در معنای متداول مارکسیسم فلسفهای مادی است که بر علیت و موجبیت و علیالخصوص بر تقدم فرایندهای مادی بر فرایندهای ذهنی تاکید میکند. از منظر مارکسیستی این وضعیت و موقعیت اقتصادی، اجتماعی و تاریخی جامعه است که آگاهی مارا تعیین میکند. یعنی تجربییاتی که ما در جامعه کسب میکنیم در تعیین مفاد آگاهی ما نقشی اساسی دارند. به همین ترتیب نیز میتوان ایده تقدم عوامل و موجبهای مادی را در مکتب روانشناسی باز شناخت. از لحاظ تقدم دادن به عوامل مادی و تجربی هر دو مکتب نقشی همانند دارند. مثلا هنگامی که روانشناس از ضربه روانی یا تراوما و شوکهای روحی یا فروپاشیهای عصبی که در لحظات خاصی بروز نموده و علامت عارضهای روانی هستند، سخن میگوید در حقیقت دارد از تقدم فرایند تجربیات مادی بر تجربیات ذهنی سخن به میان میآورد. روانشناس نشان میدهد که تجربیات ذهنی از تجربیات مادی ناشی شدهاند و نه برعکس. البته اخیرا کوششی صورت گرفته است برای نشان دادن این امر که عوامل ذهنی و از قبل تعیین شده مانند صفات و کیفیات ارثی بعدا باعث بروز فرایندهای مادی خواهند شد. مثلا کندذهنی یا تیزهوشی، سلامتی ژنتیک یا برخی از اختلالات و نارساییهای ژنتیک قرار است خود بعدا موجد پیدایش فرایندهایی ماددی در روحیه و سلامتی اشخاص گردند. از این منظر روانشناسی با نوعی تناقض روبرو است. تناقضی که چون نیک بنگریم به سادگی رفع و رجوع نمیشود. در اینکه افکار و احساسات ما تا حدودی زیاد ناشی از فرایندهای مادی هستند سخنی نیست. تجربهای که یک فرد از سر گذرانده و مثلا اثر تلخی بر او داشته است میتواند در آیندهای دور یا نزدیک موجب پاگرفتن نوعی ذهنیت در فرد گردد. از این لحافظ اما مارکسیسم به جای اینکه بر تجربه تلخ یا ترس یا محرومیت پای بفشارد به چیزهای دیگری اشاره میکند که مربوط به رفتارهات اجتماعی هستند. مارکسیسم از تاثیر پایگاه طبقاتی یا تعلق طبقاتی بر شخصیت افراد سخن میگوید. به عقیده مارکسیستها آنچه که اهمیت اساسی دارد همان آگاهی طبقاتی است یعنی همان آگاهیی که افراد از نزاع اقتصادی و طبقاتی در جامعه دارند. از منظر مارکسیستی امنیت، بحران یا ترس، شک، تسلیم یا مبارزه، خودکمبینی، غرور و یا اعتماد به نفس و همه این اصطلاحات چیزی نیستند جز واکنش افراد به وضعیت طبقاتیشان. از نظر مارکس ذهنیت یک برده با ذهنیت یک انسان آزاد فرق دارد چون برده از روی ناچاری و انسان آزاد از روی انتخاب دست به عمل میزند. در روانشناسی نیز از بردگی افراد در قبال اعتیادها یا رفتارهای ناپسند در مقایسه با انسانهایی که رفتارشان هدفدار و جهتدار است سخن به میان میرود. مثلا معتادانی که باید راههای تازهای برای رفتار بیاموزند چون بنده و برده رفتاری شدهاند که آنها را به زبونی میکشاند و کار روانشناس این است که آنها را راهنمایی نماید و طریقهای جدیدی را به آنها بیاموزد. در عین حال این را هم باید در مد نظر داشت که در مارکسیسم نه تفسیر بلکه حرکت و تغییر و عمل اهمیت اساسی دارد. مارکسیستها معتقدند که نه حرفها و افکار یا نیات و اندیشهها بلکه اعمال و حرکات موجد بروز تغیراتند. از نظر مارکیسستی تاریخ فرایندی نه ثابت که پویاست، یعنی همیشه در جریان است. روانشناس نیز عقیده دارد که حرکات و اقداماتی که ما انجام میدهیم بر ذهنیت و روحیه ما اثر میگذارد و طبق قانون دفع و جذب همان چیزی را که به خود جذب کردهایم بازپس میدهیم. اما روانشناس در عین حال معتقد است که حرکات و اقداماتی که ما انجام