنوند یا از آن مطلع گردند بر زبان نمیآورد. نظام مطلوب صدام نظامی از زعایا و بندگان بود. بخصوص بندگانی که دوره آموزش نظامی و رزمی دیده باشند و به همین دلیل گارد ریاست جمهوی که آنها را از میان بندگان وفادار طایفهاش برگزیده بود، مهمترین اسباببازی مورد علاقهاش بود و هر بار به آن گارد فرمی جدید میداد. سختترین تمرینات نظامی توام با بهترین پاداشهای مالی و پرستیژ اجتماعی معرفه و مشخصه این گارد معروف بود. اگر قرار باشد که در باره صدام رمانی نوشته شود باید اسم آن را گذاشت مرد و کشورش. چون او مردی بود که سراسر عراق را با رعایا و بندگان و نخلهایش ملک شخصی خود میدانست و چقدر به او ظلم شد هنگامیکه کشورش را عراقش را از چنگش به در آوردند. حتما شنیدهاید که شاعران زیادی در گوشه و کنار جهان میگویند غم یک سرزمین بر دوشمان سنگینی میکند. منظورشان این است کهدردها و رنجهای میهنشان خوراک روزانهشان است. این شاعران غم از دست دادن سرزمینشان را دارند چون سرزمینشان در اشغال نابکاران است. همچنانکه گفتیم هنگام سقوط رژیم بعث غم یک سرزمین بر دوش صدام بود و در این مورد سرزمین نه یک استعاره عاطفی بلکه خود سرزمین بود با کاخها، مجسمهها، رودها، زمینهای زراعی، شهرها و روستاهایش. چند روزی قبل از سقوط پایتخت صدام پولهای کشور را به خیال خود در محل امنی مخفی کرده بود. در این گونه موارد لزومی به نظریهپردازی نیست: به سادگی او آن پولها را مال خود میدانست. البته اشغال عراق در جهت صدور دمکراسی از طرف آمریکا را تائید نمیکنم اما به هیچ وجه نمیتوانم سقوط رژیم صدام حسین را به عنوان امری مثبت قلمداد ننمایم. این درست است که برقراری دمکراسی در افغانستان یا عراق از طریق نیروهای نظامی غربی و میلیشیای قبیلهای و رهبران طوایف و احزاب ناسیونالیست و قبیلهای، جایی که باید به رهبران عشایر و قبایل و احزاب (که در حقیقت آن احزاب شکل نظامی سیاسی قبایل و عشایر هستند و از هر گونه محتوای سیاسی خالیاند) هر کدام پستهای مورد نظرشان را تفویض کرد تا از بروز جنگ داخلی جلوگیری به عمل آید. اگر بخواهیم بدبینانه با قضیه برخورد کنیم باید بگوییم که کشورهایی مانند عراق و افغانستان هنوز به ملت تبدیل نشدهاند تا بتوانند نمایندگانشان را بدون در نظر گرفتن تعلق قبیلهاییشان انتخاب کنند. برای رسیدن به دمکراسی باید در جامعه برخی از آزادیهای فردی نهادینه شده باشند. باید تعلقات ملی، زبانی و فرهنگی بر تعلقات قبیلهای و مذهبی برتری یافته باشند. صدام کشورش را از دست داد. او که میخواست همه چیز و همه کس را به خدمت خود درآورد و همچنانکه گفتیم مقهور ساختن دیگران یکی از اهداف بزرگ زندگیش بود یکی از آن دیکتاتورهای اصیل و نمونهایی بود که کاملا تنهایی را پذیرفتهاند. او که نمیتوانست به کسی دل ببندد و نمیتوانست هیچگونه وابستگی را بپذیرد مصداقی از این گفته گارسیا مارکز بود در باره دیکتاتورها: برای دیکتاتور قدرت جانشین عشق است. این دیگراناند که باید به او وابسته شوند. هرچه دیگران به او وابستهتر و ارادهاشان بیشتر تابع اراده او باشد، او آنها را معززتر و گرامیتر خواهد داشت. هرچه در پیشگاه او بیشتر خود را خوار کنند او آنها را بیشتر بر صدر خواهد نشاند. به همین دلیل در مکتب دیکتاتورها آزادی خواهان و انسانهای آزاده اولین گروهی هستند که نابود میشوند: در مسلخ عشق جز نکو را نکشند. هر نوع عشقی شامل از خودگذشتن، مخاطره، طرد شدن و وابستگی است. در حالیکه هیچ کس نمیتواند یک دیکتاتور را طرد کند چون او از قبل همه کس و همه چیز را طرد کرده است. در حقیقت هیچ کس برایش اهمیتی ندارد مگر در رابطه با قدرت پرستی خودش. در همین راستاست که باید لبخندهای صدام حسین را در هنگامه جنگ ایران و عراق یا بمباران شیمیایی حلبجه یا جنگ کویت و باقی فجایعی که هیچکدام نتوانستند لبخند را بر لبش بخشکانند درک کرد. به زبان عامیانه دنیا به تخمش هم نبود. اما مطلب مورد نظر من این است که اینگونه بیارج کردن و خوار کردن زندگی را نمیتوان صفتی مخصوص به استثنایی به نام صدام حسین دانست. به صدام نمیتوان به عنوان یک استثنا نگریست. نه تنها به صدام بلکه به هیچ کس دیگری هم نمیتوان لقب استثنا داد. کم نیستند انسانهایی با شخصیتی مشابه صدام که کاملا مانند او خود را نمیشناسند و درونشان سراسر ظلمت است. اما کماند کسانی که مانند او بر اریکه قدرت تکیه بزنند. صدامها گاهی زندانبان یا مامور اطلاعاتی یا گروهبان از آب درمیآیند. تعجبآور نیست اگر بر اساس منشی که دارند بیشتر به دنبال حرفههای نظامی یا سیاسی بروند. پشت درب قطار دراز سیاست داوطلبان قدرت صف کشیدهاند. به قول سیلونه متقاضیان و داوطلبان دیکتاتوری هزارها و صدها هزاراند که از آن میان فقط یکی برگزیده میشود. برلوسکونی رهبر سابق ایتالیا نمونهای بارز از یک شخصیت دیکتاتور در یک محیط نامساعد بود. به قول معروف او ماهی آبهای دیگری بود و متاسفانه در برکه دمکراسی گیر افتاده بود. هرچقدرهم دامنه انحصارات خود را گسترده کرد و حق و حقوق و قدرت خود را بر رسانههای سمعی و بصری تحمیل نمود، باز هم نتوانست ایتالیا را به نمایشگاه نفس خود تبدیل سازد. و با وجود صرف هزینههای کلان در انتخابات بعدی شکست خورد و ناچار میدان را خالی کرد. چنین فردی در یک فضای مناسب هرگز قدرت را از دست نخواهد داد. پلیدترین دیکتاتورها کسانی نیستند که برای ابقای خود دست به جنایت میزنند بلکه کسانی هستند که هرچه قدرتشان بیشتر رو به فزونی باشد جنایتهای بیشتری مرتکب میشوند. همچنان که هاکسلی از خود میپرسید چند درصد از ابنای بشر نرون یا کالیگولا از آب درمیآیند؟ همچنانکه گفتیم از دیدگاه روانکاوی هیج فردی بیبدیل یا مستثنی نیست و به همینسان هیچ دیکتاتوری هرچند هم خونآشام و خودپرست و بیگذشت، تافته جدابافتهایی از بشریت نیست. یک شکنجهگر اگر با قربانیش احساس همدردی داشته باشد باید شغلش را عوض کند. جللاد رسمی عربستان صعودی را در نظر بگیرید که کله محکومان را با شمشیر از تن جدا میکند. آنچنانکه شنیدهام چنان در کار خود استاد است که فقط با یک ضربه سر محکوم را میپراند. شاید بتوان بر روی اینترنت عکسی از او یافت و یا دربارهاش مطالبی خواند. از جمله مطالبی که مطمئنم خواهید خواند این است که او در اوقات فراغت مانند انسانی عادی زندگی میکند و صاحب زن و بچه است و مثلا نان آور خانه است. یا جللاد بغداد را در نظر بگیرید. کسی که در زمان حکومت جابرانه صدام حسین طناب دار را بر گردن صدها و هزاران نفر محکم کرد. بعد از سقوط صدام خبرگزاریهای خارجی مصاحبهایی با جللاد کردند. آدمی معمولی بود و خود را به عنوان کارمندی معرفی میکرد که فقط از دستورات مافوق پیروی کرده است. میگفت زن و بچه دارم و دوستانی که گاهی با آنها در چایخانههای بغداد گپی میزنم. یا حتی خود صدام حسین و علایق و سلایق مبتذلش را در نظر بگیرید و اینکه مثلا فیلم پدرخوانده فیلم مورد علاقهاش بود یا اینکه به کفشهایی که میپوشید بیش از هرچیز اهمیت میداد. صدام حسین نمونه بارز آن چیزی است که هانا آرنت از آن به عنوان ابتذال شر یاد میکند. در شغل خودش آدمی بود وظیفهشناس و بسیار وقتشناس و در انجام وظایفش قصور نمیکرد. فرق صدام حسین با جللاد بغداد در این بود که جللاد بغداد فقط از عهده سادهترین خشونتها یعنی خشونت بدنی و جسمی برمیآمد و اصلا قادر به تولید یا ابراز خشونت روانی که پیچیدهترین نوع خشونت است نبود. خشونت روانی پدیدهایست به غایت غامض و پیچیده که احتیاج به هوشی سرشار، کینهتوزی. موذیگری و بسا عناصر نامطلوب دیگر دارد. کسانی که مانند صدام حسین از خوار و خفیف کردن دیگران یا دیدن شکنجه و آزار آنها لذت میبرند به مرتبه بالاتری از خشونت تعلق دارند. برای صدام حسین خشونت نوعی هویت یا تائید نفس بود. همچنانکه برای مجسمه ساز مجسمهایی که میسازد تائیدی است بر هویتش یا برای شاعر شعری که میسراید. جللادان ریاض و بغداد مانند اسلافشان (جللادان دربارهای پادشاهان گذشتههای تاریخی) از دیدن زجر و ترس و عذاب انسانها احتمالا لذت نمیبردند و به ضرس قاطع خود را از دیگران برتر درشمار نمیآوردند. آنها خود را جزو طبقات پایین میدانند و اکثریت اعضای جامعه را از خود برتر میشمارند. حتما روانکاوان و جامعهشناسان پاسخی برای این سوالات دارند. بیولوژیستها میگویند فلان و بهمان ماده شیمیایی در فلان قسمت مغز اگر کمتر یا بیشتر از حد معمول تولید شود فلان یا بهمان عارضه روانی نتیجه خواهد شد. میگویند ذهن و تخیل خشونتگران قابلیت کافی را ندارد، یعنی در جایی که دیگر انسانها دچار شک و پریشانی میشوند آنها ککشان هم نمیگزد. این که چرا احساس همدردی در آنها بسیار ناچیز است را نیز طبق معمول به عوامل ژنتیکی و محیطی نسبت میدهند. نازیهایی که قربانیهایشان را به داخل اطاقهای آتشین هل میدادند و دربها را به رویشان میبستند حتما چیزی کم داشتهاند. اینگونه خشونتگران مامورند و معذور، هر سیستمی میتواند آنها را به خدمت خود بگیرد و با عوض شدن یک حکومت به خدمت حکومت بعدی درمیآیند. احتمالا برخی از آنها را به هیچ وجه نمیتوان سادیست به حساب آورد چون سادیست بودن نیز نوعی حالت پیچیده ذهنی است. سادیستها کسانی هستند که میخواهند روحا و روانا به دیگران آسیب برسانند و از مشاهده زجر کشیدن دیگران احساسی مثبت به آنها دست میدهد. این که این احساس از کجا میآید و چگونه باید آن را توضیح داد خود نیاز به بحثی مفصل دارد. منظور من این است که دئکتاتورها خشونتگرانی واقعیاند با رگههایی از سادیسم که ذهن و تخیلشان قابلیت و کارایی کافی را دارد. آنها واکنش دیگران را از قبل پیشینی میکنند و بیشتر از شکنجه فیزیکی مایل به تحقیر روحی آنانند. البته دیکتاتورها همگی از قبیله پراگماتیستهای قدرتپرست و فرصتطلب نیستند. شمار اندکی از آنان در حقیقت آرمانگرایند و خشونت آنها ناشی از عقاید و ارزشها و باورهایشان است. آرمانگرایان میخواهند روح بشر را نجات دهند و به همین دلیل سرسپرده نوعی از آئین یا ایدئولوژی شدهاند که حاضرند به خاطرش هم دیگران و هم خود را قربانی کنند. بارزترین نمونه این گونه دیکتاتورها در تاریخ معاصر لنین رهبر انقلاب اکتبراست. اینگونه آرمانگرایان را اصولا نمیتوان خشونتگر به حساب آورد، آنها اکثرا آدمهای قابل اعتمادی هستند و در اخلاص عمل سرآمدند. اما چون در عقیده خویش بسیار متعصبند و آن عقیده را از زندگی خود و دیگران بزرگتر میدانند و در حقیقت توجیه تاریخ و هستی را در آن مییابند، عجب نیست اگر به خاطر آن دست به هر کاری بزنند. فکر میکنم که این نوع از خشونتورزی یعنی خشونت عقیدتی و آرمانی سادهتر از تمامی انواع خشونت قابل تبیین است. متعصبان از یک طرف و آرمانگرایان از سوی دیگر هر دو مستعد دچار شدن به این نوع از خشونتند. بمبی که به نام انقلاب منفجر میشود رهبر، وزیر یا سناتوری که به نام آرمان به قتل میرسد، مبارزی که با سیانور خود را میکشد و زندانیی که با امضاء کردن فقط یک توبهنامه میتواند نه فقط از چوبهدار یا جوخه تیرباران بلکه از هرگونه مجازاتی رهایی یابد اما مرگ را به آزادی ترجیح میدهد، همگی به این نوع تعلق دارند. آرمانگرایان انواع گوناگون دارند و منظورم به هیچ وجه کوبیدن آنها نیست چون بدون آنها جهان برهوتی بود خاموش وبیجنبش. البته نباید آرمان گرایی را تقدیس کرد ولی آن انواعی که نماینده ایدئالیسم، حق طلبی و عدالت خواهیاند به هر حال شایسته تقدیر و احتراماند. این گونه آرمان گرایان را به هیچ وجه نمیتوان رئالیست به حساب آورد، سود و زیان در دفتر آنها جایی ندارد، برخلاف منافع و مصالح شخصیشان وارد عمل میشوند و هرگز برخلاف عقایدشان قدمی برنمیدارند. آنها برپای دارندگان آتشها هستند. از این گونهاند مارتین لوترکینگ، گاندی، ماندلا و هزاران انسانی که در گورهای گمنام آرمیدهاند. بدون آرمان گرایان بردهداری هنوز هم ادامه داشت و زنها هنوز هم حق رای نداشتند. آرمان گرایان همیشه جذب نیروهایی میشوند که جوانب منفی وضع موجود را برملا میسازند و به مکتبهایی میپیوندند که خواهان به وجود آوردن تغییرات و دگرگون کردن اوضاعند: عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی. آرمانگرایان در مقاطع مختلف تاریخی به دنبال تجویزاتی میروند که برای حل آن معضلات و مشکلات ارائه گردیدهاند: فلسفه، سیاست، روانکاوی، اقتصاد، حقوق بشر، دین و ... منظورم این است که آنچه که بر زندگی یک آرمانگرا حکم میراند نه نیاز فردی که همان آرمانی است که دارد. نیازهای فردی بر زندگی فردیشان غلبه ندارد. آرمانشان در نظرشان از خودشان بزرگتر است. حتی در میان روانشناسان هم میتوان کسانی مانند مزلو یا ویکتور فرانکل و یا حتی فروید و یونگ را به عنوان آرمانگرا معرفی کرد. اگر بخواهیم لیستی از همه متفکرانی که آرمانگرا بودهاند ارائه دهیم با درخشان ترین چهرههای تاریخ بشری مواجه خواهیم شد. هرچند آرمانهایی که داشتهاند در بسیاری از موارد مغایر و حتی معارض بوده است. یکی به شرق و دیگری به غرب نظر داشته است. واضح است که نمیتوان مثلا اسلاو دوستی داستایوسکی را نوعی آرمان و غربگرایی تورگینیف را نوعی بیآرمانی به حساب آورد. در حقیقت هر یک به نوعی آرمانگرا هر جند در جهاتی مغایر و متضاد بودهاند. البته قصد ندارم دایره آرمانگرایی را چنان متوسع سازم که فاشیستها یا بنیادگرایان را نیز در بر بگیرد. فکر میکنم آرمانهایی که آبشخورشان توتالیتاریزم، نژادپرستی، تبعیض، سلسله مراتب و اختناق هستند در حقیقت اصلا امکان ندارد آرمان به حساب بیایند و فقط میتوان از آنها به عنوان ضد آرمان یاد کرد. آیا یک فیلم یا یک اثر بزرگ هنری فاشیستی را سراغ دارید؟ چنین مکاتبی فقط میتوانند آثاری ابتر و بی مایه تولید کنند همچنانکه حاصل دست به قلم بردن صدام حسین نوشتن رمانهایی بی مایه و تهی بود. اینکه هایدگر تمایلات نازیستی داشته است با این اعتقاد که فلسفه او یک فلسفه فاشیستی است از زمین تا آسمان فرق دارد. یا اینکه چرا بالزاک مرتجع رمانهایی به غایت انقلابی نوشته است؟ مرتجع بودن یک نویسنده یک چیز است و ارتجاعی بودن آثارش یک چیز دیگر. معتقدم که هیچ فلسفهایی بدون ارزشهای عمیقا اومانیستی نمیتواند عمق، غنا و پیچیدگی داشته باشد. اومانیسم تنها چیزی است که کوششهای انسانی را توجیه میکند. ادبیات حتی از طریق بیان احساسات منفی و نشان دادن شخصیتهای شرور نیز به مبارزه با پلیدی میپردازد. ادبیات اگر نتواند حماقت و شرارت را نشان دهد جگونه میتواند با وقایع برخوردی آرمانگرایانه داشته باشد و چگونه میتواند اومانیستی باشد؟ ادبیاتی که شخصیتهایش همگی خوب و بیغرض هستند و به اصطلاح اشک را با آه طهارت میکنند، در حقیقت ادبیاتی است غیر اخلاقی. مثلا اکثر نویسندگان پایبند به رئالیسم سوسیالیستی میدانستند که چه باید بنویسند، از که باید دفاع کنند، چگونه تیپهای مثبت و منفی را بیافرینند و بالاخره چگونه قدرت موجود و مسلط را از خود راضی نگه دارند. ادبیات نمیتواند و نباید خدمتکار ائیدولوژیهایی باشد که خود را مجری تاریخ یا داور خوب و بد میدانند. ایدئولوژیهایی که خود را صاحب حقیقت میدانند و از ادبیات میخواهند که به خدمت آن حقیقت دربیاید. نویسندگان نباید آثارشان را به سفارش حزب یا کمیته مرکزی بنویسند، شاعران نباید شعرهای سفارشی بسرایند. ادبیات نباید به گماشته و جیرهخوار تبدیل گردد. نقل است که استالین هنگام خواندن رمان گارد جوان برآشفته شد چون در رمان فادایف مشتی جوان و نوجوان بدون هدایت و راهمنایی رهبری و کمیته مرکزی ابتکار عمل را به دست گرفته بودند و به عنوان قهرمانان جنگ کبیر میهنی مطرح گردیده بودند. استالین با عصبانیت پرسیده بود: پس رهبری کجاست؟ حزب کمونیست کجاست؟ کمیته مرکزی کدام گوری است؟ یک مشت جوان باید از حزب دستور بگیرند. نویسنده باید نشان میداد که پیروزی آن جوانها تحت رهبری داهیانه حزب اتفاق افتاده است. باید نشان داده شود که حزب در جریان قضایا بوده و بر اساس دستورات کمیته مرکزی عمل نموده و از طرف آنها هدایت گردیده است. فادایف در بازنویسی رمان همچنانکه استالین از او خواسته بود حزب و رهبری حزب را وارد میدان کرد. در این نسخه تجدید نظر شده دستورات لازم از مرکز و از رهبری میرسد و گروه جوان دیگر خودسرانه دست به عمل نمیزنند. یک نویسنده به غیر از وجدان شخصی خودش نباید به هیچ کس حساب پس بدهد واین دقیقا همان کاریست که یک آرمانگرای واقعی انجام میدهد. یک آرمانگرا فقط در خدمت ارزشها و آرمانهایی است که به انها پایبند است.در خاتمه باید گفت که صدام حسین فجایعی به بار آورد فقط و فقط چون انسانی بود مستعد خشونت. برخی از انسانها مستعد خشونتند و برخی نیستند و لی اکثر انسانها در میان این دو طیف قرار میگیرند یعنی فقط تحت شرایطی خاص مثلا برای دفاع از صیانت نفس یا در اثر ترس امکان دارد به خشونت دست بیازند. یعنی خشونت امکان دارد در برخی اوقات و موقعیتها بر آنها تحمیل شود و نه اینکه از درون آنها بجوشد. اکثریت انسانها تابع شرایط و معذورات هستند و با از بین رفتن شرایط خشونتآور خشونت انها نیز از بین خواهد رفت. به همین دلیل است که در جبهههای جنگ همیشه اکثریت سربازها دچار شوکهای روحی و تراوماهای روانی خواهند شد، چون خشونت برخلاف طبیعت اکثریت انسانهاست و بر روح و روان آنها صدمات جدی وارد خواهد آورد. از بودا و مسیح تا گاندی و تولستوی آموزه عدم خشونت همیشه انسان را به صلح و آرامش و آشتی فراخوانده است. آن روز دور مباد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر