۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

جهانی شدن (بخش اول)


جهانی شدن واژه‌ای است که‌ در دو دهه‌ اخیر بحث‏های بسیاری برانگیخته‌ و از منظرهای گوناگون مورد بررسی قرار گرفته‌ است. در حقیقت این واژه‌ بی شباهت به‌ فیل قصه‌ مولوی نیست که‌ هر بار یکی از عضوهایش را نمایان می‏سازد. من در این مقاله‌ بیش‏تر مصادیق فرهنگی و سیاسی این واژه‌ را مورد بررسی قرار خواهم داد. البته‌ گوشه‌ چشمی هم به‌ جوانب اقتصادی و اجتماعی آن خواهم داشت. از نقطه‌ نظر سیاسی روند جهانی شدن را مترادف با تضعیف حاکمیت دولت و رشد و گسترش سازمان‏ها، شبکه‌ها و نورم‏های فرا ملی دانسته‌اند. دولت‏ها دیگر مالکان بلامنازع شبکه‌های اطلاع رسانی و خبررسانی نیستند. اطلاع رسانی از قید حاکمیت دولتی خارج شده‌ است. در همین لحظه‌ای که‌ من این سطور را می‏نویسم اخبار و اطلاعات، تحلیل‏ها و تفاسیر از هر سوی جهان به‌ سان سیلابی خروشان بی‏وقفه‌ جاری‏اند و هیچ سدی را یارای جلوگیری از این موج متلاطم نیست. از این گونه‌ است تلاش‏های دولت‏ها برای برقراری مجدد حاکمیت بر توزیع و تکثیر اخبار و اطلاعات. مذاکرات دولت چین با موسسه‌ گوگل احتمالا برای چند صباحی و در شکلی موقت بتواند از حاکمیت چینی بر اخبار و اطلاعات و تفاسیر حراست نماید. بی‏شك چنین تلاش‏هایی در دراز مدت فرجامی نخواهند داشت و همه‌ این گونه‌ سد‏ها فرو خواهند ریخت. حاکمیت‏های ملی فقط از نقطه‌ نظر انحصار و سلطه‌ای که‌ بر اطلاعات و تبلیغات داشته‌اند تضعیف نمی‏شوند بلکه‌ از لحاظ اقتصادی نیز جهانی شدن سرمایه‌، یعنی جهانی شدن تولید و توزیع ثروت، منابع و سرمایه‌های بزرگ اقتصادی را از چنگ دولت‏های ملی خارج می‏سازد. البته‌ کشورهایی که‌ درآمدهای بزرگی مانند نفت و گاز و دیگر منابع طبیعی و خدادادی در اختیار دارند و آن منابع را پشتوانه‌ قدرت نظامی و سیاسی خود قرار می‏دهند از این لحاظ کم‏تر صدمه‌ خواهند دید. جهانی شدن بازارها و شرکت‏های بزرگ سرمایه‌ داری که‌ خود نتیجه‌ جهانی شدن تجارت و مالکیت است روابط و موازنات جدیدی بوجود آورده‌ که‌ در آن ثروت نه‌ متعلق به‌ حاکمیت‏ها و دولت‏ها است و نه‌ تابع سیاست‏های ملی و ناسیونالیستی.