میدهیم از ذهنیت و روحیه ما ناشی شدهاند. بر اهمییت اقدام، عمل، و حرکت در فلسفه مارکسیستی اشاره کردیم. از نظر مارکس واقعیت را نه با تفسیر ذهنی بلکه با کار عملی میتوان تغییر داد. به سادگی میتوان گفت که در روانکاوی نیز چنین پروسهای وجود دارد: آنچهکه روانشناس آن را خودآگاه شدن بیمار از بیماریش مینامد. بیمار اگر بتواند مشکلش را در روشنایی و بدون پرده ابهام ببیند میتواند کمابیش بر آن چیره گردد. در این جا به یکی از نقاط مشترک میان مارکسیسم و روانکاوی میرسیم: هم روانشناسی و هم مارکسیسم میخواهند بر آنچه که راه را بر تغییر بسته است غلبه کنند. در مارکسیسم عوامل اجتماعی مانند قدرت حاکم و مسلط و طبقه اجتماعی و پول و در روانکاوی عواملی مانند مقاومت، خودفریبی و تحریف و توجیه مانع از بروز تغییرند. در مارکسیسم تشکل دادن و سازماندهی طبقه کارگر برای غلبه بر مقاومت قدرت و سلطه سرمایه پولی و همچنین خودآگاهیی کارگران و ستمکشان بر محرومیتهایشان و یافتن درک و بینشی جدید از خود و وظایفشان الویت دارد. از نقطه نظر مارکسیستی فرد نباید بگذارد آلت دست نیروهای استثمار کننده و زالو صفت گردد. عین همین قضیه را به نحوی دیگر در روانکاوی نیز میبینیم که در آن فرد باید از دست دشمن درونی رهایی یافته و دست از خود فریبی و توهم و توجیه و مکانیزمهای دفاعی بردارد. یعنی در روانکاوی فرد بر دشمنی درونی و در مارکسیسم بر دشمنی بیرونی غلبه میکند. وجه شباهتهای روانکاوی با مسیحیت و همچنین مارکسیسم با مسیحیت اغلب به انحا گوناگون گوشزد شده است. هم در مذهب و هم در روانکاوی و مارکسیسم سخن از رستگاری و امید و سخن از رهایی و بازخرید گناهان و عقوبت و ثواب مبارزه و نفس اماره و گناه ازلی و خودفریبی و حرص و طمع و کوردلی و ظلم و دروغ و وجدان و پشیمانی و... است.در حقیقت یک روانکاو کسی نیست مگر کشیشی مدرن که در ازای اعترافات همنوعانش پول میگیرد و آنها را رهنمایی میکند یا اگر در کارش خیلی موفق باشد احساس جدیدی به آنها میبخشد. رهنماییهای یک روانکاو چیست؟ مگر نه همان تجویزات دنیای مذهب است، تجویزاتی از قبیل مهربانی و اعتماد و توکل و واقع بینی و عشق به همسایه و نیکی و مدارا و محبت به خود. در حقیقت روانشناسان متفق القولند که بیمار از خود متنفر است و به همین دلیل دچار احساساتی از قبیل شرم و حقارت و مجرمیت گردیده است و خود را به همین دلیل ناچیز و منفور و پست میانگارد، یا گاهی برعکس همنوعانش را ناچیز و منفور به حساب میاورد. ماحصل کلام اینکه در قلب بیمار غرور و خودخواهی و کبر و سنگدلی و کوردلی ریشه دوانیده است. پس جامعه بد جامعهایست که در آن تعداد کسانی که خود یا دیگران و یا همزمان هم خود و هم دیگران را منفور میدارند از حد نصاب بیشتر باشد. در چنین جامعهای بیاعتمادی و احساسات منفی دست بالا را دارد و اعتماد مردم به یکدیگر و به خصوص به مقامات بسیار پایین است و هیچ کس به قانون و عدالت قدرت حاکمه باور ندارد و در آن روابط جای ضوابط را گرفته است. در چنین جامعهای مسولیت مدنی مفهومی کاملا مهجور است و نمیتوان با مقامات وارد گفتگو شد و آنها را به شنیدن مطالبات گروهی و صنفی راغب ساخت و هر لحظه امکان دارد دولت زور بازوی خود را نشان دهد و هیچ نهادی قادر به محدود کردن یا کنترل کردن این زور نیست. از این هم بدتر اینکه هیچ مرجعی صلاحیت آن را ندارد که قدرت حاکمه را وادار به پاسخگویی نموده و از طرف سیاست و سیاستمداران ضمانتی