جهانی شدن واژهای است که در دو دهه اخیر بحثهای بسیاری برانگیخته و از منظرهای گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است. در حقیقت این واژه بی شباهت به فیل قصه مولوی نیست که هر بار یکی از عضوهایش را نمایان میسازد. من در این مقاله بیشتر مصادیق فرهنگی و سیاسی این واژه را مورد بررسی قرار خواهم داد. البته گوشه چشمی هم به جوانب اقتصادی و اجتماعی آن خواهم داشت. از نقطه نظر سیاسی روند جهانی شدن را مترادف با تضعیف حاکمیت دولت و رشد و گسترش سازمانها، شبکهها و نورمهای فرا ملی دانستهاند. دولتها دیگر مالکان بلامنازع شبکههای اطلاع رسانی و خبررسانی نیستند. اطلاع رسانی از قید حاکمیت دولتی خارج شده است. در همین لحظهای که من این سطور را مینویسم اخبار و اطلاعات، تحلیلها و تفاسیر از هر سوی جهان به سان سیلابی خروشان بیوقفه جاریاند و هیچ سدی را یارای جلوگیری از این موج متلاطم نیست. از این گونه است تلاشهای دولتها برای برقراری مجدد حاکمیت بر توزیع و تکثیر اخبار و اطلاعات. مذاکرات دولت چین با موسسه گوگل احتمالا برای چند صباحی و در شکلی موقت بتواند از حاکمیت چینی بر اخبار و اطلاعات و تفاسیر حراست نماید. بیشك چنین تلاشهایی در دراز مدت فرجامی نخواهند داشت و همه این گونه سدها فرو خواهند ریخت. حاکمیتهای ملی فقط از نقطه نظر انحصار و سلطهای که بر اطلاعات و تبلیغات داشتهاند تضعیف نمیشوند بلکه از لحاظ اقتصادی نیز جهانی شدن سرمایه، یعنی جهانی شدن تولید و توزیع ثروت، منابع و سرمایههای بزرگ اقتصادی را از چنگ دولتهای ملی خارج میسازد. البته کشورهایی که درآمدهای بزرگی مانند نفت و گاز و دیگر منابع طبیعی و خدادادی در اختیار دارند و آن منابع را پشتوانه قدرت نظامی و سیاسی خود قرار میدهند از این لحاظ کمتر صدمه خواهند دید. جهانی شدن بازارها و شرکتهای بزرگ سرمایه داری که خود نتیجه جهانی شدن تجارت و مالکیت است روابط و موازنات جدیدی بوجود آورده که در آن ثروت نه متعلق به حاکمیتها و دولتها است و نه تابع سیاستهای ملی و ناسیونالیستی.
اتحادیه اروپا خود یکی از مهمترین تبعات این تحولات جدید است. این اتحادیه نیز درست همانند واژه جهانی شدن ابعادی بسیار دارد، میتوان آن را نهادی فرهنگی یا اقتصادی یا سیاسی و یا نظامی به شمار آورد. ظهور اتحادیه اروپا یکی از مهمترین رویدادهای بعد از پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق است. از لحاظ ساختاری این اتحادیه به مراتب از سازمان ملل متحد پیشرفتهتر، دمکراتیکتر و منعطفتر است. این اتحادیه با کوشش در جهت آفریدن نورمهای مشترک و ارزشها و هنجارهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی مشترک میکوشد سیاست اروپای قارهای را بر اساس ارزشهای دمکراتیک از یک سو و منافع اقتصادی اعضا از سوی دیگر همسو و همساز گرداند.. البته هدایت کردن این ارکستر اروپایی به رهبری آلمان و فرانسه چندان هم همصدا و کوک نبوده و هرازگاهی صداهای ناموزون و ناکوک (که مخالفت فرانسویها و هلندیها با ورود ترکها به جمع دوستان و مشترکان یکی از مهمترین این اختلافات میباشد) و مخالفخوان صفوف متحدشان را متشتت و پیوستگیشان را گسسته گردانیده است. نکته جالب توجه در اینجاست که مخالفان ورود ترکیه به کلوب اروپایی که در اصل بر اختلافات فرهنگی و مذهبی پای میفشارند و نگران خلوص فرهنگی و مذهبی اروپای مسیحی هستند، در مقابل ورود اعضای فقیر و شرقی اروپا به اتحادیه از خود خویشتن داری بیشتری نشان دادهاند و کوشیدهاند تا حد مقدور از اعضای فقیر نیز به وجهی اروپایی پذیرایی به عمل آید. نکته از این هم جالبتر این است که مخالفان ورود ترکیه به اتحادیه در داخل ترکیه نیز درست به همان دلایل فرهنگی و ناسیونالیستی تشبث میجویند. آنها از ترس اینکه مبادا حاکمیت و قدرت ملی ترکها تضعیف شود و مسقط الراس قدرت جابجا گردد با ورود کشورشان به درون اتحادیه مخالفاند. مخالفتشان بیمورد نیست. اتحادیه میتواند آنها را ناچار به رفورمهای سیاسی و اجتماعی نماید و بخشی از قدرت سیاسیاشان را از چنگشان به در آورد و حتی در مواردی عدیده به جایشان تصمیم بگیرد. پس چنین ترسی کاملا بهجاست. در حقیقت مهمترین کارکرد اتحادیه اروپا همین است: انتقال قدرت و مراکز تصمیم گیری از پایتختهای اروپا به بروکسل.به همین دلیل مخالفان این اتحادیه از آن به عنوان غولی بوروکراتیک یاد میکنند، که تک تک کشورها را در سازمانی بزرگتر ادغام مینماید. در هر حال این اتحادیه توانسته است بنیادهای فکری و فرهنگی و سیاسی خود را استوار نماید و کوششهایش در راستای هماهنگ کردن تجارت و سیاست در اروپا تقریبا با موفقیت قرین بوده است. منظور این است که سیاستهای تجاری و کشاورزی و محیط زیستی اروپای قارهای در شکلی مشترک و یکپارچه مدون گردد. تعیین هنجارها و نورمها یا قوانینی که بازی سیاست و اقتصاد را در اروپای قارهایی وضع و تعیین کنند تا کنون مهمترین وظیفه و هدف این اتحادیه بوده است. در راستای رسیدن به همین یکپارچگی بود که چند سال پیش پول مشترک اروپا با عنوان اورو (euro) سکه زده شد و هر چند مقبولیت عآم نیافت و برخی کشورها بر اساس رای و تمایل شهروندانشان از قبول آن خودداری کردند اما در حال حاضر اورو بزرگترین واحد پولی اروپا به شمار میآید و در مقابل دلار وزنه مهمی است. شاید یکی از اهداف ناگفته و پوشیده اتحادیه اروپا تبدیل آن به قدرتی سیاسی و نظامی در مقابل آمریکا از یک طرف و روسیه از طرفی دیگر باشد. در مورد ناخشنودی روسیه از رشد و گسترش اتحادیه و توسعه آن تا مرزهای غربیش هیچ شکی نیست. اروپایی با سیاستی مشترک، به خصوص برخوردار از سیاست خارجی مشترک مطلوب نظام ولادیمیر پوتین نیست. چین و دیکتاتورهای آفریقایی هم به نوبهخود اتحادیه اروپا را خوش نمیدارند. اتحادیه اروپا در حال حاضر یگانه قدرتی است که در طول تاریخ معاصر موفق به ایجاد قدرتی فراملی گردیده است، قدرتی که مشروعیت خود را نه از نژاد و خاک و مرزهای سوقالجیشی و نه از ایدئولوژی و مذهب بلکه از ایدهها و هنجارهای حقوقی و نورمهای اخلاقی و سیاسی و اقتصادی میگیرد. البته این عقیده زیاد خوشبینانه به نظر میرسد و لی در واقع تقریبا چنین است، هرچند که عامل اقتصادی همچنان