۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

جهانی شدن (بخش سوم)

تاریخ بشرتاریخ منازعات است.منازعات دینی،نژادی،طبقاتی و...منازعه‌ بر سرقدرت،مرز،منابع،منافع،ثروت و...دراین میان اغلب حق با قوی بوده‌ است.تاریخ را پیروزمندان نوشته‌اند.درایام کهن تخاصمات دینی از اهمیتی بیشتر برخورداربودند و اکنون تضادهای فرهنگی در مقایسه‌ اهمیت بیشتری یافته‌اند.جنگ تمدنها معروفترین صورت بندی منازعات عصر ما را به‌ دست می دهد و البته‌ نه‌ بهترین یا اخلاقی ترین.دیدیم که‌ ایدئو‌لوژی کمونیسم جای خود را به‌ ناسیونالیسم داد.روسیه‌ کنونی یکی از ناسیونالیست ترین حکومتها ی جهان است.دیدیم که‌ بسیاری از چهره‌های چپ ایرانی به‌ ناسیونالیست های حق به‌ جانب تبدیل شدند و درسوگ تمدن بزرگ مویه‌ سر دادند وبه‌ جستجوی هویت گمشده‌ تاریخی موهوم ایرانی،ترکی،کردی بر آمدند.دیدیم که‌ چین کمونیست به‌ خشن ترین نمونه‌ سرمایه‌ داری معاصر مبدل شد و...قرار است از تا ریخ درس بگیریم.اگر قرار باشد که‌ حکومت های سیاسی نمایندگی علایق نژادی،جغرافیایی را به‌ عهده‌ بگیرند باید همچنان انتظار تشدید اختلافات را داشته‌ باشیم.در یک حالت آرمانی قدرت سیاسی باید نه‌ تابع منازعات فرهنگی،دینی،نژادی بلکه‌ فراتر از آنها باشد وبه‌ جا ی دامن زدن به‌ این منازعات در تعدیل آنها بکوشد.جامعه‌ چند فرهنگی بدون حاکمیت سیاستی پولورالیستی امکان پذیر نیست.جوامع بسته‌ پذیرای یک صدا هستند وبقیه‌ صداها را خفه‌ می کنند.گوش دادن به‌ صدای دیگری را برنمی تابند.در حریم اشان هیچ صدای معارضی نباید شنیده‌ شود.بقیه‌ به‌ حاشیه‌ رانده‌ می شوند واین به‌ وزن تعارضات نهفته‌ می افزاید،انچه‌ که‌ امروز سرکوب می شود فردا در قامتی غول آسا باز خواهد گشت.در جوامع کهن همبستگی آبشخورهای مطمئن خود را داشت،ما به‌ زبان خاصی سخن می گفتیم،عضو جامعه‌ خاصی بودیم که‌ اعضایش تعلقات مشترکی داشتند وخلاصه‌ کلام جهانمان مطلق بود،حقایق مان مطلق بود وباورهایمان بیانگر حقیقت بودند.اکنون می دانیم که‌ باورهایمان مشروط و منوط به‌ مجموعه‌ایی ازعوامل اجتماعی،اقتصادی،تاریخی اند ودیگر نمی توانیم به‌ جهان باورها ی مطلق بازگردیم.در گذ شته‌ مذهب می توانست عامل اتحاد مابین اقوام گوناگون باشد.جنگ های صلیبی،جنگ مجموعه‌ایی گوناگون از نژادهای مسیحی بر علیه‌ مجموعه‌ گوناگونی ازنژادهای مسلمان بود.ایتالوکالوینو کلام جالبی دارد در پایان مقاله‌اش در باره‌ رمان دکترژیواگو می گوید تاریخ هنوز به‌ اندازه‌ کافی تاریخ نیست.تاریخ هنوز برساخته‌ خرد وآگاهی انسان نیست.اگر منازعات نام برده‌ در این مقاله‌ تاریخ سازند،پس جای زیادی برای نقش خرد انسانی باقی نمی ماند.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

جهانی شدن (بخش دوم)