به پایمال نکردن حقوق دیگران وجود ندارد. اگر نیک بنگریم میبینیم که هدف هم در مذهب و هم در روانکاوی چیزی نیست مگر بازگردانیدن شفا به روح انسان. از دیدگاده مذهب بشر به علت ارتداد از باغ عدن اخراج شده است و تا زمانی که تختهبند تن است چارهای ندارد جز اینکه با روزگار برزخیش بسازد. پس زندگی پس از مرگ بسیار مهمتر است از زندگیی که در این جهان خاکی و فانی میگذرانیم. در حقیقت مذهب میکوشد به سوالاتی در مورد آن جهان و شیوه ورودمان به آن پاسخگو باشد و الویت و تقدم را نیز بر همان پاسخها قرار میدهد. مقصود بازگشتی دوباره به همان بهشت از دست رفته است که اکنون دوزخی نیز در جوار خود دارد، دوزخی که قبل از هبوط آدمی وجود نداشت. به همین دلیل معتقدان و مومنان راستین این دنیا را تختهپرشی برای آن دنیا به حساب میاورند. انتقادات مارکس بر این بی اعتنایی یا سازشکاری مذهب نسبت به مسائل اقتصادی و اجتماعی جامعه و ایدهآلیسم و ذهنگرایی غالب در آن احتیاجی به معرفی ندارد. مارکسیسم هرچند همیشه متهم شدهاست به اینکه فلسفهایست که در بارهی فرد حرفی چندان برای گفتن ندارد اما در حقیقت همچنانکه گفتیم فلسفهایست برای بازگرداندن شفا و سعادت به روح افراد از طریق تغییر دادن جامعه. مارکسیستها جامعه را متهم میکنند و روانکاوان خانواده را. از منظر روانکاوی عادت کردن به ارزشهای دمکراتیک از همه چیز مهمتر است. این عادتها باید به تدریج پا بگیرند و آموخته شوند. روانکاوان عقیده دارند که این رفتارهای آموختهشدهاند که باعث میگردند مردم بیمسئولییت و بیاعتنا بارآیند یا مسئول و متعهد. اکثر روانکاوان این نکته را میپذیرند که چگونگی روابط خانوادگی در یک جامعه سهم بسزایی در تعیین چگونگی روابط سیاسی همان جامعه دارد. یعنی رابطه با پدر و مادر رابطه با دولت را از پیش شکل میدهد. خانواده خوب بر اساس استقلال و اشتراک همزمان افراد بنا میشود. یعنی در چنین خانوادهای فرد در عین آنکه مستقل است و اهداف خود را دارد در اهداف مشترک خانواده نیز سهیم است و به این ترتیب میان اعضای خانواده همبستگی به وجود میآید. در خانواده استبدادی برعکس، فرد هیچ استقلالی ندارد و همه باید از پدر یا پادشاه یا مرجع قدرت پیروی و تبعیت کنند. بر این اساس میتوان با کمی اغراق گفت که جوامع لیبرالی و استبدادی بازتاب دو نوع نظام خانوادگی هستند. از نظر مارکسیستی این جامعه است که افراد را از خود بیگانه میسازد و آنها را به مهرههایی ناچیز در سازمان اقتصادی تقلیل میدهد تا خدای شر و پول را عبادت کنند، پس باید قدرت پول را از سر جان و روان مردم کوتاه کرد. مارکسیستها جامعه را متهم میکنند، جامعهای که افراد را به مهرههایی منزوی و قابل تعویض و قابل شمارش مبدل میسازد. آنها را خوراک دم و دستگاههای اقتصادی میکند و یا به پرستش اسطورهها و قدرتها وامیدارد. این سیستم اقتصادی جامعه است که آدمیان را به پرستش خدایان دروغین و بتهای کاذب وامیدارد. پس با آگاهشدن افراد از فرایند مادی تاریخ و آگاهیشان بر این نکته که خود تاریخ خود را میسازند و نه نیروهای غیبی و آسمانی یا شاهان و قدرتمندان به انسانها کمک میکند که زمام سرنوشت خود را در دست گیرند و از قید پول و قدرت و اسطوره رهایی یابند و خود مالک و صاحب سرنوشت خویش گردنند. در اینجاست که شباهت روانکاوی و مارکسیسم کاملا عیان میشود. روانکاو میخواهد فرد را که نیروهای ناآگاه او را به پیش میرانند بر سرنوشت خویش حاکم گرداند و او را از