اتحادیه‌ اروپا خود یکی از مهم‏ترین تبعات این تحولات جدید است. این اتحادیه‌ نیز درست همانند واژه‌ جهانی شدن ابعادی بسیار دارد، می‏توان آن را نهادی فرهنگی یا اقتصادی یا سیاسی و یا نظامی به‌ شمار آورد. ظهور اتحادیه‌ اروپا یکی از مهم‏ترین رویدادهای بعد از پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق است. از لحاظ ساختاری این اتحادیه‌ به‌ مراتب از سازمان ملل متحد پیشرفته‌تر، دمکراتیک‏تر و منعطف‏تر است. این اتحادیه‌ با کوشش در جهت آفریدن نورم‏های مشترک و ارزش‏ها و هنجار‏های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی مشترک می‏کوشد سیاست اروپای قاره‌ای را بر اساس ارزش‏های دمکراتیک از یک سو و منافع اقتصادی اعضا از سوی دیگر همسو و همساز گرداند.. البته‌ هدایت کردن این ارکستر اروپایی به‌ رهبری آلمان و فرانسه‌ چندان هم همصدا و کوک نبوده‌ و هرازگاهی صدا‏های ناموزون و ناکوک (که‌ مخالفت فرانسوی‏ها و هلندی‏ها با ورود ترک‏ها به‌ جمع دوستان و مشترکان یکی از مهم‏ترین این اختلافات می‏باشد) و مخالف‏خوان صفوف متحدشان را متشتت و پیوستگی‏شان را گسسته‌ گردانیده‌ است. نکته‌ جالب توجه‌ در اینجاست که‌ مخالفان ورود ترکیه‌ به‌ کلوب اروپایی که‌ در اصل بر اختلافات فرهنگی و مذهبی پای می‏فشارند و نگران خلوص فرهنگی و مذهبی اروپای مسیحی هستند، در مقابل ورود اعضای فقیر و شرقی اروپا به‌ اتحادیه‌ از خود خویشتن داری بیشتری نشان داده‌اند و کوشیده‌اند تا حد مقدور از اعضای فقیر نیز به‌ وجهی اروپایی پذیرایی به‌ عمل آید. نکته‌ از این هم جالب‏تر این است که‌ مخالفان ورود ترکیه‌ به‌ اتحادیه‌ در داخل ترکیه‌ نیز درست به‌ همان دلایل فرهنگی و ناسیونالیستی تشبث می‏جویند. آنها از ترس اینکه‌ مبادا حاکمیت و قدرت ملی ترک‏ها تضعیف شود و مسقط الراس قدرت جابجا گردد با ورود کشورشان به‌ درون اتحادیه‌ مخالف‏اند. مخالفت‏شان بی‏مورد نیست. اتحادیه‌ می‏تواند آنها را ناچار به‌ رفورم‏های سیاسی و اجتماعی نماید و بخشی از قدرت سیاسی‏اشان را از چنگ‏شان به‌ در آورد و حتی در مواردی عدیده‌ به‌ جای‏شان تصمیم بگیرد. پس چنین ترسی کاملا به‌جاست. در حقیقت مهم‏ترین کارکرد اتحادیه‌ اروپا همین است: انتقال قدرت و مراکز تصمیم گیری از پایتخت‏های اروپا به‌ بروکسل.به‌ همین دلیل مخالفان این اتحادیه‌ از آن به‌ عنوان غولی بوروکراتیک یاد می‏کنند، که‌ تک تک کشورها را در سازمانی بزرگ‏تر ادغام می‏نماید. در هر حال این اتحادیه‌ توانسته‌ است بنیادهای فکری و فرهنگی و سیاسی خود را استوار نماید و کوشش‏هایش در راستای هماهنگ کردن تجارت و سیاست در اروپا تقریبا با موفقیت قرین بوده‌ است. منظور این است که‌ سیاست‏های تجاری و کشاورزی و محیط زیستی اروپای قاره‌ای در شکلی مشترک و یکپارچه‌ مدون گردد. تعیین هنجارها و نورمها یا قوانینی که‌ بازی سیاست و اقتصاد را در اروپای قاره‌ایی وضع و تعیین کنند تا کنون مهم‏ترین وظیفه‌ و هدف این اتحادیه‌ بوده‌ است. در راستای رسیدن به‌ همین یکپارچگی بود که‌ چند سال پیش پول مشترک اروپا با عنوان اورو (euro) سکه‌ زده‌ شد و هر چند مقبولیت عآم نیافت و برخی کشورها بر اساس رای و تمایل شهروندانشان از قبول آن خودداری کردند اما در حال حاضر