مهم است و نزاع بر سر سود و منفعت یکی از مهمترین و بنیادیترین تعیین کنندهها یا مولفهها در سیاست اقتصادیاعضای این اتحادیه است. در حقیقت امکان خاتمه بخشیدن به نزاع اقتصادی در چهارچوب سرمایهداری وجود ندارد. پس سرسپردن بیقید و شرط اتحادیه اروپا به ایدهآلها و آرمانهایی که به آنها پایبند است هرگز کاملا امکان پذیر نخواهد بود. باید این را هم در نظر گرفت که سرمایهداری باعث تعدد مراکز قدرت شده است. سرمایهداری بخشی از قدرت دولتها را از دستشان گرفته و تنها چیزی که اکنون کاملا تحت تسلط دولتهای دمکراتیک است در حقیقت وضع قوانین و نظارت بر قوانین است. اینکه در اثر جهانی شدن شرکتهای اقتصادی به مناطقی میکوچند که نیروی کار در آنجا ارزان است و اینکه دولتهای دمکراتیک مانعی بر سر راه صدور تولیدات و صنایعشان به جاهایی که نیروی کار در انجا ارزان است نمیگذارند به این معنا نیست که خود در کشور خویش به عنوان میزبان نیروهای کارگر جهان سوم را خوش آمد میگویند. اگر معادله به همین سادگی بود ما اکنون در جهان عادلانهتری زندگی میکردیم. شرکتها حق دارند که در کشورهایی مانند هندوستان با استفاده از نیروی کار ارزان کالاهایشان را تولید و سپس در بازارهای داخلی اروپا به قیمتهای گزاف بفروشند. اما در مقابل نیروهای کارگر از کشورهایی مانند هندوستان حق ندارند به کشورهای اروپایی بکوچند و مطابق با دستمزدها و استانداردهای اروپایی به کار بپردازند. پس با وضعیتی روبرو هستیم که در آن کوچیدن شرکتها و کارخانهها در جستجوی سود بیشتر و کلانتر بلامانع است اما کوچیدن کارگران نه. سود و سهام و شرکتها و کارخانهها جهانی شدهاند اما نیروی کار همچنان محلی باقی مانده است. جهان ثروتمند کم کم دارد به یک جهان واحد تبدیل میشود اما جهان سوم حق ورود به این کلوب را ندارد. همچنانکه گفتیم کارخانهداران حق دارند به دنبال نیروی کار ارزان به هرجای جهان که دوست دارند بروند اما کارگران حق ندارند به دنبال دست مزد بالاتر به کشورهای ثروتمند بکوچند. البته برای متخصصین یا تکنیسینها هر چه درجه تخصصشان بالاتر باشد اینگونه محدودیتها کمتر و کمتر میشود.
برخی از مفسران جهانی شدن را نتیجه پیروزی ایدئولوژی سودجویانه سرمایهداری میدانند و از این پیروزی به عنوان پایان تاریخ یاد میکنند. فوکویاما نیز بشر را به عنوان موجودی مصرفگرا میشناسد و میگوید بشر اگر رفاه و سرگرمی و مصرف کافی داشته باشد دیگر دنبال انقلاب و ایدئولوژی نمیرود. از نظر فوکویاما بشر همین که به دمکراسی عادت کرد دیگر به دنبال چیزهای دیگر نمیرود و تاریخ چیزی نیست جز فرایند گسترش نهادهای لیبرالی و دمکراتیک. هرجا که این نهادها پا بگیرند و تثبیت شوند، دیگر برای ابد تثبیت شدهاند. چون مردم همین که به زندگی در دمکراسی خو بگیرند دیگر طالب شکلهای دیگر زندگی نخواهند بود. از این منظر کشورهایی که دمکراسی و نهادهای لیبرالی در آنها استقرار یافته باشد دیگر محال است که به وضعیت پیش از دمکراسی بازگردند. بر این اساس فاشیسم به دمکراسی ختم میشود اما دمکراسی امکان ندارد به سوی فاشیسم بازگردد.