چنگ بتهای دروغین و اهداف کاذب و از اسارت مکانیزمهای دفاعی و توجیهات و سرکوبیها برهاند. از نظر روانشناس دشمن هر فردی در وهله اول در درون او جای دارد. دشمن همان نقابی است که فرد بر چهره زده است و با آن خود و دیگران را میفریبد و حقایقی را که نمیخواهد ببیند نمیبیند. فرد تمایلات راستین خود را سرکوب کرده، انگیزههای بیغل و غش خود را واپس زده و نمیخواهد انگیزههای خود را بشناسد. فرد نمیخواهد با نظری که درباره خویش دارد یا با تصویری که از خود دارد دچار تعارض شود و به هیچ وجه مایل نیست که خود را بشناسد. روانکاو انگشت اتهام خود را به سوی خانواده، والدین و تربیت بد دوران کودکی دراز میکند. اخیرا برخی از روانشناسان انگشت اشاره را به سوی عوامل ژنتیک هم نشانه میگیرند. احساسات خصمانه یا دوگانهای که از همان دوران کودکی در درون کودک پاگرفته است در حقیقت موجد تمامی تعارضات درونی فرد بالغ بعدی بوده است. هم روانکاوی و هم مارکسیسم مانند مذهب به ریشهیابی مسئله شر و شرارت میپردازند، شرارت و راه مبارزه با شرارت و عوامل و دلایل وجود شرارت را به بحث و گفتگو میگذارند. در مسیحیت سخن از گناه ازلی و هبوط ادم از فردوس برین و در روانکاوی سخن از دوران کودکی و رابطه کودک با والدینش به میان میاید که به نوبه خود باعث شده درهای باغ بهشت بر فرد بسته گردد چون دوران کودکی سختی داشته است. اما در مارکسیسم گناه ازلی همانا سلطه طبقه حاکم بر طبقات محکوم و محروم است یعنی فلسفه خدایگان و بنده. آنجا که برده وجود دارد هیچکس آزاد نیست و این مسئله باعث الویت بخشیدن به تغییر جامعه از طریق تغییر عوامل اقتصادی و از بین بردن نابرابری میشود و این نیز به سهم خود از بین رفتن شر را باعث میگردد و جامعه بدون طبقه آینده چیزی نیست مگر همان بهشت خالی از تضاد و تعارض بشری.بسیاری از مارکسیستها (مارکسیستها گوناگونند همانگونه که روانکاون انواع فراوان دارند) به سادگی امور سیاسی را بازتاب امور اقتصادی جامعه به شمار میآورند. این اندیشه که به کرات مورد انتقاد قرار گرفته است و به حق به عنوان یک اندیشه تقلیلگر معرفی شده است بیش از هر چیز در منسوخ و مهجور شدن اندیشه مارکسیستی نقش داشته است. البته بسیاری از روانکاوان نیز از اصول روانکاوی جزمیاتی ساختهاند و پیچیدگی و غنای روان انسان را به برخی از ساز و کارهای ساده تقلیل دادهاند. این روانکاوان همیشه مورد انتقاد شدید گروه دیگری از روانکاوان قرار گرفتهاند. در مورد مارکسیستها نیز تقریبا وضع به همین منوال بوده است و به راحتی میتوان ادعا کرد که بیشتر انتقادات و عمیقترین نقدهایی که بر نظام سوسیالیستی بلوک شرق نوشته شد از طرف کسانی بود که خود مارکسیست بودند. به همین ترتیب فقط کسانی واقعا موفق شدند به کنکاش و احتجاج و چند و چون در آراء و اندیشههای فروید بپردازند که خود روانکاو یا فیلسوف بودند. مسئله روبنا و زیربنای مارکسیستی شباهت عجیبی با مسئله فرم و محتوا در ادبیات دارد. نویسندگان بزرگ همیشه عقیده داشتهاند که فرم و محتوا جدایی ناپذیرند و فرم همان محتوا و محتوا همان فرم است اما منتقدان هرگز به این توضیحات چندان اهمیتی ندادهاند و فرم و محتوا را جداگانه و هرکدام را با معیارها و پارامترهای خاصی مورد بررسی و تجزیه قرار دادهاند. انتقادات کلود لوی استراوس بر رابطه مکانیکی زیربنا و روبنا و اینکه در جامعه هر چیزی همزمان میتواند نقش روبنا و زیربنا را بازی کند تا حدودی به اندیشه