اورو بزرگ‏ترین واحد پولی اروپا به‌ شمار می‏آید و در مقابل دلار وزنه‌ مهمی است. شاید یکی از اهداف ناگفته‌ و پوشیده‌ اتحادیه‌ اروپا تبدیل آن به‌ قدرتی سیاسی و نظامی در مقابل آمریکا از یک طرف و روسیه‌ از طرفی دیگر باشد. در مورد ناخشنودی روسیه‌ از رشد و گسترش اتحادیه‌ و توسعه‌ آن تا مرزهای غربیش هیچ شکی نیست. اروپایی با سیاستی مشترک، به‌ خصوص برخوردار از سیاست خارجی مشترک مطلوب نظام ولادیمیر پوتین نیست. چین و دیکتاتورهای آفریقایی هم به‌ نوبه‌خود اتحادیه‌ اروپا را خوش نمی‏دارند. اتحادیه‌ اروپا در حال حاضر یگانه‌ قدرتی است که‌ در طول تاریخ معاصر موفق به‌ ایجاد قدرتی فراملی گردیده‌ است، قدرتی که‌ مشروعیت خود را نه‌ از نژاد و خاک و مرزهای سوق‏الجیشی و نه‌ از ایدئولوژی و مذهب بلکه‌ از ایده‌ها و هنجارهای حقوقی و نورمهای اخلاقی و سیاسی و اقتصادی می‏گیرد. البته‌ این عقیده‌ زیاد خوشبینانه‌ به‌ نظر می‏رسد و لی در واقع تقریبا چنین است، هرچند که‌ عامل اقتصادی همچنان مهم است و نزاع بر سر سود و منفعت یکی از مهم‏ترین و بنیادی‏ترین تعیین کننده‌ها یا مولفه‌ها در سیاست اقتصادیاعضای این اتحادیه‌ است. در حقیقت امکان خاتمه‌ بخشیدن به‌ نزاع اقتصادی در چهارچوب سرمایه‌داری وجود ندارد. پس سرسپردن بی‏قید و شرط اتحادیه‌ اروپا به‌ ایده‌آلها و آرمانهایی که‌ به‌ آنها پایبند است هرگز کاملا امکان پذیر نخواهد بود. باید این را هم در نظر گرفت که‌ سرمایه‌داری باعث تعدد مراکز قدرت شده‌ است. سرمایه‌داری بخشی از قدرت دولتها را از دستشان گرفته‌ و تنها چیزی که‌ اکنون کاملا تحت تسلط دولتهای دمکراتیک است در حقیقت وضع قوانین و نظارت بر قوانین است. اینکه‌ در اثر جهانی شدن شرکتهای اقتصادی به‌ مناطقی می‏کوچند که‌ نیروی کار در آنجا ارزان است و اینکه‌ دولتهای دمکراتیک مانعی بر سر راه‌ صدور تولیدات و صنایعشان به‌ جاهایی که‌ نیروی کار در انجا ارزان است نمی‏گذارند به‌ این معنا نیست که‌ خود در کشور خویش به‌ عنوان میزبان نیروهای کارگر جهان سوم را خوش آمد می‏گویند. اگر معادله‌ به‌ همین سادگی بود ما اکنون در جهان عادلانه‌تری زندگی می‏کردیم. شرکت‏ها حق دارند که‌ در کشورهایی مانند هندوستان با استفاده‌ از نیروی کار ارزان کالاهایشان را تولید و سپس در بازارهای داخلی اروپا به‌ قیمتهای گزاف بفروشند. اما در مقابل نیروهای کارگر از کشورهایی مانند هندوستان حق ندارند به‌ کشورهای اروپایی بکوچند و مطابق با دستمزدها و استانداردهای اروپایی به‌ کار بپردازند. پس با وضعیتی روبرو هستیم که‌ در آن کوچیدن شرکت‏ها و کارخانه‌ها در جستجوی سود بیشتر و کلان‏تر بلامانع است اما کوچیدن کارگران نه‌. سود و سهام و شرکت‏ها و کارخانه‌ها جهانی شده‌اند اما نیروی کار همچنان محلی باقی مانده‌ است. جهان ثروتمند کم کم دارد به‌ یک جهان واحد تبدیل می‏شود اما جهان سوم حق ورود به‌ این کلوب را ندارد. همچنانکه‌ گفتیم کارخانه‌داران حق دارند به‌ دنبال نیروی کار ارزان به‌ هرجای جهان که‌ دوست دارند بروند اما کارگران حق ندارند به‌ دنبال دست مزد بالاتر به‌ کشورهای ثروتمند بکوچند. البته‌ برای متخصصین یا تکنیسین‏ها هر چه‌ درجه‌ تخصص‏شان بالاتر باشد اینگونه‌ محدودیتها کم‏تر و کم‏تر می‏شود.