یکی ازاثرات جهانی شدن از لحاظ فرهنگی همان برخورد وتصادم میان فرهنگ هاست.فرهنگ هایی که‌ قبلا با هم دیگر برخوردی نداشتند،اکنون به‌ ارزیابی همدیگر می پردازند و هر گاه این ارزیابی آغشته‌ به‌ علایق نژادی،ناسیونالیستی یا عقاید دینی باشد می تواند به‌ تشدید خشونت درجهان خصومت زده‌ بینجامد.بسیاری از فیلمسازان یا نویسندگان معاصر روابط روزانه‌ میان آدمیان یا به‌ عبارتی دیگر زندگی روزمره‌ آدمی را بسان موضوعی غریب به‌ تصویرمی کشند ومنظورشان ازاین کار فقط مضاعف کردن جنبه‌ هنری اثر یا به‌ عبارتی دیگر آشنایی زدایی نیست.برای این هنرمندان پارانویا به‌ عنوان نقطه‌ حساس روابط ادمیان مطرح است.از خود بیگانگی خوراک روزانه‌ این هنرمندان است،موضوعی که‌ در کمال تعجب باعث لذت بردن خواننده‌ یا بیننده‌ می گردد،شاید بازشناساندن ترسها به‌ آدمی،در کسوتی بی خطر همیشه‌ لذت بخش بوده‌ است.آیا چهان خصومت امیز فیلمهای داوید لینش فقط یک ترفند هنری است؟یا خصومتی که‌ از جهان بیرون می آید این نوع ازهنر را می آفریند.جهان کافکا هنوز هم جایی در ان پس وپشت ها کمین کرده‌ و به‌ انتظا ر مجرمان نشسته‌ است،مجازات جویای جرم است.اگر در جوامع دمکراتیک واهمه‌ های اگزیستانسیالیستی دست بالا را داشته‌ باشند.در جوامع استبدادی هنوز هم دروغ حقیقت است.نه‌ اورول ونه‌ کافکا هیچکدام هنوز به‌ تاریخ ادبیات نپیوسته‌اند.رحمت ایزدی شامل همه‌ است اما برخی برابرترند.بلاخره‌ تعلقات قومی ونژادی نمی توانند تا مدتی نامحدود هم آفریننده‌ تضادها باشند وهم بسیج کننده‌ اتحادهای کاذب وخونین نژادی ومذهبی،همانگونه‌ که‌ در عراق شاهد آن بودیم.‌هنرمندان کاری می کنند که‌ جهان امن و اشنایی که‌ در آن زندگی می کنیم شگفت وعجیب جلوه‌ کند.اموری که‌ مسلم وطبیعی می پنداریم هیچ هم طبیعی نیستند.همه‌ چیز می توانست دگرگون باشد.پس به‌ دگرگون کردن جهانمان بکوشیم.آن را انسانی تر کنیم.همه‌ کشورها به‌ عدالت احتیاج دارند وعدالت فقط اقتصادی نیست،بلکه‌ حق نافرمان بودن را نیز شامل می شود.فرق دو نوع انسان برده‌ و آزاد در همین است،فقط انسانی که‌ آزاد است می تواند نافرمانی کند و برده‌ایی که‌ نافرمان باشد نه‌ برده‌ که‌ انسان آزاد است.جهان به‌ دموکراسی هم به‌ اندازه‌ نان شب احتیاج دارد.گرفتن حق آزادی بیان از مردم بزرگتر ین بی عدالتی است.جهانی شدن به‌ معنای شکستن دربها ی قفس است.دیر یا زود قوانینی جهانی و نه‌ منطقه‌ایی جهان را اداره‌ خواهند کرد،تا آن زمان شاهد برخوردها ومنازعات زیادی خواهیم بود.یکی از کشفیات فروید تبیین این نکته‌ بود که‌ هرآنچه‌ سرکوب ومخفی شود،در کسوتی مبدل باز خواهد گشت.بسیاری ازرویدادهای سیاسی معاصربازگشت دوباره‌ چیزی است که‌ قبلا سرکوب شده‌ بوده‌.فروپاشی شوروی،جنگ داخلی در یوگسلاوی سابق وغیره‌.نورمان میلر می گفت طبیعت آدمی بیشتر به‌ فاشیسم گرایش دارد چون آدمی طبیعتا تنگ نظر است وبه‌ همین دلیل باید قدر دموکراسی را بدانیم واز آن بسان چیزی کمیاب و گرانبها محافظت کنیم.دموکراسی کیمیا یا اکسیر نیست،ضرورت است،یک ضرورت جهانی است.یک ضرورت وجودی است.

جستجوی این وبلاگ