صحت و سقم این نظریات را به خوانندگان وامیگذارم. چیزکه که در اینجا نادیده گرفته شده است غلیانها و هیجانات بشر است. این هیجانات به سادگی تحت ضابطه درنمیآیند. از این هم که بگذریم تاریخ نه مقدر و محتوم بلکه پیشبینی ناپذیر است. فوکویاما چون خود از شاگردان دست راستی هگل است باید مانند شاگردان دست چپی هگل منزلها و مقاصد و غایات یا فرجام تاریخ را روشن سازد. او تاریخ را در یک صحنه کلی و ابدی هگلی در نظر میگیرد و رویدادها را در همان صحنه تدارک میبیند و کنار هم میچیند.
جهانی شدن فرایند تشدید وابستگی بخشهای جهان به همدیگر است. یکی از بزرگترین نگرانیهایی که این فرایند برانگیخته است این است که بالاخره به جهانی هم شکل و همگون میرسیم. جهانی که در آن همه به هم شبیهاند و به یک شیوه زندگی میکنند. اغلب منتقدان در این جهان نه تحقق 1984 اورول که تحقق دنیای دلپذیر جدید هاکسلی را مییابند و میگویند که آرمان شهر فوکویاما بالاخره به ناکجاآباد هاکسلی شباهت پیدا خواهد کرد. دیدیم که یکی از جنبههای جهانی شدن در حقیقت جهانی شدن نظام دمکراسی لیبرال است که مدافعانش هر سال پیروزیهایش را در گوشه کنار جهان جشن میگیرند. در اینکه جنین نظامی بر نظامهای فاشیستی مرجح است هیچ شکی نیست، اما اینکه آن را نوشدارویی معجزهگر بپنداریم چیزی دیگر است. برخی از روشنفکران خیرخواه آمریکایی از همین زاویه میکوشند سیاستهای کشورشان را توجیه کنند و آن را به عنوان گامی در جهت صدور دمکراسی به دیگر کشورها قلمداد نمایند. البته برقرار کردن دمکراسی در افغانستان یا عراق فقط میتواند یک شوخی و یا در بهترین حالت یک سوء تفاهم باشد. در اینجا نمیخواهم وارد این بحث شوم که سیاستهای آمریکا در این کشورها چرا با شکست مواجه شده است؟ در حقیقت خود 11 سپتامبر یکی از اولین نشانههای جهانیشدن تروریسم بود. در عصری که ایدئولوژیها جهانی شدهاند و ابزارهای ارتباطی و تبلیغاتی جهانی شدهاند و مکان و مسافت جغرافیایی اهمیت سابق خود را از دست داده است، میتوان انتظار داشت که تروریسم و مافیا و مواد مخدر و پورنوگرافی و قاچاق اسلحه و غیره نیز جهانی شده باشند. بخصوص که دسترسی سریع به سودهای کلان را قابل حصول میگردانند. شرکتها و باندهای منحرف و زیرزمینی که قبلا در محدوده حداکثر چند کشور و در یک قلمرو مشخص فعالیت میکردند اکنون قلمرو فعالیتشان را به کل کره زمین گسترش دادهاند. همزمان با اینگونه معضلات است که اخباری در رابطه با لایه اوزون و دیگر فجایع محیط زیستی و از بین رفتن گونههای ماهیان دریاها و اقیانوسها و جانوران و حیوانات وحشی و جنگلها و آلوده شدن آبها و غیره که همگی مشکلاتی جهانی هستند و راهحلهایی جهانی میطلبند، به گوش میرسد. کره زمین به عنوان محل سکونت انسانها با مشکلاتی جدی روبرو است و مشکلی از این جهانیتر وجود ندارد. در عین حال از بین رفتن فرهنگها و زبانها و آداب و رسوم محلی بسیاری از سنتهای ظریف و پیچیده را از صحنه خارج میکند. واقعیت این است که ما در جهانی زندگی میکنیم که در دراز مدت هیچ فرهنگی در آن نمیتواند اصالت خود را حفظ کند. فرقی که وجود دارد این است که تغییراتی که در گذشته قرنها وقت