برخی از مفسران جهانی شدن را نتیجه‌ پیروزی ایدئولوژی سودجویانه‌ سرمایه‌داری می‏دانند و از این پیروزی به‌ عنوان پایان تاریخ یاد می‏کنند. فوکویاما نیز بشر را به‌ عنوان موجودی مصرف‏گرا می‏شناسد و می‏گوید بشر اگر رفاه‌ و سرگرمی و مصرف کافی داشته‌ باشد دیگر دنبال انقلاب و ایدئولوژی نمی‏رود. از نظر فوکویاما بشر همین که‌ به‌ دمکراسی عادت کرد دیگر به‌ دنبال چیزهای دیگر نمی‏رود و تاریخ چیزی نیست جز فرایند گسترش نهادهای لیبرالی و دمکراتیک. هرجا که‌ این نهادها پا بگیرند و تثبیت شوند، دیگر برای ابد تثبیت شده‌اند. چون مردم همین که‌ به‌ زندگی در دمکراسی خو بگیرند دیگر طالب شکل‏های دیگر زندگی نخواهند بود. از این منظر کشورهایی که‌ دمکراسی و نهادهای لیبرالی در آنها استقرار یافته‌ باشد دیگر محال است که‌ به‌ وضعیت پیش از دمکراسی بازگردند. بر این اساس فاشیسم به‌ دمکراسی ختم می‏شود اما دمکراسی امکان ندارد به‌ سوی فاشیسم بازگردد.
صحت و سقم این نظریات را به‌ خوانندگان وامی‏گذارم. چیزکه‌ که‌ در اینجا نادیده‌ گرفته‌ شده‌ است غلیان‏ها و هیجانات بشر است. این هیجانات به‌ سادگی تحت ضابطه‌ درنمی‏آیند. از این هم که‌ بگذریم تاریخ نه‌ مقدر و محتوم بلکه‌ پیش‏بینی ناپذیر است. فوکویاما چون خود از شاگردان دست راستی هگل است باید مانند شاگردان دست چپی هگل منزلها و مقاصد و غایات یا فرجام تاریخ را روشن سازد. او تاریخ را در یک صحنه‌ کلی و ابدی هگلی در نظر می‏گیرد و رویدادها را در همان صحنه‌ تدارک می‏بیند و کنار هم می‏چیند.
جهانی شدن فرایند تشدید وابستگی بخش‏های جهان به‌ همدیگر است. یکی از بزرگ‏ترین نگرانی‏هایی که‌ این فرایند برانگیخته‌ است این است که‌ بالاخره‌ به‌ جهانی هم شکل و همگون می‏رسیم. جهانی که‌ در آن همه‌ به‌ هم شبیه‏اند و به‌ یک شیوه‌ زندگی می‏کنند. اغلب منتقدان در این جهان نه‌ تحقق 1984 اورول که‌ تحقق دنیای دلپذیر جدید هاکسلی را می‏یابند و می‏گویند که‌ آرمان شهر فوکویاما بالاخره‌ به‌ ناکجاآباد هاکسلی شباهت پیدا خواهد کرد. دیدیم که‌ یکی از جنبه‌های جهانی شدن در حقیقت جهانی شدن نظام دمکراسی لیبرال است که‌ مدافعانش هر سال پیروزیهایش را در گوشه‌ کنار جهان جشن می‏گیرند. در اینکه‌ جنین نظامی بر نظامهای فاشیستی مرجح است هیچ شکی نیست، اما اینکه‌ آن را نوشدارویی معجزه‌گر بپنداریم چیزی دیگر است. برخی از روشنفکران خیرخواه‌ آمریکایی از همین زاویه‌ می‏کوشند سیاستهای کشورشان را توجیه‌ کنند و آن را به‌ عنوان گامی در جهت صدور دمکراسی به‌ دیگر کشورها قلمداد نمایند. البته‌ برقرار کردن دمکراسی در افغانستان یا عراق فقط می‏تواند یک شوخی و یا در بهترین حالت یک سوء تفاهم باشد. در اینجا نمی‏خواهم وارد این بحث شوم که‌ سیاست‏های آمریکا در این کشورها چرا با‌ شکست مواجه‌ شده‌ است؟ در حقیقت خود 11 سپتامبر یکی از اولین نشانه‌های جهانی‏شدن تروریسم بود. در عصری که‌ ایدئولوژی‏ها جهانی شده‌اند و ابزارهای ارتباطی و تبلیغاتی جهانی شده‌اند و مکان و مسافت جغرافیایی اهمیت سابق خود را از دست داده‌ است، می‏توان انتظار داشت که‌ تروریسم و مافیا و مواد مخدر و پورنوگرافی و قاچاق اسلحه‌ و غیره‌ نیز جهانی شده‌ باشند. بخصوص که‌ دسترسی سریع به‌ سودهای کلان را قابل حصول می‏گردانند. شرکت‏ها و باندهای منحرف و زیرزمینی که‌ قبلا در محدوده‌ حداکثر چند کشور و در یک قلمرو مشخص فعالیت می‏کردند اکنون قلمرو فعالیت‏شان را به‌ کل کره‌ زمین گسترش داده‌اند. همزمان با اینگونه‌ معضلات است که‌ اخباری در رابطه‌ با لایه‌ اوزون و دیگر فجایع محیط زیستی و از بین رفتن گونه‌های ماهیان دریاها و اقیانوس‏ها و جانوران و حیوانات وحشی و جنگل‏ها و آلوده‌ شدن آب‏ها و غیره‌ که‌ همگی مشکلاتی جهانی ‌هستند و راه‌‏حل‏هایی جهانی می‏طلبند، به‌ گوش می‏رسد. کره‌ زمین به‌ عنوان محل سکونت انسان‏ها با مشکلاتی جدی روبرو است و مشکلی از این جهانی‏تر وجود ندارد. در عین حال از بین رفتن فرهنگ‏ها و زبان‏ها و آداب و رسوم محلی بسیاری از سنت‏های ظریف و پیچیده‌ را از صحنه‌ خارج می‏کند. واقعیت این است که‌ ما در جهانی زندگی می‏کنیم که‌ در دراز مدت هیچ فرهنگی در آن نمی‏تواند اصالت خود را حفظ کند. فرقی که‌ وجود دارد این است که‌ تغییراتی که‌ در گذشته‌ قرن‏ها وقت می‏گرفت اکنون با سرعت و شتاب به‌ وقوع می‏پیوندند و می‏بینیم که‌ در طی فقط نیم سده‌ از جنگ جهانی دوم به‌ بعد چطور چهره‌ زمین از نظر اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و محیط زیستی تغییر پذیرفته‌ است، در جهانی که‌ هم اکنون بیش از یک میلیارد انسان از دسترسی به‌ آب آشامیدنی تصفیه‏شده‌ و پاکیزه‌ بی بهره‌اند و تخریب محیط زیست ابعادی غول‏آسا به‌ خود گرفته‌ است. در جهانی که‌ آب اهمیتی حتی بیشتر از گاز و نفت ودیگر منابع و ذخایر طبیعی خواهد داشت، چنانچه‌ کارشناسان معتقدند جنگ‏های آینده‌ نه‌ بر سر نفت و گاز بلکه‌ بر سر آب خواهند بود. در جهانی که‌ حضور آمریکا در خاورمیانه‌ را در راستای سلطه‌ بر بزرگ‏ترین ذخایر انرژی جهان ارزیابی می‏کنند، سوال این است که‌ چگونه‌ می‏توان بر چنین معضلاتی چیره‌ گردید؟ آیا بعد از سقوط ایدئولوژی‏های جهانگیری مانند توتالیتاریسم فاشیستی و کومونیستی به‌ نقطه‌ایی رسیده‌ایم که‌ در آن دیگر نه‌ ایدئولوژی‏ها بلکه‌ ذخایر طبیعی عامل تعیین‏کننده‌ در سیاست جهانی‏اند؟ سران دولت آمریکا می‏گویند حضور بر و بچه‌هایمان در عراق و افغانستان برای ایجاد و تثبیت دمکراسی در آن کشورها است و ربطی به‌ امپریالیسم یا امپراتوری ندارد. اکنون به‌ مرحله‌ایی رسیده‌ایم که‌ دشوار می‏توان از یک عامل یا چند عامل اساسی در تعیین سیاست‏های جهانی نام برد، دیگر تقسیم‏بندی کلاسیک میان راست‏ها و چپ‏ها نیز کارایی خود را از دست داده‌ است. هم حکومت‏های دست راستی و هم حکومت‏های دست چپی می‏توانند دیکتاتور یا دمکرات باشند و در حال حاضر هم ژنرال‏های دست راستی و هم کمیسرهای دست چپی با مشکل مشروعیت روبرو هستند. مشکلی که‌ بیست سال پیش فقط از سوی روشنفکران مورد توجه‌ قرار می‏گرفت اکنون در سطح بین‏الملی و در روابط بین دولتی مورد توجه‌ قرار دارد. هیچ عصری ابدی نیست و هر تاریخی بالاخره‌ تاریخ‏اش به‌ سر می‏رسد. جنبش‏های فکری و سیاسی تنها به‌ شرطی حیات و پویایی خواهند داشت که‌ پذیرای تغییرات باشند. البته‌ برخی چیزها برای همیشه‌ صحنه‌ را خالی کرده‌اند. تحولات هر جامعه‌ایی از درون خود آن جامعه‌ سرچشمه‌ می‏گیرد. عوامل بیرونی یا جهانی فقط می‏توانند این تحولات را تضعیف یا تقویت کنند. موانعی که‌ راه‌ را بر دمکراسی مثلا در کشورهای عربی سد کرده‌اند کدام‏اند؟ منتقدان از عدم توسعه‌ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نام می‏برند، یا از معضل گذر از سنت به‌ مدرنیته‌. در هر حال مدرنیزاسیون قوانین و نهادهای خود و سیستم‏های حقوقی و قضایی خود را دارد. مدرنیزاسیون را تنها نمی‏توان به‌ پیشرفت تکنولوژیکی فروکاست. اگر مدرن شدن اقتصادی جامعه‌ به‌ مدرن شدن سیستم‏های قانون‏گذاری و حقوق اجتماعی نینجامد، در حقیقت از آن نمی‏توان به‌ عنوان یک مدرنیزاسیون واقعی نام برد. وجه‌ معرفتی مدرنیته‌ تنها در رابطه‌ با حقوق سیاسی و اجتماعی انسان قابل شناسایی است. مدرنیته‌ همان حاکمیت عقل و آزادی است یا تعامل میان این دو: مدرنیته‌ عقلی است که‌ در راستای آزادی گام برمی‏دارد یا آزادی تأمل‏اندیش و عقلانی است. منظور من این است که‌ ما در جهانی زندگی می‏کنیم که‌ در آن اقتصاد و اطلاعات جهانی شده‌اند اما سیاست هنوز جهانی نشده‌ است و بر مبنای منافع ژئوپولیتیک، ایدئولوژیک یا ناسیونالیستی اداره‌ می‏شود. قبلا گفتیم که‌ فلسفه‌ وجودی اتحادیه‌ اروپا تدوین سیاستی فراملی است و این خود می‏تواند همانطور که‌ واسلاو هاول می‏گوید در دراز مدت به‌ پایان عصر دولت‏های ملی بینجامد. هاول از همین حالا پیشنهاد می‏کند که‌ جهان آینده‌ به‌ چند اتحادیه‌ بزرگ از نوع اتحادیه‌ اروپا مبدل گردد. آفریدن هویت‏های بزرگ‏تر جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی یکی از مؤثر‏ترین راه‏ها برای پیشگیری از تبعیضات و تخاصمات سیاسی و فرهنگی و قومی می‏باشد. بخش‏های گوناگون جهان در یک سطح قرار ندارند و به‌ یک شیوه‌ پیش نمی‏روند. این از اثرات جهانی شدن است که‌ آنچه‌ که‌ در یک گوشه‌ جهان تولید می‏شود، در گوشه‌ دیگر به‌ فروش می‏رسد یا بازار دارد. همچنانکه‌ گفتیم کشورهای ثروتمند می‏خواهند مهاجرت را کنترل کنند. قریب به‌ اتفاق منتقدان نظام‏های دمکراتیک را بر نظام‏های استبدادی یا نیمه‌ استبدادی ترجیح می‏دهند چون نظام‏های دمکراتیک قابل پیش‏بینی و در معرض بحث و برخورد و انتقاد و قابل اصلاح و دستکاری هستند، و از طریق ساز و کارهای دمکراتیکی که‌ در ذات‏شان وجود دارد خود را مورد بررسی و نقد قرار می‏دهند و عملکرد خود را توضیح می‏دهند و در خاتمه‌ برای تأئید مشروعیت خویش به‌ رأی عامه‌ یا قاطبه‌ مردم رجوع می‏نمایند. مردم می‏توانند آنها را مجددا تائید و انتخاب یا با عدم تائید و انتخاب از انها سلب اعتبار نمایند. در کشورهای دمکراتیک تنها محدودیتی که‌ وجود دارد شرکت احزاب نژاد پرست و بیگانه‌ستیز در انتخابات است که‌ معمولا باعث آشفتگی و نگرانی بقیه‌ احزاب می‏شود. نمی‏خواهم تصویری آرمانی از دمکراسی ارئه‌ دهم چون دمکراسی در حقیقت همانگونه‌ که‌ چرچیل زمانی گفت شیوه‌ حکومتی بسیار بدی است که‌ دیگر اشکال حکومتی حتی از آن هم بدترند. دمکراسی حکومت کم‏ترین شر ممکن است. شری است حداقل و قابل کنترل و قابل نظارت و پذیرای اصلاح. وجه‌ ممیزه‌ حکومت‏های استبدادی از دمکراتیک در این است که‌ حکومت‏های استبدادی نمی‏خواهند مورد نقد و بررسی یا مشاهده‌ و دستکاری قرار گیرند. کسی حق ندارد از آنها بازخواست بخواهد یا آنهارا به‌ خاطر کاری که‌ کرده‌اند مورد مؤاخذه‌ قرار دهد. این امر نه‌ فقط در مورد حکومت‏ها بلکه‌ در مورد اپوزیسون مخالف‏شان نیز صدق می‏کند، اپوزیسیونی که‌ ظاهرا با استبداد و دیکتاتوری مخالف است اما در حقیقت در پی ایجاد همان سیستم سلسله‌مراتبی و تک صدایی و غیر پلورالیستی است و به‌ مخالفان درون حزبی یا برون حزبی‏شان به‌ هیچ وجه‌ اجازه‌ ابراز وجود نمی‏دهند. حکومت ایده‌ها بر جهان حتی از حکومت فیلسوفان افلاطون هم بهتر است چون حاکمان حتی اگر فیلسوف هم باشند ممکن است برخلاف ایده‌هایشان عمل نمایند. البته‌ اتحادیه‌ اروپا همچنانکه‌ گفتیم ملغمله‌ای از منافع اقتصادی و سیاست‏های ملی دولت‏ها به‌ علاوه‌ ایده‌ها است. این اتحادیه‌ میراث خوار روشنگری، استعمار، دو جنگ جهانی (که‌ مرکزشان اروپا بود) و سقوط بلوک شرق است و می‏تواند به‌ عنوان الگویی دمکراتیک اثرات مثبتی در رابطه‌ با بقیه‌ بخش‏های جهان داشته‌ باشد. از این هم گذشته‌ می‏تواند اثری تعدیل‏کننده‌ بر قدرت یکه‌ ابرقدرت نظامی و اقتصادی جهان امروز آمریکا نیز بگذارد.
....ادامه‌ دارد

جستجوی این وبلاگ