مارکسیستی در حل این تناقض یاری رسانیده است. اما در قرن ما کسانی که بیشترین تحجر و خمود و جمود را به اندیشه مارکسیستی بخشیدهاند فرقههای تندرو مارکسیستی بودهاند که برج و بارویی بلند از جزمیات پیافکندهاند. همین گروهها اندیشه مارکسیستی را در قالبی تقلیلگرایانه به میان تودههای مردم بردهاند. در حقیقت روانکاوی نیز مانند مارکسیسم در خطر تبدیل شدن به ایدهئولوژی قرار دارد. پوشیده نیست که مارکسیسم در قرن ما تبدیل شد به چند ایدهئولوژی تقلیلگر از نوع روسی یا چینی با احکام و فرامین حزبی و رهبران خدشه برندار و کتابهای مقدس و انتقادبرندار و مرتدها و منافقین و خیانتکارانی که از سراط مستقیم منحرف شده بودند. سیل طولانی خونهایی که ریخته شد میتواند حتی کتابها و اوراق مقالات را نیز آلوده سازد. در جوامع سنتی نیز مارکسیسم به سرعت پر کردن خلاءیی را که از اضمحلال ارزشهای سنتی ناشی میشد بر عهده گرفت. ایمانی جدید بود برای کسانی که ایمان کهنشان سست شده بود و یا آن را از دست داده بودند. چگونه است که ایدهئولوژیها به مناطق بحرانی منتقل میشوند؟ بیشک از طریق روشنفکران و در جامعه ما بیشتر روشنفکران جزمگرا و فرقهگرا بودند که انتقال این محموله را به عهده گرفتند. و اکنون نیز کم نیستند از این گونه روشنفکران که مونتاژ یا تولید میهنی و منطقهایی مارکسیسم را رهبری میکنند. این سوالات و پاسخگویی به آنها احتیاج به تحقیق دقیق و مفصلی دارد که از وسع و بضاعت نویسنده این مقاله خارج است.بسیاری از مارکسیستها روانکاوی را به علت اهمیت بیش از اندازهای که به فرد و خانواده میدهد به بیاعتنایی نسبت به جامعه متهم میسازند. سارتر در کتان هستی و نیستی (البته آن زمان او هنوز مارکسیست نبود) روانکاوی را مورد حمله قرار میدهد. سارتر میگوید روانکاو به من نمیگوید که کدام محرکهای فرهنگی و اجتماعی و مذهبی و به چه ترتیبی برای فرد گرفتاری درست کردهاند. روانکاوی فردی تنها و بدون تعلقات و وابستگیهای اجتماعی و فرهنگی و دینی را مورد ملاحظه و مطالعه قرار میدهد و بر اهمیت دوران کودکی فرد و پیوندهایش با اعضای خانواده پای میفشارد، اما به من نمیگوید کدام ارزشهای دینی و فرهنگی و اجتماعی در شکلگیری و تعیین نحوه روابط فرد با خانوادهاش نقش داشتهاند. البته بعدها مکاتب جدید روانکاوی به این سوالات پاسخ دادند و از جمله آنها مکتب روانشناسی اجتماعی که سراسر به نفوذ و تاثیری که جامعه بر فرد و خانواده و مناسبات متقابل فرد و خانواده دارد میپردازد. روانکاوان و فیلسوفان همیشه به مفهوم مسئولیت و اینکه مسئولیت چیست پرداختهاند. چه چیزی باعث میشود که مردم بیمسئولیت یا مسئول، بیاعتنا یا ملتزم باشند؟ مسلما مردم همه جا از لحاظ ساختمان زیستی یکسانند و این جامعه و باورهای جمعی است که جهت گیری خاصی به زیست شناسی میدهد و همچنانکه اشاره کردیم روانکاوان اولویت را به نقش خانواده و مارکسیستها تقدم را به نقش نیروهای اقتصادی میدهند. روانکاوان از دو نوع تخیل سخن به میان میآورند: تخیل نرمال و تخیل بیمار. تخیل بیمار همان تخیل تکراری و وسواسی است که منجر به فرار از واقعیتها میشود. تخیل اسکیزوفرنیک مساوی است با فرار از واقعیت اما تخیل خلاق که بیشک با تخیل نرمال فرق دارد تخیلی است که راه را نشان میدهد و آفریننده است. روانکاوان قواعد و ضوابط گفتگوی درون آدمی را به چندین نوع به قاعده درآوردهاند. در مدل روانشناسی رفتاری از گفتگوی میان بالغ و والد و عاقل در