میگرفت اکنون با سرعت و شتاب به وقوع میپیوندند و میبینیم که در طی فقط نیم سده از جنگ جهانی دوم به بعد چطور چهره زمین از نظر اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و محیط زیستی تغییر پذیرفته است، در جهانی که هم اکنون بیش از یک میلیارد انسان از دسترسی به آب آشامیدنی تصفیهشده و پاکیزه بی بهرهاند و تخریب محیط زیست ابعادی غولآسا به خود گرفته است. در جهانی که آب اهمیتی حتی بیشتر از گاز و نفت ودیگر منابع و ذخایر طبیعی خواهد داشت، چنانچه کارشناسان معتقدند جنگهای آینده نه بر سر نفت و گاز بلکه بر سر آب خواهند بود. در جهانی که حضور آمریکا در خاورمیانه را در راستای سلطه بر بزرگترین ذخایر انرژی جهان ارزیابی میکنند، سوال این است که چگونه میتوان بر چنین معضلاتی چیره گردید؟ آیا بعد از سقوط ایدئولوژیهای جهانگیری مانند توتالیتاریسم فاشیستی و کومونیستی به نقطهایی رسیدهایم که در آن دیگر نه ایدئولوژیها بلکه ذخایر طبیعی عامل تعیینکننده در سیاست جهانیاند؟ سران دولت آمریکا میگویند حضور بر و بچههایمان در عراق و افغانستان برای ایجاد و تثبیت دمکراسی در آن کشورها است و ربطی به امپریالیسم یا امپراتوری ندارد. اکنون به مرحلهایی رسیدهایم که دشوار میتوان از یک عامل یا چند عامل اساسی در تعیین سیاستهای جهانی نام برد، دیگر تقسیمبندی کلاسیک میان راستها و چپها نیز کارایی خود را از دست داده است. هم حکومتهای دست راستی و هم حکومتهای دست چپی میتوانند دیکتاتور یا دمکرات باشند و در حال حاضر هم ژنرالهای دست راستی و هم کمیسرهای دست چپی با مشکل مشروعیت روبرو هستند. مشکلی که بیست سال پیش فقط از سوی روشنفکران مورد توجه قرار میگرفت اکنون در سطح بینالملی و در روابط بین دولتی مورد توجه قرار دارد. هیچ عصری ابدی نیست و هر تاریخی بالاخره تاریخاش به سر میرسد. جنبشهای فکری و سیاسی تنها به شرطی حیات و پویایی خواهند داشت که پذیرای تغییرات باشند. البته برخی چیزها برای همیشه صحنه را خالی کردهاند. تحولات هر جامعهایی از درون خود آن جامعه سرچشمه میگیرد. عوامل بیرونی یا جهانی فقط میتوانند این تحولات را تضعیف یا تقویت کنند. موانعی که راه را بر دمکراسی مثلا در کشورهای عربی سد کردهاند کداماند؟ منتقدان از عدم توسعه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نام میبرند، یا از معضل گذر از سنت به مدرنیته. در هر حال مدرنیزاسیون قوانین و نهادهای خود و سیستمهای حقوقی و قضایی خود را دارد. مدرنیزاسیون را تنها نمیتوان به پیشرفت تکنولوژیکی فروکاست. اگر مدرن شدن اقتصادی جامعه به مدرن شدن سیستمهای قانونگذاری و حقوق اجتماعی نینجامد، در حقیقت از آن نمیتوان به عنوان یک مدرنیزاسیون واقعی نام برد. وجه معرفتی مدرنیته تنها در رابطه با حقوق سیاسی و اجتماعی انسان قابل شناسایی است. مدرنیته همان حاکمیت عقل و آزادی است یا تعامل میان این دو: مدرنیته عقلی است که در راستای آزادی گام برمیدارد یا آزادی تأملاندیش و عقلانی است. منظور من این است که ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن اقتصاد و اطلاعات جهانی شدهاند اما سیاست هنوز جهانی نشده است و بر مبنای منافع ژئوپولیتیک، ایدئولوژیک یا ناسیونالیستی اداره میشود. قبلا گفتیم که فلسفه وجودی اتحادیه اروپا تدوین سیاستی فراملی است و این خود میتواند همانطور که واسلاو هاول میگوید در دراز مدت به پایان عصر دولتهای ملی بینجامد. هاول از همین حالا پیشنهاد میکند که جهان آینده به چند اتحادیه بزرگ از نوع اتحادیه اروپا مبدل گردد. آفریدن هویتهای بزرگتر جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی یکی از مؤثرترین راهها برای پیشگیری از تبعیضات و تخاصمات سیاسی و فرهنگی و قومی میباشد. بخشهای گوناگون جهان در یک سطح قرار ندارند و به یک شیوه پیش نمیروند. این از اثرات جهانی شدن است که آنچه که در یک گوشه جهان تولید میشود، در گوشه دیگر به فروش میرسد یا بازار دارد. همچنانکه گفتیم کشورهای ثروتمند میخواهند مهاجرت را کنترل کنند. قریب به اتفاق منتقدان نظامهای دمکراتیک را بر نظامهای استبدادی یا نیمه استبدادی ترجیح میدهند چون نظامهای دمکراتیک قابل پیشبینی و در معرض بحث و برخورد و انتقاد و قابل اصلاح و دستکاری هستند، و از طریق ساز و کارهای دمکراتیکی که در ذاتشان وجود دارد خود را مورد بررسی و نقد قرار میدهند و عملکرد خود را توضیح میدهند و در خاتمه برای تأئید مشروعیت خویش به رأی عامه یا قاطبه مردم رجوع مینمایند. مردم میتوانند آنها را مجددا تائید و انتخاب یا با عدم تائید و انتخاب از انها سلب اعتبار نمایند. در کشورهای دمکراتیک تنها محدودیتی که وجود دارد شرکت احزاب نژاد پرست و بیگانهستیز در انتخابات است که معمولا باعث آشفتگی و نگرانی بقیه احزاب میشود. نمیخواهم تصویری آرمانی از دمکراسی ارئه دهم چون دمکراسی در حقیقت همانگونه که چرچیل زمانی گفت شیوه حکومتی بسیار بدی است که دیگر اشکال حکومتی حتی از آن هم بدترند. دمکراسی حکومت کمترین شر ممکن است. شری است حداقل و قابل کنترل و قابل نظارت و پذیرای اصلاح. وجه ممیزه حکومتهای استبدادی از دمکراتیک در این است که حکومتهای استبدادی نمیخواهند مورد نقد و بررسی یا مشاهده و دستکاری قرار گیرند. کسی حق ندارد از آنها بازخواست بخواهد یا آنهارا به خاطر کاری که کردهاند مورد مؤاخذه قرار دهد. این امر نه فقط در مورد حکومتها بلکه در مورد اپوزیسون مخالفشان نیز صدق میکند، اپوزیسیونی که ظاهرا با استبداد و دیکتاتوری مخالف است اما در حقیقت در پی ایجاد همان سیستم سلسلهمراتبی و تک صدایی و غیر پلورالیستی است و به مخالفان درون حزبی یا برون حزبیشان به هیچ وجه اجازه ابراز وجود نمیدهند. حکومت ایدهها بر جهان حتی از حکومت فیلسوفان افلاطون هم بهتر است چون حاکمان حتی اگر فیلسوف هم باشند ممکن است برخلاف ایدههایشان عمل نمایند. البته اتحادیه اروپا همچنانکه گفتیم ملغملهای از منافع اقتصادی و سیاستهای ملی دولتها به علاوه ایدهها است. این اتحادیه میراث خوار روشنگری، استعمار، دو جنگ جهانی (که مرکزشان اروپا بود) و سقوط بلوک شرق است و میتواند به عنوان الگویی دمکراتیک اثرات مثبتی در رابطه با بقیه بخشهای جهان داشته باشد. از این هم گذشته میتواند اثری تعدیلکننده بر قدرت یکه ابرقدرت نظامی و اقتصادی جهان امروز آمریکا نیز بگذارد.
....ادامه دارد