درون فرد یاد میشود و در مدل فریدی از گفتگوی میان من و من برتر و غرایز و در مدل یونگی از گفتگوی میان خودآگاه و ناخودآگاه و صورتهای مثالی. در همه مدلهای فوق آفریدن و آفرینش متکی به تخیل هستند. مارکسیستها نیز عقیده دارند که آفریدن فردی آفریننده یکی از اهدافشان است. جامعهشناسان نیز امکان وجود چنین فردی را فقط در فرهنگی غنی و بارآور ممکن میبینند و بر لزوم تغییرات فرهنگی پای میفشارند. باید فرهنگی آفرید که الگوهایی مناسبتر و بهتر به آدمیان بدهد تا بتوانند از روی خلاقیت و تخیل خلاق دست به عمل بزنند و اعمالشان بر خلاف الگوهای سنتی، قراردادی و تکراری نباشد. کاستوریادیس عقیده دارد که در حال حاضر، ما در جوامع غربی با کمبود معانی و در جوامع شرقی با تکرار معانی روبرو هستیم. او میگوید در جوامع غربی معانی به همراه خدایان و روایتهای بزرگ مردهاند و در جوامع سنتی و غیر دمکراتیک نیز دیدی تنگ و تاریک و بیانعطاف نسبت به جهان و مسائل آن بر فضا حاکم است. اگر حق با کاستوریادیس باشد که من عقیده دارم چنین است اوضاع به هیچ وجه نوید بخش نیست. همچنانکه گفتیم مارکسیستها به اهمیت نقش جامعه در تعیین باورها و آگاهیها یا بیباوریها و ناآگاهیهای فرد کاملا واقفند. در فلسفه مارکسیستی ذهن آدمی انباشته از شرایط مادی محیط است و منافع یا پایگاه طبقاتی بر آن حکم میراند. یعنی آنچه که به ذهن جهتگیری میبخشد همان پایگاه طبقاتی است. از منظر مارکسیستی افراد الواح سفیدی نیستند بلکه آنچه که در ذهن دارند مربوط و وابسته به شرایط اجتماعی و تعلقات ایدئولوژیکی آنهاست. عدم انطباق میان ذهنیت با محیط مادی جدید را به وضوح میتوان در جامعه پناهندگان پیدا کرد. پناهندگان نمیتوانند هویت خود را در جامعه میزبان بازیابند و به همین دلیل به گذشته یا به ایدئولوژی پناه میبرند. بخصوص اینکه اغلب از جامعهایی سنتی که در آن ایمان قطعیتی است حاکم به جامعهایی پناه آوردهاند که در آن بیایمانی اصلی است چون و چرا ناپذیر و خدشه برندار. ایدئولوژی جواز تخلیه روانی را از طریق شعارها و مناسک و احساسات و تعصبات به دست پناهندگانی میدهد که میخواهند همچنان هویت گذشته خود را حفظ کنند، در جامعهایی که شرایط مادی آن به هیچ وجه با هویت گذشته آنان تطابق ندارد. رنه ژیرار فیلسوف فرانسوی در مصاحبهای با رامین جهانبگلو متفکر ایرانی میگوید: هر وقت دیدید که کسی به شدت به یک عقیده ایدئولوژیک چسبیده است احتمال بدهید که آن فرد با همسرش مشکلاتی دارد. ایدئولوژی در اینجا نقش جایگزین برای تخلیه روانی را دارد. حتی بسیار بیشتر از فلسفه مارکسیستی ادبیات میتواند و باید که به مبارزه با از خود بیگانگی بپردازد و به انسانها درون و هویت ببخشد. انسانها هنگامیکه از طریق ادبیات معرفی میشوند از بینام و نشانی و نمره و شماره بودن بیرون میآیند و ذهنیت و فردیت مییابند. ادبیات میتواند وجدان بشری را منعکس سازد و به همین دلیل میتواند بسان پادزهری قوی در برابر ایدئولوژیهای تقلیلگر عمل نماید. ما از طریق ادبیات و فلسفه میتوانیم به خودمان نگاه کنیم و درونمان را بکاویم و خود را و معنای زندگیمان را مورد سوال قرار دهیم. به قول میلان کوندرا روح نقد و به پرسش کشیدن همان و روح مدارا و نسبی گرایی همان: در چنین جهانی نمیتوان به سادگی حق را به کسی داد یا حق را از کسی گرفت و بشر مجبور خواهد گردید که در برخورد با مسائل ظرافت بیشتری به خرج دهد.همچنانکه گفتیم از نظر روانکاو خانواده مسئول است و از نظر مارکسیستها جامعه و البته بعد از ظهور این دو مکتب هیچ کدام نه خانواده و نه جامعه دیگر نمیتوانند تظاهر به بیگناهی نمایند. مارکسیستها همچنانکه پیشتر گفتیم دلیل وجود شر را به روابط ناعادلانه مالکیت نسبت میدهند و اهمیت و الویتی اساسی را به تغییر دادن این روابط ناعادلانه میبخشند. همین روابط ناعادلانه است که باعث بروز شر و پستی و طمع و سنگدلی همنوع در مقابل همنوع میگردد و آدمیان را از خود بیگانه میسازد. رقابت بر سر پول و مالکیت و فروش کار ارزان در ازای لقمهای نان مادر همه خبائث و شری است که باید برکنده شود. از نظر روانکاوی آنچه که باعث سنگدلی همنوع در مقابل همنوع میگردد همان رفتار ظالمانه و نادرست والدین در مقابل کودکان است که به نوبه خود موجب بروز گرایشات سادیستی و مازوخیستی و روان نژندانه و نابهنجار در افراد میگردد. روانکاو میخواهد قدرت را به فرد بازگرداند و او را صاحب اختیار سرنوشت خود سازد. یعنی او را از سلطه نفوذها و عوامل نابخردانه و همچنین تراوماها و عقدههای ناخودآگاه برهاند و بدین وسیله به او کمک نماید تا نیروهای خود را از درون شکوفا ساخته و در مسیر زندگی رفتاری سازنده در پیش گیرد. در حقیقت مارکس هم همین را میخواست. مهمترین هدفی که مارکس برای خود تعیین کرده بود رهانیدن انسانها از سیطره قدرت، دین و خدایان کاذب و جعلی بود. مارکس میگفت که انسان نباید وسیله باشد، او باید هدف باشد و کار او باید در خدمت بارور کردن و شکوفا ساختن نیروهای درون خود باشد. اگر از این منظر به مارکسیسم بنگریم هرگز نمیتوانیم آن را با توتالیتاریزم که فرد را به مثابه ابزاری بی اراده و زبون و مطیع در خدمت میگیرد یکی بدانیم. در حقیقت آنچه که به نام سوسیالیسم در کشورهای سوسیالیستی در قرن بیستم اتفاق افتاد چیزی نبود به غیر از بندگی و بردگی و سلطه قدرت دولت و حزب و دستگاه دولتی بر رفتار و گفتار و جان و مال آدمیان. در اتحاد جماهیر شوروی تنها کسانی از خطر مصون بودند که هنر تملق و چاپلوسی و خوشرقصی برای مقامات حزب کمونیست را به خوبی فرا گرفته بودند. اما آنهاییکه میخواستند مطابق وجدان شخصی و انتخاب شخصی دست به عمل زده یا سخن بگویند دچار اذیت و آزار و یا ناچار به سکوت میگردیدند. با این وصف مارکسیسم به عنوان فلسفه آزادی و رهایی انسان از قیدها و بندهای خودساخته با مارکسیسم به صورت نظامهای سیاسی که مدعی پیروی از آن مکتب بودند نمیتواند یکی باشد. مارکس شدیدا با سانسور مطبوعات مخالف بود و این همان چیزی بود که حکومتهای سوسیالیستی در قرن بیستم ارکان قدرت خود را بر اساس آن پایه گذاشته بودند.بزرگترین مسئله فلسفه سیاسی در قرن بیستم پاسخگویی به دو سوال بود. سوال اول این بود که چگونه میتوان آزادی انسانها را تامین کرد و جامعهای آفرید که در آن انسانها آزاد باشند؟ دومین سوال این بود که چگونه میتوان برابری و عدالت اقتصادی و اجتماعی را در جامعه متحقق ساخت. لیبرالها مدعی پاسخگویی به سوال اولند بدون اینکه برای سوال دوم پاسخی داشته باشند. به همین دلیل آنها همیشه جانب سرمایهداری و گسترش بازارهای آزاد را گرفتهاند چون این بازارها تضمین کننده رقابت آزاد در میان ایدهها و استعدادهایند. و این به نوبه خود باعث گردیده که اکثر لیبرالهای قرن بیستم نابرابری و تبعیض اقتصادی بین انسانها را قبول نموده و از تقبل ارائه راه حلی برای آن صرف نظر نمایند. در مقابل مارکسیستها کوشیدهاند که به سوال دوم جواب داده و با کم بها دادن به آزادی باعث شدهاند که در حقیقت برابری به شعاری پوچ و بی معنی تبدیل گردد. البته منظورم برابری به صورت تقسیم فقر و بندگی در میان مردم است به همانگونه که در کشورهای بلوک شرق شاهد آن بودیم. سوالی که در دهه اول قرن بیست و یک بیش از هر چیز فلسفه سیاسی را به خود مشغول کرده است آشتی دادن برابری و عدالت با آزادی و دمکراسی است. چگونه فلسفه سیاسی خواهد توانست به هر دو سوال همزمان پاسخ دهد؟ نئولیبرالها و طرفداران هایک و پوپر میکوشند به ما بقبولانند که فقط آزادی از اهمیت واقعی برخوردار است اما از نظر مارکس یک جامعه شایسته جامعهایست که امکانات و فرصتهایش را به طور مساوی در اختیار اعضایش قرار میدهد. اگر از این منظر بنگریم مهمترین وظیفه فلسفه سیاسی آشتی دادن ایدههای عدالت طلبانه مارکس با ایدههای آزادیخواهانه و دمکراتیک اوست. بایستی اضافه کرد که وظیفه نقد سیاسی نیز این است که از پایمال کردن حقوق انسانها پیشگیری نماید. چنین وظیفهای برآورده نخواهد شد مگر اینکه تفکر انتقادی در جامعه به نیرویی عمده تبدیل شده باشد. این یعنی که دخالت آگاهی و عقل بشری به حد مطلوبی رسیده باشد و قانون برساخته عقل سنجیده آدمی باشد و دولت موظف و مکلف به رعایت آن. قانون باید بر اساس اخلاق و انصافی شکل بگیرد که دکتر سروش فیلسوف ایرانی آن را اخلاق مبتنی بر عمل و نه مبتنی بر اندیشه نامیده است. در چنین جامعهای فقط اعمال اهمیت دارند و اندیشههای هیچ کس موجبی برای تعدی و دست درازی به او نیستند. جامعهای که در آن قانون حرف آخر را میزند و احکامش را بر اساس اعمال آدمیان و نه بر اساس اندیشههایشان بنیاد مینهد. ماحصل کلام اینکه چه در فلسفه و چه در روانکاوی جستجوی حقیقت متوقف نخواهد شد. هم علم و هم فلسفه به شیوهی خود به جستجوی حقیقت میپردازند و در برابر سوالهایی که مطرح میسازند پاسخهایی را عرضه میدارند. مثلا روانکاو از زندگی در واقعیتها و نه در توهمات و به اصطلاح از انطباق یافتن با واقعیتها سخن میگوید. یعنی افراد بر اساس امیال و اهداف و اعتقادات خود حق دارند تا زمانیکه حق دیگران را پایمال نکردهاند دست به عمل بزنند. شبهبردار نیست که پیشرفت هر جامعهای ناچار به پیشرفت علم و فلسفه میانجامد و سیاست نیز ناچار در معرض نقد قرار خواهد گرفت و این خود یکی از خصایص ساختمان مغزی انسان است که در مورد جهان پیرامون خود و واقعیتهای آن سوال طرح نموده و به نقد پاسخهای مقبول و رایج بپردازد. یکی از کارهای اساسی نقد طرح مسائل از زاویهای تازه است و این زاویه تازه دربرگیرنده هر نوع تحلیلی میتواند باشد. از نظر روانکاو نیز باید بگذاریم چیزها آنطور که هستند دیده شوند. همه میدانند که دلمشغولیها و گرفتاریهای افراد به نحوی در کار یا در رفتارشان ظاهر میشود و توجه واقعی و احساس مسئولییت نسبت به دیگران از لوازم اصلی سلامتی روانی است. چون در غیر این صورت دیگران برای ما نه هدف بلکه همیشه وسیلهاند. سوای این نوع منفعت جویی که دیگران را وسیله برآورده کردن خواستههای خود میداند نوعی دیگر از کژبینی یا کژفهمی نیز وجود دارد که در آن ما به دیگران از زاویه ترسها و تردیدهایمان مینگریم. هم روانکاوی و هم مارکسیسم اکنون به درختان تناوری در اندیشه بشری تبدیل شدهاند اما آنچه که بر راقم این سطور مسلم است این است که مکتب مارکسیسم در قرن ما بدون آشتی واقعی با دمکراسی نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر